فرهنگ اصطلاحات
به كوشش: تورج ا. قوچاني
آ, ا, ب, پ, ت, ث, ج, چ, ح, خ, د, ذ, ر, ز, ژ, س, ش, ص, ض, ط, ظ, ع, غ, ف, ق, ك, گ, ل, م, ن, و, هـ , ي

فرهنگ اصطلاحات
آب از آب تكان نخوردن: حادثه اي رخ ندادن, رخ ندادن جنجال و هياهويي كه احتمال بروز آن كم و بيش مسلم بوده است.
آب از لب و لوچة كسي راه افتادن: شيفته و فريفته شدن, به نهايت طمع افتادن.
آب خوش از گلوي كسي پايين نرفتن: با سختي و مشقت بسيار گذراندن.
آب زير پوست كسي دويدن: پس از بيماري و لاغري اندكي چاق شدن.
آب شدن و به زمين رفتن: گم شدن و ناپديد شدنم از ميان رفتن و نابود شدن.
آب كسي با كسي در يك جوي نرفتن: با هم نساختن, هم سليقه و همفكر نبودن.
آب ها از آسياب افتادن: فرونشستن هياهويي كه به دنبال حادثه اي برخاسته باشد. از ياد رفتن ماجرايي كه در زمان خود جنجالي ايجاد كرده باشد.
آب درآمدن ـ از: نتيجه دادن, واقع شدن, حاصل شدن.
آب و آتش زدن ـ خود را به: به هر وسيلة سخت و پر خطر متوسل شدن, براي رسيدن به مقصود خود را به مخاطره افكندن, هر خطري را استقبال كردن.
آبگاه: مثانه.
آب و تاب: تكلف, پيرايه, لفت و لعاب.
آب و تاب ـ با: با شرح و تفصيل.
آب و جارو: رفت و روب و آب پاشي.
آبروريزي: رسوايي, افتضاح.
آبروريزي بارآوردن: باعث رسوايي شدن, افتضاح بارآوردن.
آخر سر: بار آخر, نوبت نهايي, سرانجام, آخر كار.
آذين بستن: زينت كردن دكان ها و بازارها در روزهاي جشن و شادماني.
آرزو به دلي: آرزويي كه برآوردنش به هيچ وجه مقدور نيست.
آروغ زدن: صدايي مخصوص كه اغلب پس از نوشيدن مشروبات يا غذاي زياد از دهان خارج مي شود و از لحاظ اصول معاشرت نوعي بي نزاكتي به حساب مي آيد.
آسمان غرمبه: رعد, صداي رعد, آسمان غرش,آسمان غره.
آس و پاس: در نهايت فقر و تهي دستي بودن.
آسياب: محلي كه در آن گندم را آرد مي كنند.
آش براي كسي پختن: براي كسي توطئه ترتيب دادن, براي اذيت و تنبيه كسي تصميمي گرفتن و تداركي ديدن.
آشپزباشي: رييس آشپزها.
آشنايي ندادن: در حضور آشنايي خود را به بيگانگي زدن.
آش و لاش: متلاشي, له و لورده, زخم و جراحت بزرگ.
آفتابي كردن ـ خود را: خود را نشان دادن.
آفتاب زردي: غروب آفتاب, هنگامي كه آفتاب در افق به رنگ زرد در مي آيد.
آه از نهاد كسي برآمدن: غايت تأسف و تحسر دست دادن.
آه در بساط نداشتن: بي چاره و بي نوا بودن.
آه نداشتن كه با ناله سودا كردن: سخت بي چيز و تهي دست بودن.
آيين بندي: آذين شهر, شهرآراي.
ابرو برداشتن ـ زير: برداشتن موهاي زائد ابرو در زنان به منظور آرايش.
اته پته كنان: با لكنت حرف زدن.
اجاق كسي خاموش شدن: بي فرزند شدن, بلا عقب ماندن.
اجاق كسي كور بودن: فرزند نداشتن, نازا بودن, عقيم بودن.
اجاق كور: آن كه فرزند ندارد, بلا عقب.
