جوخه

 

 

 

 

 

اوليور استون

ترجمة بهروز توراني


 

 

فيد اين

نوشته اي بر پرده ظاهر مي شود:

“اي جوان در جواني شادمانه بزي     - كتاب جامعه سليمان،عهد عتيق

صداي يك هواپيماي سي- 130 به گوش مي رسد كه غرش كنان از بالاي سر ما مي گذرد. قطع ناگهاني به:

 

خارجي باند اردوگاه ويتنام روز

همچنانكه هواپيماي سي-130 متوقف مي شود، درِ آن، از بالا رو به پائين باز مي شود. يك باند فرود گرم و خاك گرفته ، جايي در ويتنام. بنظر نمي آيد زير آفتاب ظهر جانداري ناي حركت داشته باشد.

 

عنوان بندي فيلم شروع مي شود.

 

ده دوازده سرباز تازه به خدمت فراخوانده شده از هواپيما پياده مي شوند، كوله پشتي هاي شان را هم از هواپيما پائين مي آورند. طوري به دور و بر نگاه مي كنند كه تنها تازه وارد ها مي توانند نگاه كنند.  مو هاي سرشان به دقت اصلاح شده و لباس كار نظامي سبز رنگ شان كاملا اندازه شان است.

 

كريس تيلر يكي از آنها ست. تصوير درشتي از او مي بينيم. دارد به وسيله نقليه اي كه در حاليكه برانكارد هايي را يدك مي كشد؛ از راه مي رسد، نگاه مي كند. تقريبا 21 ساله است. در ويتنام به اين جور جوانها  “گوشت تازه” مي گويند. گوشت صورتش كه هنوز از هرم آفتاب نسوخته محكم و كشيده است. چهره اش حيران و بيگناه بنظر مي آيد و چشمهايش دنبال حقيقت مي گردد.

 

حالا نگاه آن چشمها به كيسه هاي پلاستيكي محتوي جسد مي افتد كه يدك كشها آنها را جا به جا مي كنند. دو سرباز جنازه ها را در هواپيما بار مي زنند. مگسها صد ها مگس اطراف جنازه ها پرپر مي زنند و ويز ويز مي كنند. حضور مگسها معلوم مي كند كه كيسه ها چه چيزي را در خود جا داده اند.

 

گاردنر

(كنار كريس ايستاده، لهجه جنوبي دارد) 

اين همون چيزيه كه من فكر مي كنم؟

 

سرباز يك

(نگاهي مي كند)

گمون كنم

 

نگاهي حاكي از ناراحتي ميان آندو رد و بدل مي شود

 

گروهبان

خيله خب، بريم

 

همچنانكه دور مي شوند، نگاه كريس حركت جنازه ها را تا داخل هواپيما دنبال مي كند.  حالا نگاهش به پنج شش كهنه سرباز ناجور و ناهماهنگ مي افتد كه از كنارش مي گذرند تا سوار هواپيما شوند. خوشحال بنظر مي آيند، خيلي خوشحال، و با هم صحبت مي كنند.

 

از كنار سرباز هاي جديد مي گذرند، و در حاليكه نگاه شان پر از ترحمي تقريبا ساختگي است، سرتكان مي دهند.

 

كهنه سرباز ها

ما توي كثافت فرو ميريم، گوشت تازه! متاسفم بچه ها منظوري ندارم رفيق شما ها عاشق ويتنام مي شين يعني واسه هميشه لعنتي.

 

كريس به آنها نگاه مي كند و آنها مي گذرند. جز آخرين نفرشان كه كمي مي لنگد و نگاهش با نگاه كريس گره مي خورد.

 

چشهاي هراس آوري هستند. حريص و گود افتاده، سياه و خطرناك. عرق مالاريا به تنش چسبيده و او كه دندانهاي سياه كرم خورده  اي دارد گويي از پشت همان دندانهاست كه به كريس نگاه مي كند. بعد شعاع نور آفتاب قامتش را محو مي كند و او مي رود. كريس به پشت سر نگاه مي كند. پريشان است . گويي وجود آن مرد حقيقت نداشته است . براي لحظه اي تصور مي كند كه آن مرد شبحي بيش نبوده است.

 

كريس در حاليكه كوله پشتي اش را روي شانه انداخته راه مي رود به آفتاب نگاه مي كند كه همچون سوراخي در آسمان بنظر مي رسد. حالا صدايي ناگهاني بگوش مي رسد. صدايي شديد مثل تركيبي از صداي موتور هواپيما با صداي غرش يك شير. قطع ناگهاني به:

 

خارجي- جنگل جايي در ويتنام روز

همچنانكه ما بسوي يك جنگل سبز انبوه سرازير مي شويم، آفتاب با همان شدت صحنه قبل مي تابد. صداي ورود تعداد زيادي از مردان را مي شنويم. صداي ضربه ساطور. مردان از ميان علفها راه باز مي كنند. ما منتظر مي مانيم. آنها دارند نزديك مي شوند.

 

عنوان بندي ادامه مي يابد

 

زيرنويس: دسامبر 1967، گروهان براوو، لشكر 25 پياده، نزديكي هاي مرز كامبوج.

چهره سفيد عرق كرده اي ديده مي شود. تصوير درشت كريس. با سطوري كه در دست دارد براي دسته راه باز مي كند و در دست ديگرش يك تفنگ ام-16 ديده مي شود. قيافه اش طوري است كه گويي مي خواهد از شدت گرما از حال برود. به سختي نفس مي كشد، سخت راه مي رود و به اطراف برخورد مي كند، سكندري مي خورد اما نمي افتد. در محيط طبيعي جنگل قيافه اش رقت بار بنظر مي آيد. آدمي است كه از محيط شهري به اينجا پيوند خورده است. كمي عصبي بنظر مي رسد و رفته رفته بيشتر عصبي مي شود.

 

بار و بنديلش دارد از هم وا مي رود. حدود پنجاه پاند بار و بنه كه بنحو بدي به خودش آويزان كرده با سر و صدا تكان مي خورد.

 

پشت سرش بارنز ، گروهبان دسته از راه مي رسد. بعد از او بي سيم چي است كه به آرامي زمزمه مي كند. دنباله ستون، پشت سر او و در ميان بيشه مثل مار پيچ و تاب خوران پيش مي آيد.

 

چند تك چهره از نفرات دسته را مي بينيم. چهره هاي كه بعدا هم خواهيم ديد. چهره هايي جوان و محكم كه بعد از هفته ها در ميدان جنگ بودن ، كثيف و خسته اما در عين حال هوشيار بنظر مي آيند. لباسهاي شان كثيف و پاره و چروك خورده است. موهاي سرشان بلند شده است . علايم و نشانه هاي نظامي روي لباس شان هنوز ديده مي شود. يك ارتش جنگلي از پسر بچه ها.

 

كريس به تاولهاي دستش نگاه مي كند و ساطور را به دست ديگرش كه وضع بهتري دارد مي دهد. به سختي و با آخرين ذخيره نيروي بدني اش به بريدن شاخه ها ادامه مي دهد و تقريبا به خط مستقيم مي برد و پيش مي رود. حتي زحمت نگاه كردن به روبرويش را هم به خود نمي دهد. بويي به مشامش مي خورد. به اطراف نگاه مي كند، گامهايش را آهسته تر مي كند و با چشمهايش به پائينترين نقطه ساقه يك درخت نظر مي اندازد. و از كنارش مي گذرد.

 

در حاليكه او اين كار را مي كند، دوربين از نقطه ديد او به جسد ده روز مانده و در حال متلاشي شده يك ويت كنگ نزديك مي شود كه چشمهايش از كاسه در آمده و كرمها و مگسها در اطرافش به سورچراني مشغولند.

  

كريس نفسش را در سينه حبس مي كند. ترسيده است . بارنز ناگهان در كنارش ظاهر مي شود. نگاه بي حالتش از روي جنازه مي چرخد و به كريس مي افتد.

 

بارنز

منتظر چي هستي؟ گازت نمي گيره. تكون بخور.

 

كريس با نفرتي  فروخورده به او نگاه مي كند و حالش به هم خورد.

 

خارجي محل اطراق دسته روز در حال حركت

در محل اطراق دسته، سروان هريس با بي سيم صحبت مي كند.

 

هريس

براوو، دو ، شش، تاخير براي چيه؟ بجنبيد! ما بايد در ساعت يك هشت صفر صفر در منطقه فيز لاين ويسكي به نقطه تلاقي برسيم . تمام.

 

خارجي- محل اطراق دسته- روز در حال حركت صبح

در محل اطراق دسته، ستوان ولف در حاليكه بشدت عرق مي ريزد، با بي سيم صحبت مي كند. او هم تازه به ميدان جنگ آمده. سياه ريز نقشي است، تقريبا بيست و چهار ساله و پرمو. ابروهاي پرپشتي دارد. قيافه اش مصمم بنظر مي آيد.

 

ستوان ولف

دو براوو، دو براوو، تكونش بده. شش ميگه ما اون بالا جلوشو گرفتيم، راهش رو بند آورديم. تمام.

 

بارنز، در قسمت جلودار به بي سيم چي اش “سال”  كه با او فاصله اي ندارد رو مي كند.

 

بارنز

به اون كثافت بگو خفه بشه. اون يكي گوشت تازه (گاردنر) رو بفرست اون بالا.

 

بارنز قدمهايش را تند مي كند و در همان حال كه از توبيخ افسر فرمانده اش ناراحت است بسوي كريس مي رود كه از سر تا پا غرق در عرق است، حالش به هم خورده و مي خواهد بالا بياورد.

 

بارنز (ادامه)

تو چه مرگته تيلر؟ متاسفي بدبخت؟ بيفت عقب.

 

ساطور كريس را از دستش مي گيرد و به سرعت مشغول بريدن علفها و بازكردن راه مي شود.

 

نفرات در حال پيشروي به كريس كه از ستون جدا مانده نگاه مي كنند. او دارد مورچه هاي قرمزي را كه تمام گردنش را پوشانده اند، با دست مي كشد.

 

گاردنر، تازه سرباز چاق، به زحمت حركت مي كند تا جاي كريس را در دسته بگيرد.

 

داك، يك دكتر سياهپوست عظيم الجثه كه نگاه و رفتار مهرباني دارد سر مي رسد. گروهبان الياس كه حالتي نگران دارد، همراه اوست.

 

داك

تو حالت خوبه؟

 

كريس

مورچه ها، مورچه روي گردنمه

(مورچه ها را با دست مي زند)

 

داك

(به او كمك مي كند)

مورچه هاي سياه آدم رو مي كشند. بنظرم مريض هستي، مرد. بدنت به كمي نمك احتياج داره.

(دستش را داخل ساكش مي برد)

 

گروهبان الياس، جوانك سرخپوست جذاب 23 ساله كه موهاي سياهي دارد و گروهبان دسته است چيز هايي را از كوله پشتي كريس در مي آورد. بالش هوا، لباس اضافي غير لازم، قمقمه و يغلاوي زيادي، چند نارنجك، ماسك ضد گاز، چند كتاب.

 

الياس

(در حاليكه با تعجب سر تكان مي دهد)

سرباز، تو خيلي جنس  اضافه بار خودت كردي. به نصف اين آشغالها احتياج نداري. اين دفعه من اينها رو برات ميارم. اما دفعه ديگه از من بپرس چي بايد باخودت بياري، خب؟

 

كريس نفس نفس زنان با تشكر سر تكان مي دهد.

 

مردان از كنارشان مي گذرند و آنها را نگاه مي كنند. كريس كه از آنچه اتفاق افتاده متاسف است سعي مي كند خودش را جمع و جور كند.

 

باني، جوانك 18 ساله اي كه صورتي فرشته وار دارد، دارد روي صورت ويت كنگ مرده ادرار مي كند.

 

كينگ از كنارش عبور مي كند و او را مي بيند.

 

كينگ

تو ديوونه اي باني، مريضي.

 

باني بلند مي خندد.

 

كريس يك لحظه مي ايستد، تلاش مي كند تا نفسش جابيايد، اما ناگهان غش مي كند و با هفتاد پاند باري كه در كوله پشتي اش دارد با صداي بلندي به زمين مي افتد.

 

الياس

(نگران)

خودتو سرپا نگهدار .