اجق وجق: چيزي رنگارنگ, به رنگ هاي بسيار تند و زننده. لباسي كه هر جزء آن به رنگي ديگر است و تركيبي ناهماهنگ و زننده ايجاد كرده است.
اجل معلق: مرگ ناگهاني.
احدالناس: كسي, احدي, فردي.
ادعا كردن: مدعي بودن.
ارزيدن: ارزش داشتن.
از و جز: التماس و گريه و زاري.
از و جز افتادن ـ به: با نهايت درماندگي و لابه و زاري ياري و رحم طلب كردن.
اژدها: ماري افسانه اي و عظيم كه آتش از دهان خود بيرون مي داده است.
اسم و رسم: نام و مقام, شهرت و اعتبار.
اشتباه درآمدن ـ از: به خطاي خود پي بردن.
اشرفي: سكة طلايي كه سابقاً در ايران رواج داشته.
اشك شوق: گرية شادي.
اصل كاري: قسمت عمدة كار, آن كار يا آن كس كه در مرحلة اول اهميت قرار دارد.
اصل مطلب: مقصود اصلي.
اطلس: پرنيان, پارچة ابريشمي.
افاده: تكبر, تكبر فروشي.
افاده آمدن / افاده فروختن: كبر ورزيدن, تفرعن.
افتان و خيزان: آهسته و به حالت افتادن و برخاستن راه رفتن.
افسون: سحر, جادو.
افلاس: ناداري, تنگدستي.
افلاس افتادن ـ به: به ناداري دچار شدن, به تنگدستي گرفتار آمدن.
اقبال: بخت, طالع.
الا: مگر, به جز.
الا و بلا: به خدا كه اين است و غير از اين نيست.
الا و للا: الا و بلا.
التماس: درخواست تضرع آميز.
القصه: قصه كوتاه, سخن كوتاه.
الك: غربال.
النگو: دستبند, حلقه اي از فلزات گران بها كه زنان براي زينت خود به مچ دست هاشان مي كنند.
امان راه را بريدن: بخش عمدة راه را طي كردن.
امان كسي را بريدن: كسي را مستأصل كردن, درمانده كردن.
امان خدا گذاشتن ـ به: چيزي را رها كردن و آن را به اميد خدا و به دست روزگار سپردن.
امان بودن ـ در: در پناه بودن.
امرار معاش: گذراندن زندگي از طريق كسب و كاري.
امر و نهي: فرمودن و باز داشتن كسي را از كاري.
امن و امان: ايمن و محفوظ.
انبان: كيسه اي بزرگ از پوست دباغي شدة گوسفند.
انداختن: قطع اعضاي بدن.
انس: مردم, آدميان.
انگار: مثل اينكه, خيال كن, فرض كن.
انگشت به دهن ماندن: متحير شدن.
انيس و مونس: همدم و يار.
اوقات تلخي: عصبانيت, ترش رويي, عبوسي.
اولاد: فرزندان, فرزند.
اول و آخر: سرانجام, عاقبت, به هر حال.
اهل: مقيم, ساكن, باشنده.
اهم و اوهوم: سر و صدايي كه كسي براي اعلان حضور خود ايجاد مي كند.
ايلخي بان: محافظ و نگهدارندة رمة اسب.
اين ور آن ور: اين طرف آن طرف, اين سو آن سو.
بابا قوري: نوعي كوري كه چشم آماسيده و به رنگ چشم مرده در مي آيد, كسي كه تخم چشم او برآمده و نفرت انگيز است و آن را شوم مي دانند.
باب دندان: چيزي كه مناسب حال و باب طبع باشد, مطابق ميل, دلچسب.
باجي: كلمه اي است براي خطاب به زن ناشناس.
باد رفتن ـ بر: از دست رفتن, تلف شدن, نيست و نابود شدن.
باد (فنا) دادن ـ به: هدر دادن, حرام كردن.
به باد كتك گرفتن: يكريز كتك زدن.
بارآوردن: سبب شدن, ايجاد كردن, نتيجه دادن.