 

تصوير كريس كه چشمهايش را باز مي كند. بنظر مي رسد حالش خوب شده است.

 

كريس

(سعي مي كند از جا بلند شود)

من حالم خوبه خوبم.

 

كريس مي خواهد دوباره از پشت بيفتد كه الياس كمكش مي كند.

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- غروب

افراد گروهان حدود صد نفر كه در برابر عظمت جنگلي كه در اطراف آنهاست به حساب نمي آيند،- در محوطه اي به شعاع حدود صد يارد مشغول سنگر كندن هستند. يك هليكوپتر تداركات به زمين مي نشيند و برگهاي خشك را به هوا مي پراكند. سرباز ها كه بالاتنه شان لخت است دارند درختها را مي زنند تا ميدان ديد و تيرشان را بيشتر كنند. ديگران كيسه شن درست مي كنند يا غذا مي خورند. اينجا و آنجا دود آتش هاي كوچكي كه برپا شده افق سرخرنگ غروب را رنگ خاكستري مي زند. 

 

خارجي- محوطه شماره 31 گروهان- محل استقرار داك غروب

نماي درشتي از يك جفت پاي تاول زده، نشانه پياده نظام. نمايي از داك كه دارد پاهاي “فو شنگ” جوانك اهل هاوايي را برايش پانسمان مي كند.

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- محل استقرار “را” غروب

“را” كيسه را نگه داشته و كرافورد در آن شن مي ريزد.

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- محل استقرار رودريگز غروب

رودريگز مسلسل  ام-60 خود را در سنگر حفره روباهي كه تازه كنده است مستقر مي كند. سال در كنار او در حاليكه از كلاه آهني اش بعنوان كاسه استفاده مي كند، دارد صورتش را اصلاح مي كند.

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- محل استقرار كينگ  غروب

كينگ مثل يك سلطان نشسته است. مرد سياهپوستي همانند شير، با صورتي مهربان و خواب آلود ، كه نبايد پا روي دمش گذاشت. در حاليكه مداد را به نحو عجيبي در دست گرفته، دارد با زحمت نامه اي مي نويسد و كلمات آن را بلند بلند ادا مي كند. فرانسيس، سياهپوست جوان بچه صورتي كه خط ريش بلند و چشمهاي مهرباني دارد، از بالاي سر او به نامه نگاه مي كند و سر تكان مي دهد.

 

فرانسيس

مزخرفه كينگ، “عزيزم” رو با دي و اي و آر و اي نمي نويسند. بايد بنويسي دي، اي ، اي، ار. تازه، سارا هم دو تا آر نداره، ديوونه. خجالت داره .

 

كينگ شانه بالا مي اندازد و با صداي خواب آلود و ملنگ مي گويد:

 

كينگ

مهم نيست. اون ميدونه منظورم چيه تازه اونم كه سواد خوندنش خيلي عالي نيست

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- قرارگاه فرماندهي غروب

گروهبان الياس دارد خودش را مي شويد. به بدنش دقت مي كند. خوش تركيب و عضلاني است. جوان بسيار خوش بر و رويي است. رگ و ريشه سرخپوستي دارد، با موهاي سياه بلند ، لبخندي هميشگي، صورتي پت و پهن ، چشمهاي كولي وش و دندانهاي بسيار سفيد و تميز. مي توانست يكي از رب النوع هاي يونان باستان باشد. بازوبند نقره اي پاناچي را به بازو بسته، كاشكول ابريشمي سياهرنگ چتربازان را به گردن دارد. پاچه هاي شلوارش در ناحيه مچ پا گتر شده است. شلوارش را پائين مي كشد. دقت مي كند تا در كشاله رانهايش قارچ يا بيماري پوستي پيدا نشده باشد و در حالي كه پشتش را به ما كرده كمي پودر تالك به آن ناحيه مي زند.

 

لرنر، جوانك 19 ساله اهل فلوريدا مي ايستد تا منظره اي را كه مي بيند تحسين كند.

 

لرنر

اووم م هروقت كه بگي جيگر.

 

الياس

لرنر، مي ترسم خفه شي .

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- قرارگاه فرماندهي غروب

در پست  فرماندهي گروهان با وجود چهار دستگاه بي سيم و تعدادي پرسنل و چندين پيشاهنگ ويتنامي كه در هم مي لولند فعاليتهاي زيادي جريان دارد. سروان هريس همراه با سه ستوان فرمانده دسته اش نقشه منطقه را مرور مي كند. هريس يك نظامي چهارشانه خوش تيپ است كه لهجه جنوبي دارد و رفتارش شبيه مربيان تيم هاي راگبي است. او دارد ستوان ولف فرمانده دسته دوم را كه كمي عصبي بنظر مي رسد توجيه مي كند.

 

سروان هريس

اسكاي سيكس گزارش مي ده كه يك گروهان تازه نفس ارتش ويتنام شمالي از طرف كامبوج بطرف اين خط آبي حركت كرده.  (موقعيت را نشان مي دهد)  امشب شانس خوبي داريم كه بتونيم ترتيب شونو بديم .  پيش از اونكه هوا كاملا تاريك بشه، تمام دسته ها كمين هايي در حد جوخه تدارك ببينند. ستون ولف (به او نگاه مي كند) تو در اين منطقه نزديك اون معبد بودايي قديمي كه موقع ورود به منطقه از كنارش رد شديم ، كمين مي كني . ستوان هاوكينز، تو هم اين منطقه رو مي گيري، توي مزرعه كائوچو

 

ستوان ولف

(مشتاقانه)

مساله اي نيست قربان

 

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- سنگر حفره روباه كريس غروب

كريس دارد سنگر حفره روباه درست مي كند. دور سرش را روبان بسته. كار سنگين است و او گرمش شده.

 

تكس بيرون سنگر دارد كيسه هاي شن را مي چيند. در همين حال بيگ هارولد و جونيور دارند جيره شان را تقسيم مي كنند.

 

جونيور

(با صداي بلند شيهه مانند)

هي بيگ هارولد، هلو هاتو بده من، واسه درست كردن كيك ميوه اي مي خواهم شون، مرد.

 

بيگ هارولد

(بلند مي خندد)

گم شو ماچه سگ .

 

جونيور

ببين، من اوندفعه حرفت رو گوش نكردم؟ تيكه بوقلمونو بهت ندادم و بجاش اون گوشت و لوبياي آشغالو ازت نگرفتم؟

 

بيگ هارولد

حقه باز، علت اينكه اون تيكه بوقلمونو به من دادي اين بود كه هيچكي غير از من حاضر نيست اون كثافت رو بلمبونه. دوباره سر به سرم نذار جونيور.

 

هر دو شان سياه پوستند. جونيور چشمهاي درشت ورقلمبيده دارد و صورتي پر از جاي زخم و جوش. دندانهايش هم زرد و كرم خورده است. چند دندان هم ندارد. قد و قواره هارولد دو برابر اوست. حدود 250 پاند وزن دارد. بچه شكمويي كه همه حواسش متوجه سوپي است كه دارد آماده مي كند.

 

جونيور

تو يه خوكي، مرد. اميدوارم پيش از اونكه تو دستت به چهارچرخه رخت چركها برسه، ماني بره سراغش.

 

بيگ هارولد

اون ديوونه فكر ميكنه چهارچرخه گيرش مياد. اما مغز توي كله اش نيست.

 

جونيور

آره، اون ديوونه است. اما تو ديوونه تري.  هي ، بچه سفيد پوست، منتظر چي هستي؟ اون سوراخ خود به خود كنده نمي شه

 

كريس سر بالا مي كند و همچنانكه جونيور غر مي زند، به كارش ادامه مي دهد.

 

جونيور (ادامه)

هي تيلر، تو خودت خبر نداري، اما من امروز نجاتت دادم. يه سگ كثافت خور رو كشتم. (مي خندد).

 

بيگ هارولد

(از جا بلند مي شود)

حالا كه اين حرف رو زدي، يادم اومد بايد برم كثافت بزنم.

 

جونيور

البته اين دفعه ديگه آخر سر خودت رو پاك مي كني، مگه نه؟

 

بيگ هارولد

آره، البته اگه تو پيراهنت رو بدي.

 

كريس

(همانطور كه در حال كندن است، صدايش روي تصاوير بگوش مي رسد)

زماني كسي نوشت: دوزخ جايي است كه امكان تعقل در آن وجود ندارد. اينجا يكي از آن جا هاست. تازه يك هفته است كه اينجا هستم اما از اين محل تنفر دارم. يك هفته لعنتي، لعنتي (تاولهايش را وارسي مي كند). فكر مي كنم سخت ترين كاري كه تا به حال كرده ام رفتن به ماموريت جنگي بوده. اين هفته سه بار اين كار را كرده ام اما هرگز نفهميدم دارم چه كار مي كنم. ممكن است يك ويت كنگ در فاصله يك متري روبرويم باشد و من او را تشخيص ندهم. از بس كه خسته ام. ساعت پنج صبح بيدار مي شويم و تمام روز راه مي رويم. ساعت چهار يا پنج بعد از ظهر دوباره در جايي مستقر مي شويم . سنگر حفره روباه مي كنيم. غذا مي خوريم و بعد، يا تمام شب را با عمليات كمين مي گذرانيم و يا دو سه نفري براي انجام ماموريت استراق سمع به جنگل مي رويم. ترساك است ، چونكه هيچكس به من نگفته چطور بايد اين كار ها را انجام بدهم. من تازه واردم و هيچكس به تازه وارد ها محل نمي گذارد. آنها حتي نمي خواهند اسمت را بدانند.  قانون نانوشته اين است كه جان تازه وارد ها باندازه جان ديگران ارزش ندارد چون هنوز چندان وقتي را در اينجا نگذرانده اند. آنها مي گويند: اگر قرار است در ويتنام كشته شوي بهتر است در همان هفته هاي اول كشته شوي. منطق شان اين است كه اين طوري، تو چندان رنجي نمي كشي. مي توانم حرف شان را باور كنم.  اگر خوش شانس باشي، شبها را در محوطه گروهان مي ماني، بعد يك نگهباني سه ساعته مي دهي و احتمالا سه يا چهار ساعت در شب مي خوابي. اما آدم واقعا خوابش نمي برد آه مادر بزرگ فكر نمي كنم اين طوري بتوانم يك سال دوام بياورم .  فكر مي كنم آمدن به اينجا اشتباه بزرگي بود

 

همانطور كه حرف مي زند، ما به اطراف قطع مي كنيم و نماهاي مختلفي از نفرات دسته را در محوطه مي بينيم كه دارند صورت شان را مي تراشند، غذا مي خورند، غذا مي پزند، بازي مي كنند، و

 

خارجي پست فرماندهي گروهان شب

اواخر اين گفتار به تصوير گروهبان بارنز قطع مي كنيم كه دارد بطرف پست فرماندهي گروهان مي رود. صورتي قدرتمند دارد و نگاهي آرام، خشمگين و ثابت. سبيل كلفت بدقت اصلاح شده اي دارد كه جاي زخمهاي جوش خورده و جراحي پلاستيك را مي پوشاند. از ريخت افتادگي بالاي آرواره اش كه تا سمت چپ صورتش امتداد دارد پيش از آنكه به پيشاني برسد بالاي چشم چپ به يك فرورفتگي مي رسد. اين همان محلي است كه زماني گلوله اي آن را سوراخ كرد و جمجمه اش را دريد.

 

گروهبان اونيل هم همراه اوست . آندو به ولف مي پيوندند. گروهبان الياس و گروهبان وارن در پست فرماندهي روي نقشه خم شده اند. وارن سياه لاغروي بلند قد شكاكي كه چشمهايش نشان مي دهند به هيچكس اعتماد ندارد. ساكت و تلخ است.

 

بارنز

(تقريبا با خوشحالي به همه رو مي كند)

در اطراف مون تحركاتي هست. گردان سوم 15 نفر رو در شمال اينجا كشته. 

(عكس العمل ديگران سكوت محتاطانه و ترس آلود است)

 

اونيل

(مشتاق است كه توضيح بدهد)

لابلاي درختها با كيسه شن سنگر درست كردند و يك گردان كامل رو تكه تكه كرده اند. كثافتهاي آشغال.

 

بارنز كلمات بعدي اش را خطاب به ولف كه هراسان بنظر مي آيد، مي گويد:

 

بارنز

آره، اونها دو تا ستوان و يك سروان رو هم گرفته اند.

 

ولف

يا عيسي.

 

الياس آرام است. بارنز نقشه را بررسي مي كند.

 

ولف (ادامه)

(به بارنز)

مي خواهي توي عمليات كمين چه كساني با هات باشند، گروهبان؟

 

بارنز زحمت جواب دادن به سوال را به خود نمي دهد، بفهمي نفهمي نگاهي به ستوان مي اندازد كه از نظر او اهريمني است كه وجودش لازم است. همه مي دانند كه در واقع چه كسي دسته را هدايت مي كند. بارنز نگاهش را متوجه الياس مي كند.

 

بارنز

الياس، تو جوخه خودت رو ببر. من هم تكس و جونيور رو از جوخه تو همراه مي برم. (به وارن) سر ساعت دو و صفر حركت مي كنيم.

 

الياس

فكر مي كردم امشب نوبت اونيل باشه.

 

همه به يكديگر نگاه مي كنند. اونيل روي خاك تف مي اندازد. قدش كوتاه است. صورتش كك و مكي است. موهايش قرمز است و چهره سختش هراسان بنظر مي آيد. گروهبان كادر است. مرد سي ساله اي است كه بايد تا شصت سالگي در ارتش خدمت كند.

 

اونيل

كثافت! مورهاوس و سال قدشون كوتاهه. فوشنگ هم ميره براي ماموريت گشتي شناسائي. تو كه نمي خواهي اونها رو بفرستي براي عمليات كمين. الياس، گوشت تازهه با تو.

 

الياس

(به بارنز)

اونها هيچ چي بلد نيستن بارنز، احتمالش هست كه ما با موردي برخورد بكنيم.

 

اونيل

پس من چه كار كنم؟ يكي از بچه هاي منو ببرين تا يكي از اون دست و رو نشسته ها بتونه بجاش كپه مرگش رو بذاره.

 

الياس

هي اونيل، چرا خونسردي ات رو حفظ نمي كني؟ مجبور نيستي هر روز عوضي باشي، مي دوني؟

 

اونيل

گور بابات، الياس.

 

بارنز

الياس، بر و بچه هاتو آماده كن

 

گفت و گو پايان مي يابد. ديگر بحثي نيست. بارنز از جا بلند مي شود. جلسه تمام شده. ستوان ولف كه يك كلمه هم حرف نزده، الياس را نگاه مي كند كه دارد دور مي شود.

 

اونيل

(نگاهش مي كند)

اون احمق سه ساله توي خدمت بوده، حالا فكر مي كنه كه رئيس قبيله اي، چيزيه

 

ناراحتي اش تاحدي بخاطر طرز راه رفتن الياس است. موقع راه رفتن يك حس و حال طبيعي دارد كه نشان دهنده وقار و شكوهمندي است.

 

قطع به:

خارجي- محوطه شماره يك گروهان- نقطه تجمع جوخه  غروب

مدتي بعد، در لبه محوطه شماره يك گروهان، تاريكي به سرعت مستولي مي شود. مرداني كه جزء گشتي كمين هستند اشياء داخل كوله پشتي شان را وارسي مي كند. همه شان مشغول غر و لند و ليچار گفتن هستند.

 

تكس كه مسلسل ام-60 را حمل مي كند به آسمان تيره و گرفته نظر مي اندازد.

 

تكس

اه، كثافت. انگار مي خواد بارون بياد. تمام شب هم مي خواد بباره. انقدر بارون مياد تا لاي پاهاتم قارچ سبز بشه ، جونيور.

 

جونيور

(زير لب)

لعنتي، اين طرفها عدالتي در كار نيست آدم بايد خودشو واسه سفيد پوستا جر بده حالا تازه بايد كار هم بكنيم با برادرهامون بايد كار كنيم و يه چيزايي رو تغير بديم

 

كرافورد

باز چي شده كه اونيل داره پشت سر ستوان موس موس مي كنه؟ چطوريه كه همه ماموريتهاي كمين نصيب ما ميشه؟

 

فرانسيس

سياست، مرد، سياست. اين طرفها هميشه كلاهها سر ما ميره.

 

كريس ترسيده و عصبي است و تازه دارد تجهيزاتش را مرتب مي كند. كوله پشتي اش را كه به دوش مي اندازد، از دور معلوم است كه باز هم آن را براي يك ماموريت شبانه زيادي سنگين كرده است.

 

گاردنر، تازه وارد ديگر، برعكس شاداب است. كيف پولش را بطرف كريس دراز مي كند.

گاردنر

هي، كريس، يه عكس از لوسي جين نشونت بدم؟

 

كريس

(نمي خواهد كسي مزاحمش بشود)

نه

 

گاردنر عكس دخترك را نشانش مي دهد. مثل سگ زشت است. از آن بدتر آنكه گاردنر اين عكس را در كنار عكسي مكش مرگ ما از راكل ولش گذاشته است. اما او اين نكته ظريف را در نمي يابد.

 

گاردنر

(باتحسين)

خب همينه ديگه اين لوسي جينه. چشم انتظارمه.

 

كريس

(سر تكان مي دهد)

آره، واقعا خوشگله، تو شانس آوردي

 

گاردنر كيف را كنار مي گذارد. الياس به كنار آنها مي رسد. بار و بنديل آنها را وارسي مي كند. چند قلم از محتويات كوله پشتي كريس را بيرون مي آورد.  تفنگ ام-16 او با بقيه ام-16 ها فرق دارد. لوله اش كوتاهتر و قنداقش تاشو است.

 

الياس

(به آندو)

به اين و اين احتياجي ندارين وضع تون خوبه. فقط بچسبين به تكس. هر كاري اون كرد شما هم بكنين. (تكس را صدا مي زند) تكس، جونيور و تيلر ميان توي موقعيت تو.

 

تكس از آن تيپ هاي رنجر تكزاسي است كه توتون مي جود و تف مي كند.

 

تكس

لعنت به تو “الياس تخم كالباس” ، تيلر رو بفرست يه جاي ديگه.

 

كريس ضربه اين كلمات را مثل ضربه شلاق حس مي كند.

 

الياس

تيلر مال تو

(به گاردنر)

گاردنر تو با من بيا،

(به كريس و گاردنر)

اگه اتفاقي براتون افتاد، مثلا اگه از دسته جدا شدين يا گم شدين، فرياد نزنين. سر جاتون ساكت بشينين. ما پيداتون مي كنيم.

 

كريس به چشمهاي او نگاه مي كند كه لبخندي در آنها ديده مي شود. الياس مي رود. كريس در وجود او كيفيتي مي بيند كه تحسينش مي كند. يك حس طبيعي رهبري.

 

بارنز

خيله خب بريم.

 

بدنبال كينگ كه جلودار است ،از محوطه گروهان خارج مي شود. حركت به ستون يك است.

 

خارجي شب كمين (هواي باراني)

هوا دارد تاريك مي شود. صدا هاي جنگل به آهستگي تغيير كرده، آرامتر و كمتر و بي ترديد هراس انگيز تر شده است.

 

ستون متوقف مي شود. كينگ كه جلودار باتجربه اي است، گوش مي دهد.

 

كريس كه مهمات تكس را حمل مي كند با حالتي عصبي به اطراف نظر مي اندازد. گاردنر كه پشت سر اوست سعي مي كند لبخند بزند. سعي مي كند چيزي را زمزمه كند، (“هي، تيلر ”) كه ناگهان به او فرمان سكوت مي دهند.

 

ستون حركت مي كند. كوله پشتي گاردنر كمي بلند تر از معمول صدامي كند. باد سرد عجيبي وزيدن مي گيرد و باران شديد و ناگهاني منطقه حاره موسوم به مونسون شروع به باريدن مي كند. 

 

خارجي- ويرانه- جنگل- شب (هواي باراني)

قسمتي از يك معبد بودايي قديمي كه رو به ويراني است در نور مهتاب ديده مي شود كه جنگل آن را احاطه كرده است.

 

مرد ها به سرعت و تقريبا بي سر و صدا زير باران شروع به موضع گرفتن در ويرانه ها مي كنند. بارش باران شديد تر از پيش ادامه دارد.

 

كريس و تكس مين هاي شان را كار مي گذارند و رشته سيم انفجار قطع كششي مين ها را تا محل موضع خودشان مي آورند. در دور دست يك رشته گلوله رسام براي يك  لحظه كوتاه آسمان را روشن مي كند. صداي فحش ها و فرمانها در صداي باران گم مي شود.

 

خارجي كمين- موضع بارنز شب (هواي باراني)

در مقر فرماندهي كمين، ايس در بي سيمش زمزمه مي كند. يك صداي نرم خس خس مانند.

 

خارجي كمين- موضع كريس شب (هواي باراني)

كمي بعد. تصوير درشت كريس كه كسي او را تكان مي دهد و بيدار مي كند.

 

تكس

تيلر، نوبت توست.

 

كريس

(گيج)

اوهووه.

 

باران همچنان بر سر و روي آنها مي بارد. تكس يك دوربين مادون قرمز را به او مي دهد.

 

تكس

(با شك)

مي دوني تله هاي انفجاري چطور كار مي كنند؟

 

كريس

(به او برخورده)

معلومه كه مي دونم.

 

تكس تا جايي كه مي تواند در پانچويش مچاله مي شود تا بتواند بخوابد.

 

تكس

خيله خب از خورخور من بدت نياد وگرنه مادرت رو به عزات مي نشونم صدامو مي شنوي؟

 

كريس

(دندانهايش را به هم مي مالد)

آره.

(به ساعتش نگاه مي كند)

هي تكس، ده دقيقه زود آمدي.

 

تكس

بي صدا

(“بدشانس” دهانش را مي بندد)

 

كريس سخت نمي گيرد. با دوربين نظري به جنگل مي اندازد. از ديد او منظره مقابل محو و مبهم است. دوربين را كنار مي گذارد.

 

ناگهان صداي خور خوري در جنگل طنين مي اندازد. كريس خيره نگاه مي كند و متوجه مي شود كه صدا از طرف جونيور مي آيد كه زير باران طاقباز روي زمين افتاده است. كريس سيخونكي به او مي زند.

 

كريس

جونيور!

 

جونيور

اووه؟ اوهو؟

 

كريس

خفه شو! داري خورخور مي كني هيس.

 

روي سوراخ گوشش خم مي شود. جونيور بيدار نمي شود. فقط چيز نامفهومي مي گويد و غلتي مي زند. سكوت.

 

قطع به:

خارجي- موضع كريس- شب (هواي باراني)

كمي بعد. چاله اي از آب گل آلود تشكيل شده كه كريس در آن نشسته است. دوربين بالا مي رود و كريس را در حال نگهباني نشان مي دهد. به ساعتش نگاه مي كند. آب باران روي صورتش شيار مي اندازد و فرو مي چكد.

 

كريس (نماي نقطه ديد)

(نامه اش را ادامه مي دهد)

البته پدر و مادرم نمي خواستند من به اينجا بيايم. آنها مي خواستند كه من درست مثل خودشان باشم. قابل احترام و سختكوش. و هفته اي 200 دلار در بياورم، خانه كوچكي داشته باشم، خانواده اي داشته باشم. مادر بزرگ، آنها با آن دنياي شان مرا ديوانه مي كردند. مادر را كه مي شناسي؟ من نمي خواهم از آن بچه سفيد پوستهاي وال استريت باشم. نمي خواهم آنها تمام مسير زندگيم را از پيش تعيين كرده باشند.

 

باد شاخه بزرگي را از درختي به زمين مي اندازد. صداي وحشتناك جر خوردن و كنده شدن و افتادن شاخه به كف جنگل به گوش مي رسد. او بدقت نگاه مي كند. خبري نيست. دوباره به ساعتش نگاه مي كند. 