بار انداختن: توقف كردن, ماندن, اقامت گزيدن.
بار خود را زمين گذاشتن: وضع حمل كردن, زاييدن.
بار سفر بستن: تدارك سفر ديدن.
بار گذاشتن: گذاشتن ديگ محتوي مواد غذايي بر روي اجاق.
بار و بنديل: اسباب و بساطي كه اشخاص با خود مي برند.
بار نرفتن ـ زير: قانع نشدن, نپذيرفتن.
باري از دوش كسي برداشتن: از زحمت و رنج كسي كاستن, از مشقت كسي كم كردن.
بارو: ديوار قلعه, حصار, باره.
باز: پرنده اي شكاري و تند پرواز كه چنگال هاي قوي و منقار مخروطي كوتاهي دارد.
بالا: قد, قامت.
بال بال زدن: از درد يا بي قراري به پيچ و تاب افتادن.
باي بسم الله: اول هر چيز, ابتداي امر.
بپا: به هوش باش, متوجه باش, مواظب باش.
بخت: اقبال, شانس.
بخت برگشته: تيره روز, سياه بخت.
بخت خود پشت پا زدن ـ به: فرصت مناسب و توفيق آميزي را از دست دادن, از خوشبختي مسلمي چشم پوشيدن.
بخيه زدن: كوك زدن, دوختن.
بد به دل راه ندادن: خيال بد نكردن, به ترديد دچار نشدن.
بد تركيب: زشت.
بد جنس: بد ذات, بد طينت, بد نهاد.
بد چشم: مردي كه به زنان نامحرم به نظر شهوت نگاه كند.
بد زبان: بد دهن, دشنام دهنده, بد سخن.
بد قلق: بد ادا, بد عادت, بهانه گير, بد سلوك.
بدك: نه چندان بد.
بد و بي راه: حرف هاي زشت. ناسزا, سخنان نامربوط و ركيك.
بد هيبت: زشت, بد قيافه و زمخت.
بربر نگاه كردن: خيره نگريستن.
بر بيابان: بر و بيابان.
بر: سينه.
برملا: آشكار.
برملا كردن: آشكار كردن, فاش كردن.
بر و بيابان: دشت و صحرا.
برو بيا: رفت و آمد, دم و دستگاه.
برو بيا راه انداختن: آمد و شد بسيار راه انداختن و پذيرايي كردن.
بر و رو: هيكل و چهره, قد و قامت.
بروز دادن: اسرار فاش كردن, سري را آشكار كردن, لو دادن.
بر وفق مراد: مطابق ميل.
بزك دوزك: بيان آرايش زنان با لحن شوخي.
بزك كردن: آرايش كردن زنان.
بزن و بشكن: هياهو و شلوغي حاصل از شادي و طرب.
بزن و بكوب: ساز و آواز و رقص در مجلس بزم.
بساط چيزي را راه انداختن / پهن كردن: وسايل آن را مهيا كردن.
بساط راه انداختن / در آوردن: الم شنگه راه انداختن, رسوايي و مرافعه به بار آوردن.
بسم الله: جمله اي است كه هنگام تعارف به كار مي رود و گاه معني بفرماييد و ميل كنيد مي دهد.
بشكن زدن: برآوردن صدايي آهنگ دار از ميان انگشتان دست به قصد شادي.
بشور:بشوي.
بغ كردن: اخم كردن و ترش رو نشستن, عبوس شدن.
بغ كرده: عبوس, روي در هم كرده, خشمگين.
بغل: كنار, پهلو.
بغل زدن: كسي يا چيزي را در آغوش گرفتن, بغل گرفتن.
بكوب: با شتاب, تند.
بگو مگو: جر و بحث, مشاجره.
بگو مگو كردن: جرو بحث كردن, مشاجره كردن.
بلد: راهنما, كسي كه به عنوان شناسندة راه با كسي يا عده اي همراه مي شود, بلد چي.
بلد بودن: دانا و عالم بودن, وارد بودن, آگاه بودن.
بلند بالا: قد بلند, بلند قامت.