 

كريس (نماي نقطه ديد) (ادامه)

فكر مي كنم هميشه از من مراقبت شده و هميشه بامن مثل يك موجود ويژه برخورد شده. حالا دلم مي خواهد ناشناس بمانم. مثل همه. سهم خودم را از خدمت به كشورم ادا كنم. همان كاري را بكنم كه پدر بزرگ در جنگ اول و پدر در جنگ دوم كردند. مي دانم كه اين هم قرار است جنگ نسل من باشد. خب، من اينجا هستم، همراه با ديگراني كه كسي واقعا اهميتي براي شان قايل نيست. آنها از ته خط آمده اند. از شهر هاي كوچكي كه اسم بيشتر آنها هيچوقت به گوشت نخورده: پولاسكي، تنسي، براندون، ميسي سي پي، پورك بند، يوتا، وامپوم، پنسيلوانيا. تا سال دوم دبيرستان درس خوانده اند. شايد اگر خيلي شانس بياورند، وقتي برمي گردند ، شغلي در يك كارخانه در انتظارشان باشد. اما بيشترشان چيزي ندارند، فقيرند، آدمهايي اند كه جامعه ما آنها را نمي خواهد، با اين حال آنها دارند براي همين جامعه مي جنگند، براي آزادي ما، براي آنچه اسمش را آمريكا گذاشته ايم. آنها ته بشكه هستند و اين را هم مي دانند. شايد براي همين است كه اسم خودشان را گذاشته اند “خوك”، چون خوك هرچيزي را مي خورد و هر چيزي را هم تحمل مي كند.  آنها ستون فقرات اين كشور را تشكيل مي دهند. مادر بزرگ، آنها بهترين آدمهايي هستند كه من ديده ام، قلب و وح همه چيز. شايد هم سر انجام من از ته همين لجنزار دوباره شروع كنم و به جايي برسم كه بتوانم بدون ظاهرسازي به خودم افتخار كنم. شايد دارم چيزي را مي بينم كه هنوز نمي دانم چست و چيزي را ياد مي گيرم كه هنوز از ماهيتش خبر ندارم دلم برايت تنگ شده. خيلي دلم برايت تنگ شده. به مادر بگو كه دلم براي او هم تنگ شده كريس.

 

بطرف جونيور حركت مي كند، تكانش مي دهد اما گويي جونيور در اين دنيا نيست.

 

كريس (ادامه)

بيدار شو!

 

جونيور يكي از  چشمهاي خواب آلودش را باز مي كند.

 

كريس (ادامه)

نوبت توئه، مرد..

 

جونيور اخم مي كند، فحش مي دهد، و در ميان گل و  لاي به دنبال تفنگش مي گردد.

 

كريس سينه خيز به موضع خودش برمي گردد. در پانچوي خيس آبش مچاله مي شود، دندانهايش از سرما به هم مي خورد، آب باران به سر و رويش مي پاشد. مدتي طولاني نگهباني داده است. آهي مي كشد. صداي آه را روي تصوير بعدي مي شنويم.

 

خارجي- موضع كريس شب

كريس ناگهان مي لرزد و بيدار مي شد. خيلي ترسيده است. باران بند آمده. صداهاي جنگل بلند است. صداي سيرسيركها، جانوران شبگرد و چكيدن آب از روي برگها مي آيد. صداي ويز ويز ميليونها پشه كه با بند آمدن باران به پرواز در آمده اند و دارند صورت كريس را مي جوند. كريس با حيرت به اطراف نگاه مي كند.

 

تكس خواب است، جونيور بيدار. چه اتفاقي افتاده؟ به ساعتش نگاه مي كند.پشه ها دارند او را زنده زنده مي خورند. سرش را در حوله سبزي كه دور گردنش آويخته فرو مي كند اما حالا جايي را نمي بيند.  از نيش پشه ها كلافه شده، دوباره شروع به حركت مي كند.   ناگهان صداهاي جنگل عوض مي شود. ديگر صداي بعضي از حيوانات نمي آيد. صدايي متفاوت. صداي گام گذاشتن روي تكه چوب، صداي تكان خوردن بيشه زار

كريس چيزي مي بيند. لبه حوله را كنار مي زند تا بهتر ببيند.

 

در فاصله پانزده ياردي سايه هيكل مردي را بي حركت در مقابلش مي بيند. سايه اصلا حركت نمي كند. فقط گوش مي دهد.

 

كريس كه قلبش مي خواهد از شدت هيجان از حلقش بيرون بيايد، سعي مي كند بهتر ببيند. نه، سايه بيشه است. بايد سايه بيشه باشد. هيچ آدميزادي نمي تواند آنقدر بي حركت بايستد. ضربان قلبش بالامي رود. لحظه ها كش مي آيند. اما جايي در اعماق روحش خبر دارد كه آن سايه، چيست.

 

حالا آن هيكل حركت بسيار آرامي مي كند و جابجا مي شود. هيكل يك انسان است. اوه خداي من!

 

كريس به اطراف نگاه مي كند. بنظرش مي آيد كه تكس فرسنگها از او دور است. چرا هيچكس شليك نمي كند؟ نگاهي از سر نوميدي به تفنگش مي كند و به نارنجكهايش كه گلي شده اند. اما عليرغم آنهمه آموزشي كه ديده، حالا خشكش زده است و با ديدن دشمن، مردد و ترسان برجا مانده است.

 

آن هيكل انساني ظاهرا به آرامي چيزي به كساني كه پشت سر او هستند مي گويد، بعد بر مي گردد و در طول كوره راه پيش مي آيد. حالا هيكل دومين و سومين نفر هم پشت سر او ديده مي شود. همه شان كلاه آهني به سر و كوله پشتي به پشت دارند. همه  راست بطرف موضع كريس مي آيند. حالا فاصله شان ده يارد است. نه يارد.

 

كريس از ترس خشكش زده. چشمهايش دارد از حدقه در مي آيد. مي خواهد تكس را بيدار كند اما خيلي با او فاصله دارد. نزديك است كه حمله عصبي به او دست بدهد. قلبش با چنان صداي بلندي مي تپد كه او اطمينان دارد آنها آن را خواهند شنيد.

نفر اول حالا درست رو در روي كريس در كوره راه ايستاده است و دارد به چپ و راست نگاه مي كند. صداي تجهيزاتش بهمراه صداي ساييده شدن لباسهاي چرمي به گوش مي رسد. بويي مي آيد. حالا مهتاب چهره مرد را روشن مي كند. چشمان او هم به كريس مي افتد.

 

آن چشمان شرقي مستقيم به او نگاه مي كنند. حيرانند. كريس هم بهت زده به او خيره مي شود. همه اين اتفاقات تنها در يك لحظه مي افتد. مرد چيزي به زبان ويتنامي زمزمه مي كند. يك هشدار. و مي چرخد.

 

آتش از دهانه لوله تفنگها به بيرون مي جهد. شليك مسلسل ها آغاز مي شود. نارنجكي منفجر مي شود.

 

كريس به زمين مي افتد. كلاه آهني اش از سرش مي افتد. همه پراكنده و گيج و سردرگم اند. در اطراف كريس جهنمي از سر و صدا و فرياد برپا مي شود.  

 

تكس كه زمينگير شده بر سر او فرياد مي زند.

 

تكس

تله ها! نامرد ها رو گير بنداز!

 

كريس بي آنكه بداند چه مي كند، با اهرم تله هاي انفجاري كلنجار مي رود  و آنها را فشار مي دهد. تصوير درشت: تله ها عمل نمي كنند. دوباره و دوباره اهرمها را  فشار مي دهد اما فايده اي ندارد. تكس برسرش فرياد مي زند.

 

تكس (ادامه)

ضامن! اونها رو از ضامن خارج كن ، اي

بطرفش مي رود و اهرم را از كريس مي گيرد. ضامن را با يك صداي كليك از كار مي اندازد و تله ها را منفجر مي كند.

 

انفجار ها تاريكي شب را مي درند. در يك لحظه يكي از نفرات “دشمن” مثل تصوير يك فيلم نگاتيو ديده مي شود كه بدنش به هوا پرتاب مي شود و غرق در دود ، چرخ زنان به دور دست مي فتد.

 

كريس براي اينكه از قافله عقب نماند تفنگ ام-16 خود را برمي دارد و چندين شليك مي كند. صدا هاي دور و بر كر كننده است.

 

خارجي- موضع گاردنر- شب

گاردنر، ترسيده، خميده برجامانده، گيج است و سعي مي كند فرار كند اما از حال مي رود.

 

خارجي- موضع اونيل - شب

اونيل نارنجكي را بي هدف پرتاب مي كند.

 

خارجي- موضع كريس - شب

انفجاري روي مي دهد. كريس به زمين مي افتد.

 

حالا تكس پشت مسلسل ام-60 است و برسر جونيور كه روي زمين قوز كرده فرياد مي كشد.

 

تكس

به من مهمات برسون!

 

فشنگهاي رسام قرمز شليك مي كند و بعد، ناگهان مثل آنكه شلاق خورده باشد به پشت روي زمين مي افتد و فرياد مي كشد. انفجار يك نارنجك هردوي آنها را به زمين انداخته است.

 

تكس (ادامه)

آآآخ ! دستم! دستم!

 

دستش از مچ قطع شده و صورتش در گل فرورفته است. جونيور دور و برش مي چرخد و در حاليكه سعي مي كند خودش را در برابر تركشها حفظ كند، تقلا مي كند تا به تكس كمك كند.

 

جونيور

(دست تكس را گرفته)

دكتر! بيا اينجا! تكس زخمي شده!

 

كريس در حاليكه مراقب وضعيت روبرويش است، از آنچه روي داده خبر ندارد. تنها چيزي كه مي داند اين است كه از شدت شليكها كاسته شده است. صداي “دكتر! دكتر!” بلند است. همه دارند فرياد مي زنند.

 

فرياد ها

تير اندازي نكنيد! تير اندازي نكنيد!

 

ديگر كسي شليك نمي كند. سكوت برقرار شده و تنها گهگاه فريادي يا حركت سريعي اين سكوت را مي شكند. اما دوباره سكوتي همچون آرامش گورستان برقرار مي شود. داك (دكتر) از ميان بيشه راه باز مي كند و بالاي سر تكس كه از شدت درد زوزه مي كشد، زانو مي زند.

تكس

(ترسيده)

دستم! يا عيسي مسيح!

 

داك

سخت نگير تكس، آروم باش پسر!

 

دكتر كه صدايش از هيجان مي لرزد در حاليكه سعي مي كند آرامشش را حفظ كند با يك چراغ قوه كوچك محل قطع شدن دست تكس را معاينه مي كند و   مورفين را در سرنگ   بزرگي مي كشد.

 

صدا

(موضع مجاور)

دكتر بيا اينجا! گاردنر زخمي شده.

 

داك

آمدم.

 

و در همين حال مرفين را در بازوي تكس تزريق مي كند.

 

تكس

(زير لب به كريس)

خا لعنتت كنه! خدا لعنتت كنه!  احمق عوضي، احمق عوضي!

 

كريس كه ناظر اين صحنه است ناگهان خودش هم سرش گيج مي رود. بطور غريزي به پشت گردنش دست مي كشد و گرماي خون را احساس مي كند. ناله اي از ميان لبهايش بيرون مي آيد. جونيور نگاهش مي كند.

 

جونيور

اه كثافت، دكتر ! اينهم زخمي شده.

 

كريس

(با ناله اي ضعيف)

منهم زخمي شدم

 

بارنز و بيگ هارولد با عجله سر مي رسند.

 

دكتر كه كار پانسمان تكس را تمام كرده، كريس را روي زمين مي خواباند و بكمك چراغ قوه زخم او را معاينه مي كند. در زمينه پشت اين تصوير، تكس ناله و فرياد مي كند.

 

كريس با حالتي عصبي منتظر اظهار نظر دكتر است. با چشمهايي كه از ترس گشاد شده به دكتر نگاه مي كند كه دارد آمپول مرفين را بيرون مي كشد.

 

جونيور

(به كريس اشاره مي كند و به بارنز مي گويد)

اون احمق عوضي تله هاي انفجاري رو منفجر نكرد.

 

كريس صداي او را مي شنود. بارنز به او نگاه مي كند.

 

داك

(به كريس)

يه خراشه. چيز نگران كننده اي نيست.

 

كريس

(مظنون)

داك راستش رو به من بگو، به من دروغ نگو.

 

سوزن آمپول در گوشتش فرو مي رود. تكس با صداي بلند ناله اي مي كند كه همه را عصبي مي كند.