بله بران: قول و قرارهاي قبل از عروسي بين خانواده هاي عروس و داماد.
بنا: قرار.
بنا را به اين گذاشتن كه: چيزي را معيار قرار دادن.
بنا كردن به: شروع كردن به
بند آمدن: متوقف شدن ريزش يا جريان مايعات.
بند انداختن: برچيدن موي صورت زنان با نخ تابيده.
بند چيزي بودن ـ در: به فكر چيزي بودن.
بندانداز: زني كه با بند موي صورت زنان را دي مي آورد, سلماني زن.
بو بردن: حدس زدن, تخمين كردن, از قراين امري آن را فهميدن.
بوسيدن و كنار گذاشتن: ترك گفتن و رها كردن عادت يا كاري را.
به جهنم: خوب شد كه چنين شد, به درك.
به كلي: تماماً
به محض: به مجرد, همان وقت كه.
به هم زدن: به دست آوردن, تهيه كردن. باطل كردن.
به هواي: به سوداي, به آرزوي.
بي برو برگرد: قطعاً, بي چون و چرا, بدون ترديد.
بي تاب شدن: بي قرار شدن, بي طاقت شدن.
بي حساب و كتاب: خارج از اندازه, بسيار زياد.
بيخ: تنگ.
بيخ خر: بيخ گلو.
بي خودي: بي علت, بي سبب.
بي خيال: بي فكر, غافل, لاقيد, فردي كه به چگونگي امور اهميت نمي دهد.
بي خيال بودن: اهميت ندادن, نگران نبودن.
بي خيالي زدن ـ خود را به: خود را به لاقيدي زدن, نسبت به چيزي اهميت ندادن.
بي درد سر: بدون زحمت.
بي دل و دماغ: تنگ خلق, ملول, افسرده.
بيرون زدن: يك مرتبه از خانه يا جايي درآمدن.
بي سر و پا: فرومايه, پست.
بي عرضه: آدم ناقابل و بي مصرف, كسي كه كارها را با بي لياقتي انجام دهد.
بي غل و غش: بي حيله, بي مكر و فريب.
بيق بيق بودن: خنگ بودن, به تمام معنا احمق بودن.
بي گدار به آب زدن: ناسنجيده به كاري اقدام كردن, به كاري كه حساب سود و زيان يا پيروزي و شكستش نامعلوم است پرداختن, بي احتياطي كردن.
بي مايه فطير است: بدون مايه و سرمايه كار انجام نمي شود.
بي وارث: آنكه خويشاوندي ندارد كه پس از مرگش از او ارث ببرد.
بي هوا: ناگهان: ناغافل, غفلتاً.
بي هيچ چون و چرا: بدون هيچ گونه عذر و بهانه اي.
پا درآوردن ـ از: كشتن, سخت مانده و از كار افتادن.
پا افتادن ـ از: سخت درمانده و خسته شدن. مردن. به زمين افتادن.
پاي كسي افتادن ـ به (دست) و: با عجز و التماس تقاضا كردن.
پا نگه داشتن: تأمل كردن, صبر كردن.
پاورچين پاورچين راه رفتن: آرام و بي صدا راه رفتن.
پاي كسي راه نگرفتن: تمايل يا جرئت كاري را نداشتن.
پاي خود بند بودن / شدن ـ روي: به خود متكي بودن, بي اتكا به اين و آن زندگي كردن.
پاپاسي: مبلغ ناچيز مانند غاز و دينار, پشيز.
پاپوش درست كردن / دوختن ـ براي كسي: او را به زحمت و زيان و خسارتي دچار كردن, براي او مانع ايجاد كردن.
پا تختي: مهماني روز بعد از عروسي.
پاشنة كفش را وركشيدن: آمادة انجام دادن كاري شدن.
پاك: به كلي, يك سره, يكباره.
پت و پهن: داراي پهاني بيش از حد, خارج از تناسب و بي قواره.
پتة كسي را روي آب ريختن: راز كسي را فاش كردن, كسي را رسوا كردن.
پتياره: زن بي آبرو, بي حيا, چشم دريده و پر شر و شور.
پچ پچ كردن: در گوشي حرف زدن, نجوا كردن.
پخ: صدايي كه براي ترساندن ناگهاني كسي در مي آورند.
پخمه: بي عرضه, ترسو, خجالتي.
پرت كردن: چيزي را به ضرب و يا قوت افكندن, دور انداختن.
پرت و پلا گفتن: حرف هاي چرند و بي ربط زدن, مزخرف گفتن.
پر: دامن و كنارة هر چيز.
پر درآوردن: در غايت خوشي و سبك بالي و بي خيالي بودن.
پرده بيرون آمدن ـ از: آشكار شدن.
پرسان پرسان: با پرسيدن از كسان بسيار جايي را پيدا كردن.
پرس و جو كردن: پرسيدن, خبر گرفتن.
پرسه زدن: تفرج كردن, تفريح كردن.
پر و پخش: پراكنده.
پستو: صندوقخانه و فضاي كوچك در عقب اتاق يا ساختمان.
پس زدن: دور كردن, كنار زدن.
پشت اندر پشت: پشت به پشت.
پشت به پشت: نسل بعد از نسل.
پشت چشم نازك كردن: ناز و افاده كردن و كبر و غرور داشتن.
پف كردن: ورم كردن بر اثر بيماري يا زياد خوابيدن.
پق: اسم صوت براي خندة ناگهاني.
پكر شدن: حالت گيجي پيدا كردن, كسل و عصباني شدن.
پك زدن: يك نفس فرو بردن و بيرون دادن دود سيگار و نظاير آن.
پك و پوز: پوزه, پيرامون دهان جانوران چهارپا.
پلاس بودن: جايي را پاتوق خود قرار دادن, در جايي مدت متمادي ماندن.
پلكيدن: افتان و خيزان يا با ضعف و سستي رفتن, آهسته و آرام رفتن, ول گشتن, بي مقصود زندگي كردن.
پوز: دهان, پيرامون دهان چهارپايان.
پوزه: پوز
پوف كردن: دميدن به منظور خنك كردن غذا يا چاي يا خاموش كردن شعلة كبريت و نظاير آن.
پول سياه: پولي كه از نيكل و مس سكه زنند, پول خرد.
پولك: فلس, زينت هاي دايره اي شكل و پر زرق و برقي كه زنان با آن جامه را تزيين مي كنند.
پول و پله: پول, وجه.
پي: دنبال, عقب, پشت.
پيش دستي كردن: سبقت گرفتن از ديگري در انجام كار.
پيشكش كردن: تقديم كردن كوچكتر به بزرگتر هديه اي را.
پيشگاه: صحن سراي و خانه, فضاي جلو عمارت.
پيله ور: خرده فروش, دوره گرد؛ كسي كه دارو و اجناس عطاري و سوزن و ابريشم و مهره و مانند آن به خانه ها گرداند و فروشد.
تاراق و توروق: صدايي كه از به هم خوردن دو چيز ايجاد شود و باعث ناراحتي گردد.
تار و مار: پراكنده, پريشان, متفرق.
تازگي ها: اخيراً, به تازگي, جديداً.
تازه: پس از اين همه, اكنون, حالا.
تازه وارد: كسي كه تازه ورود كرده باشد و به تازگي آمده باشد.
تاق و توق: صداي به هم خوردن دو چيز به هم.
تپل مپل: چاق و فربه, معمولاً به بچه هاي فربه و سالم گفته مي شود.
تپيدن: بي قراري كردن.
تخت: راحت, آسوده.
تخم چشم: مردمك چشم, سياهي چشم.
تخم و تركه: نسل و اولاد (تحقير آميز).
تدبير كردن: چاره جويي كردن, پايان كاري را نگريستن.
ترتيب دادن: مرتب كردن, هر چيزي را در جاي و مقام خود نهادن و نظم دادن.
ترتيب كاري را دادن: مقدمات انجام آن را فراهم كردن.
تردستي: شعبده يا قسمتي از آن, چشم بندي. جلدي, چابكي.