 

جونيور

(به بارنز)

اون گذاشت كه اونها صاف بيان سراغ مون. سر پستش خوابيده بود.

 

كريس

(با صداي ضعيف زير لب مي گويد)

من خواب نبودم نوبت نگهباني تو بود

 

داك

(در حال رفتن به هارولد و جونيور مي گويد)

مراقبت از خود اولين قانون طبيعته. تيلر،  بايد ياد بگيري كه چه خاكي بايد به سرت بريزي. حواست به من باشه. نذار اونها شوك بهشون دست بده.

 

ناله هاي تكس ديوانه كننده و هراس انگيز است. بارنز ناگهان با دستش جلوي دهان تكس را مي گيرد و با صدايي از ته حلق مي گويد:

بارنز

خفه شو! خفه شو و  تحمل كن ، درد رو تحمل كن!

 

چشمهاي تكس در حدقه به چرخش در مي آيد. داك و بيگ هارولد به بارنز نگاه مي كنند و نمي دانند چه بايد بكنند. تكس كه شوكه شده ناگهان ساكت مي شود. بارنز از جابلند مي شود ، نگاه بي حالتي به تكس مي كند و مي رود. جونيور خود را جمع مي كند و به كنار تكس مي رود. دكتر دوان دوان از آنجا مي رود.

 

بيگ هارولدز با دستهاي بزرگ سياهش كريس را با حالتي مادرانه نگاه داشته است و به او اطمينان خاطر مي دهد..

 

بيگ هارولد

تو حالت خوب ميشه تيلر، خوب ميشي، حالا نگران نباش.

 

كريس سر بالا مي كند و او را نگاه مي كند و تحت تاثير مرفين، آرام پلك بر هم مي گذارد. خيلي ترسيده است.

 

كريس

مي دوني مي دوني كه تو قراره بميري بيگ هارولد؟ حس مي كني كه همه چيز قراره جور بشه و اونوقت

 

بيگ هارولد

مزخرف نگو، مرد. تو رو از ميدون جنگ مي برند بيرون. روزي سه وعده غذاي گرم، ملحفه هاي سفيد، پرستار هاي سفيد خوشگل كه سر به سرت مي ذارن، شنيده ام خوب چيز هايي هستند. بهتره قدرتت رو حفظ كني تيلر.

 

جونيور

(زير لب زمزمه مي كند)

با هاش مثل بچه ها حرف نزن. فلان فلان شده خوابش برد. اونها صاف اومدن سراغ مون و اون هيچ غلطي نكرد.

 

بيگ هارولد

خفه خون بگير ماچه سگ.

 

كريس حالا منگ تر شده. حس مي كند كه دارد مي ميرد. نيشخند مي زند و اهميتي نمي دهد. اما مرگ چندان هم به او نزديك نيست.

 

كريس

مردن اونقدر ها هم بد نيست چقدر اين

 

خارجي مسير ويرانه ها- موقعيت شماره يك شب

بارنز بالاي سر يك سرباز دشمن كه بدنش پاره پاره شده و دارد ناله مي كند، ايستاده است. با تفنگ ام-16 خود از فاصله بسيار نزديك به سر سرباز شليك مي كند. سرباز به هوا مي جهد و جان مي كند و مي ميرد.

 

خارجي مسير ويرانه ها- موقعيت شماره دو شب

الياس مسير باريكه خون را كمي دور تر بررسي مي كند، به پشت سرش نگاه مي كند.

 

خارجي مسير ويرانه ها- موقعيت شماره سه شب

فرانسيس، ماني، باني و كينگ دور جسد يك سرباز ديگر دشمن جمع شده اند.

 

باني

(جنازه را مي پوشاند)

اين سرباز ارتش ويتنام نيست، مرد. اين چيني اه، نگاهش كن. بلندي قد اين نامرد شش و نيم اينچه. به تجهيزاتش نگاه كن، به خوبي تجهيزات خودمونه.

 

فرانسيس

كثافت. من تله انفجاري خودمو درست توي صورت يكي از اينها تركوندم، اما دوباره ديدمش كه راست راست راه مي رفت.

 

ماني

ما اينجا با كي ها مي جنگيم؟ با اشباح؟

 

خارجي مسير ويرانه ها- موقعيت شماره يك شب

الياس به سرعت به سراغ بارنز مي آيد و به باريكه خوني كه از داخل مسير به سمت بيشه سارزير شده اشاره مي كند.

 

الياس

باريكه خون همينطور ادامه پيدا مي كنه و ميره، اما خبري از جسد نيست.

 

بارنز

چطور تونسته فرار كنه؟

 

الياس

نامرد ها به محض اينكه ما صورتشون رو روشن كرديم، شليك كردند. از اون كهنه كارهاي ارتش ويتنام شمالي بودند. دست و پاشونو جمع كردند و در رفتند.

 

رينگ

(به سراغ بارنز مي آيد)

سر گروهبان، دكتر كارت داره. واسه اين يارو تازه وارده مشكلي پيش اومده.

 

الياس و بارنز همراه كينگ مي روند. از كنار كريس و تكس كه باند پيچي شده و درحال درمان هستند، مي گذرند. موقع عبور بارنز آندو به او نگاه مي كنند و به سرعت در مي يابند كه اتفاق بدي افتاده است.

 

خارجي- موضع گاردنر شب

در يكي از مواضع دكتر بشدت در تلاش است تا حيات را به گاردنر كه روي زمين افتاده  و پيراهنش در ناحيه شكم گنده اش از هم شكافته شده بازگرداند. زخم عظيمي روي سينه اش ايجاد شده. او دارد مي ميرد و آدم اين را از آنجا مي فهمد كه او خودش هم مي داند كه دارد مي ميرد. از ترس زبانش بن آمده است اما چشمهايش حرف مي زنند. ديگر به مرگ رضايت داده است. نه اعتراضي مي كند و نه نگران است.

 

بيشتر اعضاي گروه كمين جمع شده اند و به اين صحنه مي نگرند. كريس هم از راه مي رسد تا ببيند چه خبر است. داك در تاريكي زير لب چيز هايي به او مي گويد.

 

داك

گاردنر، هليكوپتر الان از راه ميرسه، خودتو محكم نگهدار، خوب ميشي

 

اما ظاهرا گاردنر نگراني ندارد. در ذهنش چيز هايي مي گذرد. كسي نمي داند چه چيز هايي. قطرات بزرگ اشك در چشمهايش روي هم مي غلتند. لبخند مي زند. شايد دارد به لوسي جين فكر مي كند. كسي چه مي داند؟ او مرده است.

 

بارنز

(به همه)

به اين تكه كثافت خوب نگاه كنين

(به جسد گاردنر اشاره مي كند)

يادتون بمونه كه چه شكليه، همه تون. توي تير اندازي ها پدر تون در مياد، بعد از توي جنگل ميارندتون بيرون و مي كنندتون توي كيسه پلاستيك. اينجا، عوضي ها، هميشه خودتون رو محكم بپائين

(توي چشم كريس نگاه مي كند)

سر تو هم مياد كه مغزت پر از كثافته. ديگه سر هيچ پستي خوابت نبره. اولين نفري رو كه بعد از اين بينم سر پست خوابش برده، خودم شخصا ترتيبش رو ميدم كه زجر ببينه حرف من حرفه.

 

براي ترساندن كريس ضربه كوچكي روي استخوان سينه اش مي زند و مي رود.

 

كريس

(گيج)

من خوابم نبرد، سرگروهبان، جونيور بود كه

 

باني

(بدش آمده، خودش را جلو مي اندازد و سخت مي زندش)

دهنت رو ببند، ترسو! توي دردسر بزرگي افتادي پسر!

 

اونيل

فقط عوضي ها بهانه ميارن، تيلر. اگه به بهانه باشه، هركي واسه خودش يه بهانه اي داره.

 

الياس

بسه ديگه! اينجا دو نفر هستن كه احتياج به مراقبت دارند. مهمات اضافي تون رو بر دارين. هيچي واسه ويت كنگ ها جا نذارين. هي جونيور، گاردنر رو كول كن.

جونيور

(زير لب)

چرا سفيد ها خودشون خودشونو كول نمي كنن؟ اگه يكي از ما سياها اينجا افتاده بود، كسي حاضر بود جنازه شو بذاره روي دوشش؟

 

الياس بدنبال بارنز از كنار ديگران مي گذرد.

 

الياس

اگه يه چند روز بيشتر آموزش مي ديد، الان زنده بود.

 

بارنز حرف او را فهميده اما فقط به راهش ادامه مي دهد.

 

خارجي پايگاه روز (يك هفته بعد)

كريس را با جيپ به پست فرماندهي گروهانش مي برند. روي يك قوطي جيره تابلوي پست فرماندهي گروهان براوو ديده مي شود. بعد از ظهر يك روز گرم و ملال انگيز است. در گرماي 102 درجه فارنهايت كمتر آدمي زير آفتاب ديده مي شود.

 

گروهان كريس در حاشيه پايگاه واقع شده است . آسايشگاهاي ساخته شده از چوب و پارچه را غبار قرمز رنگي پوشانده است.  اطراف محوطه سنگرها و سيم خاردار و برجكهاي نگهباني، قبضه هاي خمپاره 81 ميليمتري و توپهاي ضد هوايي و كاليبر 50 ديده مي شود. ميخانه و كليساي پادگان با كيسه هاي شن احاطه شده است.

 

كريس از جيپ پياده مي شود. گردنش هنوز خشك است و دورش باند پيچي شده. هنوز درد دارد. اولين نفري كه به او بر مي خورد كينگ است كه دارد قوطي هاي آبجو را جا به جا مي كند.

 

كينگ

هي تيلر، چه خبر ها؟

 

كريس با شنيدن صداي ملايم كينگ سعي مي كند جاي او را در دسته به خاطر بياورد.

 

كريس

خوبم. دكتر گفته تا سه روز كار هاي سخت نكنم.

 

كينگ

اه، خيلي بده، هرچند كه به هر حال توي پايگاه هستيم.

 

كريس

چي داري؟ آبجو؟

 

كينگ

آره، چند تايي از تداركات بلند كرده ام. اما اونهم بالاخره از ما مي دزده.

(مي بيند كه كسي دارد مي آيد)

عوضي ها دارند ميان، بهتره جيم بشي، مرد.

 

اما دير شده. گروهبان اونيل درجه دار كادر كه موهاي قرمزي دارد به همراه ستوان سوم ساندرسن كه درشت هيكل و خوش تيپ است اما با هوش بنظر نمي رسد در حاليكه هردو كمي مست هستند از راه مي رسند. قوطي آبجو در دست دارند. اونيل بلافاصله كريس را مي بيند.

 

اونيل

هي تيلر، تو برگشتي؟

 

كريس

(مكث)

اينطوري معلومه؟

 

ساندرسن

(آبجوي كينگ را مي بيند)

آبجو رو از كجا آوردي، كينگ؟

 

كينگ

(ظاهرش خنده دار است)

پيداش كرده ام

 

ساندرسن

پيداش كردي؟ مزخرفه! گزارشت رو مي دم. اون آشغال رو بده به من.

 

اونيل

خيلي خوب، هر دو تون بيائين اينجا. تيلر تو هم همينطور.

(انگشتش را تكان مي هد)

يه كار خيلي مخصوصي براتون در نظر دارم.

 

آندو با بي ميلي به سمت او مي روند.

 

كريس

سرگروهبان، به من گفته اند كار هاي سبك بكنم. دكتر گفته يه دو روز كار هاي سخت و سنگين نكنم.

 

اونيل

(مي خندد)

حالا هم كار سختي بهت نمي دم

 

خارجي روز مستراح

اتاقكي چوبي كه در آن پنج شش صندلي را روي نيم بشكه هايي قرار داده اند. مردي كه در اتاقك است، دارد شلوارش را بالا مي كشد.

 

كريس، كينگ و كرافورد جوانك خوش تيپ و موطلايي اهل كاليفرنيا، عرق ريزان بشكه هاي بوگندوي پر از كثافت را  از زير اتاقك مي غلتانند و بيرون مي برند. ظهر داغي است . هيچكس جز آنها و مگسها بيرون نيست .

 

كينگ

(هنوز ناراحت است)

مادر به خطا، مادر به خطا، من قدم براي اين كار خيلي كوتاهه. اينها دارن ترتيب مون رو مي دن. اصلا استراحتي در كار نيست

 

كرافورد

(به همان اندازه ناراحت است)

سياست، مرد؛ سياست لعنتي. اين يارو اونيل انقدر با غرور دماغش رو بالا نگه مي داره كه آدم فكر ميكنه با پينوكيو طرفه

 

كينگ

چهل و دو روز، مرد؛ بعدش من از خواب بلند ميشم و ميرم. برمي گردم به دنيا. (در چشمهايش نشان خيالپردازي را مي توان ديد).

 

كرافورد

100 روزش رفته، 92 روز مونده. روز 17 آوريل . ميگن تابستون امسال توي كاليفرنيا موجها عالي اند، جون ميدن واسه موج سواري

 

كينگ

مرد، ماه مارس در تنسي نميدوني چه خبره بوي جنگل كاج، بوي جيگر هاي كنار رودخونه. تيلر ، تو چقدر ديگه خدمت داري؟ (پوزخند مي زند) بذار حساب كنم سيصد و چند روز؟

 

كريس

سي و دو 332 روز.

 

كرافورد

(آه از نهادش بلند مي شود)

اوه مرد، متاسفم! ديگه حتي يادم هم نمياد كي بود كه 332 روز از خدمتم مونده بود. عيبي نداره. مثبت باش. برعكس فكر كن.  با خودت بگو كه چهل روز توي خدمت بودي.

 

كينگ

(به كريس)

آخه تو چطور سر از اينجا در آوردي؟ سر و شكلت مثل درس خونده هاست

 

كريس

من داوطلب شدم.

 

كينگ

تو چي؟ دوباره بگو ببينم.

 

كريس

آره، از دانشكد در آمدم . بعد، بهشون گفتم كه مي خوام برم پياده نظام، مي خوام برم جنگ، ويتنام

 

عكس العمل آنها را خنده دار مي بيند و لبخند مي زند. اين اولين باري است كه مي بينيم كريس لبخند ميزند.

 

كرافورد

تو داوطلب افتادن توي اين كثافت شدي، مرد؟

 

كينگ

تو يه احمق عوضي هستي كه دانشكده رو ول كردي.

 

كينگ پلكهاي بلند خواب آلود دارد و چشمهايش مثل چشم گربه است. يك زبان دراز صورتي رنگ دارد و انگشتهايش مثل انگشتهاي همه پنبه چينان پهن هستند و لبه هاي شان سفيد است. مهربان است و با روزگار بر سر آشتي است.

 

كريس

خيلي برام معني نداشت. چيز زيادي يادم نمي داد (مكث مي كند) و تازه چرا بايد فقط بچه فقير ها برن جنگ و دانشكده رفته ها از زيرش دربرن؟

 

كينگ و كرافورد لبخند مي زنند.

 

كينگ

ما با كي طرفيم؟ يكي از جنگجويان جنگهاي صليبي؟

 

كرافورد

مثل اينكه.

 

كمي از كار دست مي كشند. عرق شان را خشك مي كنند. كينگ سيگار حشيش نصفه كاره اي را دوباره روشن مي كند. چند پك مي زند. چشمهايش اين طرف و آن طرف را مي پايند. وقتي مطمئن مي شود كه كسي مراقبش نيست، سيگار را به كرافورد مي دهد.

 

كينگ

اه . آدم بايد پولدار باشه تا بتونه همچو فكر هايي بكنه. همه مي دونن كه پولدار ها هميشه ترتيب بي پولها رو ميدن. هميشه اينطور بوده، هميشه هم همينطور هست.

 

متوجه مي شود كه گردن كريس درد مي كند و او دارد با پانسمان روي آن ور مي رود.

 

كينگ (ادامه)

تو حالت خوبه، مرد؟ گردنت اذيتت مي كنه؟

كريس

نه

 

كينگ

بيا يه كمي از اين بزن. ديگه درد رو حس نمي كني.

 

كريس با كمي نگراني به سيگار نگاه مي كند. تا حالا نكشيده است.

 

كريس

نه، ممنون

 

كينگ

بيا چيزي از دست نميدي تو حالا اينجايي

 

كرافورد

هرچي باشه بوي اون كثافتها رو از بين مي بره.

 

كريس كمي تامل مي كند. شانه بالا مي اندازد، سيگار را مي گيرد و مي كشد.

 

كينگ

دود رو بده تو. نگرش دار همينه حالا دود رو بده بيرون.

 

كريس دود را بيرون مي دهد.

 

كريس

ديگه حسش نمي كنم.

كينگ و كرافورد مي خندند و دوباره به سراغ غلتاندن بشكه ها مي روند.

 

كينگ

همه همينو ميگن.

 

خارجي مستراح كمي بعد روز

كينگ، كرافورد و كريس در فاصله اي از مستراح روي بشكه ها نفت مي ريزند.

كينگ آتش را روشن مي كند. بشكه ها مي تركند و سر و صدا مي كنند. خطي از بشكه هاي در حال سوختن. حلقه هاي دود سياهرنگ آسمان آبي را كثيف مي كنند.

 

آنها در حال نشئه به اين منظره نگاه مي كنند. كريس به آندو رو مي كند.

 

كريس

مي دونيد اون شبي كه به ما حمله شد من (شرمنده)

 

كينگ

ولش كن. اون كار هيچ معنايي نداشت. اينطرفها هيچكي ترسو نيست. تو كاري رو كه از دستت بر مي اومد كردي. دفعه ديگه هم كارت رو بهتر انجام ميدي.

 

كرافورد

اون ماجرا ديگه جزو تاريخه، مرد. تاريخ.

 

كريس از طرز برخورد آنها يكه خورده است. حشيش تازه دارد تاثيرش را روي او مي گذارد. حالت چهره و نگاهش عوض مي شود. رو به كينگ مي كند.

 

كريس

(گيج)

فكر مي كنم تازه دارم يه چيزايي مي فهمم

 

كرافورد مي خندد.

 

كينگ

(مي خندد)

تيلر، داري به يه جايي مي رسي. حالا هيچي نگو تا من تو رو به چند تا از سران  معرفي كنم.

 

كريس

سران ديگه چيه؟

 

كينگ

(مي خند و با كرافورد دور مي شود)

بعدا مي فهمي

 

كريس به تنهايي، دود را تا آخر فرو مي دهد و تاثير حشيش را بطور كامل حس مي كند.

 

خارجي قرارگاه- شب

كينگ كريس را به يك زير زمين مي برد كه در حاشيه محوطه گردان كنده شده است. روي اين دخمه را با جعبه و پوكه مهمات و پارچه پوشانده اند. اطرافش هم كيسه شن گذاشته اند. از بيرون اندك صدايي بگوش مي رسد. با جعبه مهمات براي زيرزمين در گذاشته اند.  از كنار يك نگهبان (آدامز) مي گذرند كه در حاليكه مراقب اطراف است سيگار حشيشي روشن مي كند. هواي داخل دخمه خنك است.

داخل دخمه دنياي ديگري است .  كريس با حيرت به اطراف نگاه مي كند. مثل يك كاباره خصوصي براي “سران” است كه دارند در اطراف خودشان را خنك مي كنند. جعبه هاي غذاي آمريكايي، آبجو، بطري هاي ويسكي، جعبه هاي مهمات كه بصورت ميز در آمده، ننو هايي كه به تير ها بسته شده، پنكه هاي برقي، ضبط صوتهاي بزرگ، و اسباب و لوازم ديگر در اطراف ديده مي شود.

 

پسر ها لباسهاي شب تعطيل شان را پوشيده اند. لباسها تميز است . بعضي ها سربند دارند. گردن بند انداخته اند و خلاصه هر چيزي كه بتواند به آنها تشخص و فرديت بدهد همراه شان است . از ضبط صوت ترانه “برو از آليس بپرس” كار جفرسون ايرپلين پخش مي شود.

 

اين براي كريس دنياي تازه اي است. “راه”، از سران مقيم در دخمه به قليان قل قلي قرمزرنگ بزرگي كه روي سه پايه قرار دارد و لوله بلندي دارد پك مي زند. گويي كه سلطان اين دخمه دودآلود بر تخت داوري نشسته است.

 

روي سينه لختش نقش پرنده ها و مار خالكوبي شده است. يك جمجمه سياه و يك صليب عاج سفيد را كنار هم به گردنش آويزان كرده است. كلمات عشق و نفرت روي بازوهايش خالكوبي شده. در چشمانش آتشي شيطاني شعله ور است. يك سفيد پوست فقير از جنوب آمريكا كه سالهاي آخر دومين دهه  عمرش را مي گذراند. مي توانست بايكر كينگ باشد. ناگهان به كريس رو مي كند.

 

راه

توي اين زيرزمين چه كار مي كني، تيلر؟

 

كينگ

(با لبخند)

اين تيلر نيست. تيلر تير خورده. اين كريسه كه تازه حالش جا اومده

 

كريس خودش هم نمي داند اينجا چه مي كند. چشمش به لرنر، كرافورد، ماني، فلاش، فرانسيس، هايت، تابز و داك مي افتد. جمعا نه تا ده تا از بچه هاي دسته آنجا هستند.

 

راه دوباره به او نگاه مي كند و قليان را به دستش مي دهد.

 

راه

تو دست و پا چلفتي هستي تيلر؟

 

كريس

چي؟

 

راه

ميگم تو دست و پا چلفتي هستي؟ جائيت درد مي كنه؟ چته؟

 

كينگ

(لبخند مي زند)

برو جلو، بكش، مرد.

 

كريس منظورش را مي فهمد. لوله قليان را مي گيرد. كمي مكث مي كند و بعد مي كشد. همان دود اول ترتيبش را مي دهد. به سرفه مي افتد. بقيه مي خندند.

 

راه

پيراهنت توي باد افتاده، سرباز. بع ع ع!

 

لرنر در جواب زبانش را با مسخرگي در مي آورد.

 

لرنر

بع ع ع به خودت.

 

راه

(خوشش نيامده. به لرنر نگاه مي كند)

اگه مي خواي اين كار رو بكني، اقلا درست انجامش بده.

 

همه حواسش را روي لوله متمركز مي كند و در حاليكه با چشمهايش ديوانگي تمام عالم را محكوم مي كند، تمام قوايش را جمع مي كند و پك مي زند.

 

راه (ادامه)

بع ع ع ع ع !

 

همه مي خندند و كف مي زنند. كينگ هم مي كشد و دوباره لوله را به كريس مي دهد و او هم پك محكم ديگري مي زند. اين بار سرفه نمي كند. به اطراف نگاه مي كند و از ديدن اين همه آدم متحير مي شود.

 

لرنر

خوشم نيامد.

 

راه

بع! تو بچه اي، لرنر.  راه وقتش رو براي تو تلف نمي كنه.

 

با هم حرف مي زنند. داك را مسخره مي كند كه حال نسبتا عادي دارد و مي گويد كه زمستان مي خواهد به دانشكده پزشكي برگردد. “كه چي بشي؟”، گاينكالاجيست  “يعني چي؟”، فرانسيس مي گويد “دكتر فلانجا، مرد. از اون دكترا ميشه كه همه اش تو كيفن”. نشئه اند و به هر حرفي مي خندند.  كريس پكش را كه زد در حالي كه هنوز گيج است از پشت پرده دود ناگهان الياس را مي بيند كه در گوشه دخمه به ديوار تكيه داده است. گردن بند نقره به گردن دارد. يك ميمون روي گردنش سوار است. قيافه الياس مثل بدكاره هاي مصري است. الياس با ميمون بازي مي كند. جليقه بدون آستين و شلوار پلنگي به تن دارد. چشمش به كريس مي افتد. تابي به ننو مي دهد و با ميمونش به سراغ كريس مي آيد.

 

در همين حال ماني براي كريس آواز بلوز مي خواند. بيگ هارولد و فرانسيس هم بشكن مي زنند و با او همراهي مي كنند.

 

ماني و بيگ هارولد و داك

(مي خوانند)

اوه كريس، مث اينكه حالت خوشه. آره اون حالش خوشه، مث اينكه حالش خوشه. ميدوني؟ تموم امشب همينطوري، آره گمون كنم همين طوره آره، بالا و باز هم بالاتر تا به مابرسي، آره.