ترس زبان كسي بند آمدن ـ از: از ترس توان حرف زدن را از دست دادن.
ترس بر ـ داشتن: به ترس دچار شدن.
ترس به دل كسي افتادن: از چيزي ترسيدن.
ترس توي دل كسي افتادن: ترسيدن, نگران و مضطرب شدن.
ترش كردن: عصباني شدن.
ترشيده: دختري كه در خانه مانده و سن و سالش بالا رفته و كسي او را به زني نگرفته است.
ترقي: صداي ناگهاني شكستن چوب و مانند آن.
تركه: شاخة بلند و باريك و نرم.
تركيدن: شكاف برداشتن.
ترگل ورگل: زيبا و آراسته.
ترگل ورگل كردن: تميز كردن, زيبا و آراسته كردن.
تر و تازه: تميز, شاداب.
تر و خشك كردن: كودك يا بيماري را پرستاري كردن.
تر و فرز: چابك.
تشر: پرخاش, عتاب, سرزنش توأم با خشم و فرياد.
تصديق كردن: به درستي چيزي اقرار كردن.
تعريف كردن: بيان كردن, شرح دادن.
تقدير: سونوشت, قسمت, فرمان خدا.
تقلا كردن: براي انجام كاري تلاش و كوشش بسيار كردن.
تك پا: زماني كوتاه.
تكليف خود ـ را روشن كردن: وضع خود را مشخص كردن, موقعيت خود را معلوم كردن.
تك و تا: جوش و خروش.
تك و تا نينداختن ـ خود را از: به شكست و خطاي خود اعتراف نكردن, آخرين كوشش خود را به كار گرفتن, از رو نرفتن.
تك و تنها: تنها, يكه و تنها.
تلافي كردن: جبران كردن.
تله: دام.
تله افتادن ـ به: گير افتادن, به دام افتادن.
تلف شدن: از بين رفتن.
تلنگ ـ در رفتن: باد صدا دار خارج كردن, صداي مشكوك درآوردن.
تمام و كمال: كامل, به تمامي.
تنابنده: انسان, آدم, تنها بنده.
تنبان: زير جامه, ازار.
تن دادن: قبول كردن, پذيرفتن.
تندخو: بد خلق, خشمگين.
تندي: به سرعت, بلافاصله.
تنگ: نزديك, هنگامه.
تنگ آمدن ـ به: به ستوه آمدن, ملول گشتن, درمانده شدن, خسته شدن.
تن و توش: تاب و توان, اندام و هيكل.
تنوره كشيدن: در حال چرخيدن به هوا پريدن, عملي است كه در قصه هاي عاميانه به ديوها نسبت داده مي شود.
توبره: كيسه اي كه مسافران و شكارچيان لوازم كار و توشة خود را در آن گذارند.
توپ و تشر: تهديد و عتاب.
توپ و تشر زدن: سخنان درشت و سخت به كسي گفتن.
توپ و تله: داد و فرياد, عتاب, هارت و پورت.
توپيدن: سرزنش كردن با تندي.
ته: قعر, زير.
ته كشيدن: تمام شدن, به پايان آمدن, سپري شدن.
ته مانده: آنچه پس از خوردن باقي بماند.
ته و تو: كنه كار و حقيقت امري.
ته و توي چيزي يا قضيه اي با خبر شدن / سر درآوردن ـ از: از كنه قضيه اي آگاه شدن.
ته و توي چيزي را درآوردن: از رموز آن با خبر شدن.
تير كردن: تحريك كردن و به كار واداشتن.
تير كسي به سنگ خوردن: تلاش او به نتيجه نرسيدن, موفق نشدن.
تيكه تيكه: تكه تكه, پاره پاره.
ثروت خود را به پاي كسي ريختن: ثروت خود را خرج ديگري كردن.

آ, ا, ب, پ, ت, ث, ج, چ, ح, خ, د, ذ, ر, ز, ژ, س, ش, ص, ض, ط, ظ, ع, غ, ف, ق, ك, گ, ل, م, ن, و, هـ , ي