 

الياس يك تفنگ رمينگتون 870 را مي كشد. گلنگدن مي زندو بسوي كريس نشانه مي رود.

 

الياس

دهنتو بذار روي لوله

 

كريس به آرامي همين كار را مي كند. كمي نگران است. الياس پكي مي زند و آن را در لوله فوت مي كند. دود را به سمت ريه هاي كريس شليك مي كند. كريس عقب مي رود. تلو تلو مي خورد و سرفه مي كند. همه مي خندند. يكي مي گويد: “هي طرف، ترتيبت داده شد.” ديگران هم چيز هايي شبيه اين مي گويند

 

الياس لبخند مي زند و دندانهاي سفيدش را نشان مي دهد.

 

الياس (ادامه)

دفعه اولته؟

 

كريس

آره.

 

 الياس

پس ديگه كرمش به جونت افتاد.

 

كريس از اين حرف گيج مي شود.

 

الياس (ادامه)

(لبخند مي زند)

الان خوشي؟

 

كريس

(حالا احساس خلسه دارد)

آره. ديگه گردنم درد نمي كنه. حالم خوبه.

 

الياس

همين كه آدم حالش خوب باشه خودش خيليه.

 

همچنانكه دود زيادي را از كاسه قليان به هوا مي فرستد. چشمانش بنحو مسخره اي حركت مي كنند و بالا و پائين مي روند. وقتي دود را فرو مي دهد، صورتش سرخ مي شود.

 

ميمون روي گردنش با نگراني بالا و پائين مي پرد. الياس دود را به صورت ميمون فوت مي كند. ميمون بدش مي آيد.

 

همه مي خندند.

 

الياس (ادامه)

هي عوضي! شنيدم تو يكي رو واسه خودت داري. به من گفته اند كه خوب بهش نمي رسي.

 

لرنر سر بالا مي كند. حسابي نشئه است. در يكي از گوشهايش گوشواره اي دارد.

 

لرنر

كثافت. منو به يه آدم لنگ و زخمي فروختي.

 

الياس

دوباره بگو، گفتي اسمش چي بود؟

 

لرنر

(قيافه زنك را به خاطر مي آورد)

ديزي مي.

 

بيگ هارولد

هي! شارلوت رو نگاه كنين!

 

ميمون آرام و نشئه شده نشسته است. مرتب پلك مي زند. صداي خنده فروكش مي كند.

 

الياس

ديزي مي! ديزي مي چه شكليه، عوضي؟

 

ماني

گنده است. گوشت تنش هم چين داره.

 

لرنر

خوشگله.

 

فرانسيس

وزنش چقدره، مرد؟

 

بيگ هارولد

گيساشو مي بافه مي اندازه زير بغلش.

 

فرانسيس

(با طعنه)

ديزي مي چي چي؟

كينگ

بهش ميگن ديزي مي شاهراه.

(مي خندد)

خوب لرنر چي مي خواي؟ تو كه يه ساله از كار افتادي. جز با رفيقت توني با كسي نمي پري.

 

لرنر

گور پدرش.

 

الياس

من توي هاوايي خدمتش رسيده ام. يه دو هفته پيش قيافه اش عين گريسيه. بهت دروغ نميگم.  (فكر مي كند تا يادش بيايد).

 

الياس همه بجز “راه” را مجذوب حرفهاي خودش كرده است.

 

ماني

بعد چي شد، مرد؟ تو به كدوم خراب شده ها سر مي زني؟

 

الياس

من از اين جور جا ها نمي رم. لب دريا ديدمش.

 

فرانسيس

خاطر جمعي؟

 

الياس

آره مطمئنم. درست از كنارم رد شد.موهاي بلند سياه داشت و يه جاهائيش تكون تكون مي خورد. يه جاهائيش هم عين تافتون فرانسوي بود. اما پاهاش ضايع بود.

 

لرنر

(با شك)

اگه مي گفتي تنسي، قبولت داشتم. اما توي تكزاس نه.

 

كرافورد

خوب، چه شكلي بود ؟ موهاش اومده بود روي

 

الياس

من فقط يه خرده ايستادم، مرد. قلبم شروع به تاپ تاپ كرد و يه طورائيم شد. لباس شنا تنم بود

 

بيگ هارولد

مي دونم چي ميگي

 

الياس

بنابر اين به خودم گفتم الياس! اگه از اين بگذري، باقي عمرت رو باهاس حسرت بخوري. افتادم دنبالش تا دم ساحل  حالا مي فهمين همون بود يا نه.

 

حالا همه مبهوت مانده اند.

 

كينگ

بعد؟

 

الياس

خب، اون رفته بود بچه هاشو برداره.

 

ماني

همين؟

 

الياس

نه بابا.

 

فرانسيس

ول كن بابا، شوهر داره

 

الياس

مثل دوتا خوك هار، پسر

 

گلوهاي شان خشك شده

 

كريس

(وارد بحث مي شود)

خب، اون چيكار كرد؟

 

الياس

اون چيكار كرد. جون منو گرفت. اينه اون كاري كه اون كرد!

 

كرافورد

(دود را تو مي دهد)

يا عيسي!

 

الياس

هيچ جوري نمي شد سر وته شو هم بياري

 

كريس

حالا واقعا چيكار كرد؟

 

الياس

دورگه بود. نصف چيني و نصف لهستاني.

 

بيگ هارولد

اين ديگه چه جورشه؟

 

راه

(بالاخره وارد صحبت مي شود)

اونوقت توي هاوايي زندگي مي كرد، مرد؟

 

الياس

آره . موهاي طلايي و چشماي بادومي داشت.

 

فرانسيس

هي مرد؟ مگه نگفته بودي كه موهاش سياه بود؟

 

الياس

موهاي طلاي داشت، مرد. پاهاي دراز آفتاب سوخته و صندلهاي چرمي داشت. مي دوني؟ پاهاشو روغن زده بود. آخ كه چه بوي خوبي مي داد

 

همه به ياد هاوايي ناله مي كنند.

 

داك

آره!

 

كريس

خدايا!

 

بيگ هارولد

لطفا يكي جلوي منو بگيره!

 

الياس

(فكر كرده تا يادش بيايد)

دماغش هم شكسه بود.

 

داك

شكسته بود، مرد؟

 

الياس

آره. اگه همه چيزش درست بود ، فايده اي نداشت. مي دونين چي دارم ميگم. بعضي زنها اسمش

 

يادش رفته. حشيش حافظه اش را پاك كرده. لرنر اصرار مي كند:

لرنر

سوزان بود؟

 

ماني

تامارا؟

 

كريس

اليزابت؟

 

الياس سرش را تكان مي دهد و سعي مي كند به ياد ياورد.

 

كينگ

مرل؟

 

راه

مرل؟ يا مسيح اسمش پتي نبود؟

 

بيگ هارولد

اينگا؟

 

كريس

جنيفر؟

 

هايت

كاني؟

 

الياس پنجه ايش را به هم مي زند.

 

الياس

داون! همين بود اسمش!

 

كريس

(تكرار مي كند)

داون

 

كينگ به طنين اين اسم گوش مي كند.

 

كينگ

داون؟

 

ديگران سر تكان مي دهند و درباره اين اسم فكر مي كند.

 

بيگ هارولد

آره، داون

 

داخلي آسايشگاه شب

اينجا در مقايسه با فضاي تاريك دخمه جاي بسيار روشني است و روشنايي حشرات را به اينجا مي كشد وسايل خاك گرفته اينجا و آنجا ولو است. صداي بشكن آواي موسيقي كانتري را كه از ضبط صوت بلند مي شود همراهي مي كند. ترانه مشهوري است از ترانه هاي حدود سال 1967.

 

باني، جوانك 18 ساله فرشته صورت در حاليكه يك آبجوي مارك كلت 45 در دست دارد، تلو تلو مي خورد. به سمت جونيور سياهپوست مي رود كه عرقريزان روي تختش افتاده و كار خاصي نمي كند.

 

باني

(به موسيقي گوش مي كند)

به اين كثافت گوش كن! از اون كثافتهاي عاليه!

 

جونيور

(مثل هميشه بي حوصله است)

گور پدر اين آواز لاتي. همه اش در باره اينه كه لاتها چطور اسباشونو از دست دادن و ديگه نوني ندارن كه توي آبجوشون تيليت كنن. گور پدر اون آشغالا. مي توني واسه من يه خرده مربا پيدا كني؟

 

باني

(يك كلمه از حرفهاي جونيور را نفهميده)

اين مزخرفا چيه ميگي، مرد؟ هي جونيور!  از اين آشغال ماشغالا كشيدي؟

 

جونيور

درسته. شما ها هميشه سعي كردين سياها رو رو اون پائين مائينا توي كثافت نگه دارين. يه روزي مي رسه آقاي من، كه سياها اين يوغ رو از گردن شون بر مي دارن.

 

باني

(تنهاست و دنبال همزبان مي گردد)

مثل اينكه من دارم مي فهمم. آدم وقتي اين آشغال رو مي كشه همه چي بنظرش عجيب مياد. (سكسكه مي كند. مي نشيند) شنيدين كه ميگن ويت كنگها توي علف يه موادي مي ريزن كه مارو صلح طلب كنن تا ما نجنگيم؟ (خطابش به شخص خاصي نيست) پس بقيه كجان؟ نشئه شدن، فكر مي كنن كه چي؟ كله خشخاشي ها فكر مي كنن خيلي از بقيه سرن

 

جونيور

(بي حوصله رو بر مي گرداند)

غصه شو نخور ، باني ، به هر حال تو آدمكشي.

 

باني

آره، ولي هر از چند وقتي از اينقده گوشت هم بدم نمياد. هيچي عين اينقده گوشت نيست.

 

جونيور

تو حالت خرابه، مرد.

 

باني

هيچوقت خودتو توي آينه ديدي جونيور؟ تو از سگ هم زشت تري.

(مي خندد)

 

جاني

آره اگه همون يه تيكه گوشت رو توي بشقاب بذارن جلوت، احتمالا تو اونو مي كشي.

 

باني

كثافت. شرط مي بندم كه من خيلي بيشتر از تو عشق كرده ام.

 

جونيور

معلومه. چون تو اصلا نمي دوني چه كار داري مي كني.

 

باني

آره؟

 

جونيور

تنها راهي كه يه تيكه گوشت گيرت بياد اينه كه ماچه سگت بميره و وصيت كنه گوشتشو بدن به تو.

 

ستوان ولف در حاليكه آبجو در دست دارد در راهروي ميان تختها قدم مي زند. احساس تنهايي مي كند. از كنار فو شنگ اهل هاوايي و توني جوان سبيلوي ايتاليائي تبار اهل بوستون رد مي شود كه دارند با هم تاس مي ريزند. آنها بكلي ستوان را ناديده مي گيرند و ستوان كنار رودريگز جوانك مكزيكي-آمريكايي كه در تختخواب مرتبش دارد  با مداد نامه مي نويسد و لبهايش را به شكل كلماتي كه مي نويسد در مي آورد و مثل هميشه سخت توي حال خودش است، مي ايستد. چند شئي مذهبي را بعنوان تزئين اطراف تختش گذاشته است.

 

ستوان ولف

(با لحن دوستانه)

چطوري رودريگز؟

 

رودريگز

خوبم، قربان.

 

ولف

به چيزي احتياج داري؟

رودريگز

خير، قربان.

 

ولف چشمكي به او مي زند و به طرف مركز آسايشگاه مي رود كه بازي پوكر در آن جريان دارد. بارنز، گروهبان اونيل، وارن، سياه بادكرده، ساندرسن و سال دارند بازي مي كنند و ايس، بيسيم چي لاغرو و مورهاوس آنها را تماشا مي كند. همه شان آبجو مي نوشند و از يك بطري بوربون مي خورند.

 

ولف

(به اونيل)

بازي چطور پيش ميره، قرمز؟

(قرمز لقب اونيل است)

 

اونيل

افتضاح. امشب همه ورقها گير اين يارو عوضيه اومده.

 

ولف

(به بارنز)

مثل اينكه وضعت خوبه گروهبان.

 

بارنز در حاليكه  دستش لابلاي سيب زميني هاي سرخ شده مي چرخد، پيشانيش عرق كرده  و نشان مستي در چشمهايش ديده مي شود. پيراهنش را در آورده و بدن عضلاني اش نمايان است.

 

بارنز

آره، تازه هنوز تقلب هم نكرده ام.

ساندرسن

(جوانك عظيم الجثه موطلايي)

يه خرده جوجه كنتاكي بزن ستوان.

(بطري بوربون را بطرف او دراز مي كند)

 

ولف جرعه اي سر مي كشد.

 

بارنز

بازي مي كني، ستوان؟

 

ولف

نه. نمي خوام شما ها ترتيبمو بدين

 

اونيل

پولهاتو براي چي جمع مي كني ستوان؟ جهود هستي؟

 

مي خند. ولف هم به زور لبخند مي زند. و خوشحال است كه دارد از آنجا مي رود. نوعي اضطراب و نگراني در وجودش موج مي زند و سعي دارد خلئي را كه در شيوه رهبريش وجود دارد با بروز خصوصيات بظاهر مردانه پر كند.

 

ولف

بعدا ميام سراغتون. خوش بگذره.

 

وقتي او رفت ، اونيل پشت سراو سرش را تكان مي دهد.

 

اونيل

آدم به حالش تاسف مي خوره، مگه نه؟ فكر مي كني اون جون سالم بدر مي بره، بارنز؟

 

بارنز ورقش را بازي مي كند، نگاه مي كند و سرش را خيلي آرام تكان مي هد.

 

اونيل (ادامه)

آره، من اين طور فكر مي كنم. بعضي ها رو آدم وقتي بهشون نگاه مي كنه، مي فهمه كه كشش ندارن تا آخرش بيان.

 

بارنز با نگاهي طعنه آميز نگاهش مي كند. ترانه كانتري ميوزيك به اوج مي رسد و به صحنه بعدي مي پيوندد و با موسيقي آن تركيب مي شود.

 

داخلي- دخمه شب

فرانسيس، سياه بچه صورت، و ماني كه هاله اي از رنگ سبز روي صورت لاغرش ديده مي شود همراه با آواز بلوز كه در اوج است آواز مي خوانند.

 

فرانسيس و ماني

(مي خوانند)

ميگن من حس و حال اين جشنم چون يكي دوتا لطيفه بلدم. اما اگر چه ممكنه بلند بخندم، درونم پر از غمه

 

حالا دخمه شبيه حمام خزينه است. چشم، چشم را نمي بيند. دود غليظ است. همه سر پا هستند و دارند مي رقصند: كينگ، تابز، بيگ هارولد، هايت، لرنر، كرافورد، فلاش، داك، الياس دستهايشان را به هوا برده اند و حركت مي دهند و در حاليكه بشكن مي زنند دور بساط قليانها مي چرخند. آواز “شيار اشكهاي من” كه از ضبط صوت پخش مي شود حركات آنها را همراهي مي كند.

آواز دستجمعي

از وقتي از كنارم رفتي، حتي اگر با دختري بوده ام و از دور اينطور به نظر مي آمده كه خوشم، حتي اگر او زيبا و ناز بود، باور كن او تنها جانشين توست و تويي كه اصل كاري

 

“راه” در حال تماشاي آنها قليان جادوئيش را مي كشد. سايه ها روي ديوارها مي رقصند.

 

مثل مجلس رقص شنبه شب هاست. در اين زندگي شبانه همه در جستجوي لحظه اي  آرامش و مهرباني اند. آنها با چشمهاي بسته كساني را كه مي توانستند در كنارشان باشند در نظر مجسم مي كنند و حرف دلشان را به آواز مي خوانند.

 

آواز دستجمعي (ادامه)

پس خوب به صورت من نگاه كن. مي بيني كه لبخندم سر جايش نيست. نزديكتر بيا و نگاه كن. راحت مي تواني دنبال كني. شيار اشكهاي مرا

 

خارجي جنگل مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي روز

حرارت شديد 103 درجه فارنهايت. كريس باز هم در حال گشت زني است. اين بار كمي وضعش بهتر است اما شاخه هاي كلفت و انعطاف ناپذير ني مجبورش مي كنند كه مثل انسانهاي غارنشين رو به جلو خميده راه برود. ژله بمب ناپالم مثل شبكه عظيمي از تارعنكبوت از درختها آويزان است و جلوي منظره آسمان را گرفته است.

 

كريس (صداي خارج از كادر)

روز عيد سال نو، 1968. اينهم روزي است مثل روز هاي ديگر. زنده ماندن. نزديك مرز كامبوج تحركات بسياري ديده شده. هنگهاي ارتش ويتنام شمالي از مرز رد شده اند. تير اندازيهاي كوچك بسياري در گرفته، چندين عمليات كمين اجرا شده و ما بمبهاي زيادي روي آنها ريخته ايم. بعد، ما از ميان بقاياي انفجار بمبهاي ناپالم مثل اشباح به پيش مي رويم

 

كريس از ميان شاخه ها و تكه آهنهاي شكسته و مچاله شده راهش را باز مي كند. پشت پيراهنش نوشته شده: “ اگر مردم ، مرا سر و ته دفن كنيد تا تمام جهان بتوانند بر پاهايم بوسه بزنند”.

 

بارنز

پيشششت!

 

اين علامت سكوت است .  كريس در جا خشكش مي زند. بارنز خودش را به او مي رساند.

 

بارنز (ادامه)

(زيرلب)

سنگر

 

كريس

كجا؟

 

نمي بيند. كريس حركتي نامحسوس به سرش مي دهد و بارنز همين حركت را دنبال مي كند.

 

سنگر كه در زمين كنده شده و آن را با شاخه ا استار كرده اند ،  درست روبروي اوست .  كمتر از بيست پا با او فاصله دارد.  نزديك بود كريس جانش را ز دست بدهد

بارنز زمين روبرويش را وارسي مي كند. به هايت بي سيم چي علامت مي دهد.

 

بارنز خودش را به سنگر مي رساند. همه جا را از نظر مي گذراند. كريس به دنبال او مي رود. فشار عصبي زياد است .  به لبه سنگر مي رسند و نگاهي به درون آن مي اندازند. خالي است.

 

بارنز اطراف سنگر راه مي رود. از پشت وارد آن مي شود. كريس به او پوشش مي دهد و هوايش را دارد. بقيه بچه ها هم از راه مي رسند و حلقه كوچكي تشكيل مي دهند.

 

حالا كريس چيز ها يي را مي بيند كه قبلا نديده بود. درست جلوي دماغش تونلي  هست كه اين سنگر را به سنگر هاي بعدي و بعدي ارتباط مي دهد. حالا مجموعه پيچيده اي از سنگر ها را مي بيند كه تا اعماق جنگل ادامه مي يابد. يك شهر اشباح

 

الياس و ديگران حالا با احتياط بيرون سنگر ايستاده اند صداي حرف هاي زير لبي شان را باد با خود مي آورد.

 

كريس از كنار طنابي كه بين دو درخت بسته شده و لباسهاي تازه شسته به آن آويزان است مي گذرد. لباسها در باد تكان مي خورند. كينگ به اتاقكي با لاي درخت اشاره مي كند و او سرش را بالا مي برد. بعد ، وقتي لرنر چيزي را روي زمين نشان مي دهد دوباره به پائين نگاه مي كند.  كوله پشتي هاي ارتش ويتنام شمالي بطور منظم روي زمين چيده شده و تعداد آنها تقريبا نشان دهنده يك دسته است.

 

قطع به:

 

داخلي- سنگر ارتش ويتنام شمالي موقعيت تونل - روز

الياس با اسلحه كاليبر 45 در دست، درحاليكه طنابي را به كمرش بسه است، واردتونلي كه خطرناك به نظر مي رسد مي شود. بارنز مراقب اوست.  اين احساس به ما دست مي دهد كه الياس عاشق خطر است . دارد لبخند مي زند.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- مجموعه- موقعيت اصلي- روز

ستوان ولف به ماني و كريس علامت مي دهد كه در دوطرف او حركت كنند.

 

داخلي- اتاقك چوبي روي درخت متعلق به ارتش ويتنام شمالي- روز

“راه” و كينگ اتاقك روي درخت را بازرسي مي كنند. انبار هاي برنج. راه كه سرباز جنگ آزموده اي است عصبي بنظر مي رسد، با احتياط حركت مي كند مبادا با تله انفجاري روبرو شود.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- موقعيت وارن روز

گروهبان وارن با احتياط سنگر ديگري را وارسي مي كند. به داخل تونل كوچكي كه در انتهاي آن است سرك مي كشد و با تكه چوبي داخل آن ا مي كاود. باني كه كوچك اندام است بدون هيچ ترسي وارد تونل مي شود.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي موقعيت ماني- روز

ماني ، سياه لاغرو كه مهره هاي رنگي به گردن دارد در بيرون، تنها، مراقب اوضاع است. سيگار مي كشد و زمزمه مي كند.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- موقعيت كريس روز

در طرف ديگر، كريس هم تنها منتظر ايستاده و دارد به صدا هاي جنگل گوش مي دهد. او هم دارد سيگار مي كشد. فضاي عصبي همه جا هست . شعاعهاي روشنايي صبحگاهي از بالاي جنگل به درون مي آيد.  پرندگان آواز سر مي دهند.

 

داخلي- تونل ارتش ويتنام شمالي - روز 

الياس در حاليكه طنابي كه به كمرش بسته شده تا بيرون تونل امتداد دارد در داخل حفره پيشتر و پيشتر مي رود تا به يك سه راهي مي رسد. از آنجا تونل ديگري آغاز مي شود و در نور چراغ قوه الياس معلوم مي شود كه اين تونل دست كم صد يارد طول دارد. در نور چراغ قوه شبكه اي از راهرو ها را مي بينيم كه گرچه سقف شان كوتاه است اما مي توانند مرد كوتاه قامتي را در خود جاي دهند.

 

خارجي- موقعيت كريس روز

همه چيز عجيب بنظر مي رسد. كريس شلوارش را پائين مي كشد و چمباتمه مي زند. ناگهان فكر مي كند صدايي شنيده است . در جا خشكش مي زند.

 

حالا صداي آهسته حركت چيزي  به گوش مي رسد.  وقتي خوب توجه مي كند، مي فهمد كه صدا از نزديكي هاي خود او بگوش مي رسد. چيزي سبك و داراي انحنا روي برگها حركت مي كند. كريس به پائين نگاه مي كند.

 

يك مار به كه روي بدنش حلقه هاي براق زرد كمرنگ و نارنجي ديده مي شود درست از ميان دو پاي او عبور مي كند. مار مي ايستد و حضور موجود زنده ديگري را بالاي سرش حس مي كند.

 

كريس از ترس ناي حركت ندارد.

 

مار به خزيدن ادامه مي دهد و بدن بسيار بلند 15 پايي اش را بدنبال مي كشد.

 

چشمان وحشت زده كريس را مي بينيم. او نفسش را كه در سينه حبس كرده بود بيرون مي دهد و با دقت اطرافش را مي پايد.

 

داخلي- تونل ارتش ويتنام شمالي- روز

الياس بدون هيچ ترسي در داخل تونل به پيش مي رود. هر لحظه انتظار داريم چيزي بيرون بجهد و گريبان او را بگيرد اما چنين اتفاقي نمي افتد. مي ايستد. در نور چراغ قوه اش يك آشپز خانه و يك بيمارستان صحرايي ارتش ويتنام شمالي را مي بينيم. يك ننو طوري در حال تاب خوردن است كه گويي كسي به تازگي از آن پائين آمده. مرد مرده اي در ننويي ديگر ديده مي شود. الياس با احتياط به او نزديك مي شود.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- مجموعه- موقعيت ساندرسن- روز

ستوان سوم ساندرسن كه جوان درشت اندام و خوش تيپي است در داخل يك سنگر بزرگ متروكه حركت مي كند. “سال” جوانك خشن خيابانگرد كه خط ريش هاي بزرگش تمام صورتش را پوشانده نيز همراه اوست.  ساندرسن حالا متوجه يك جعبه فلزي مهمات اسلحه كاليبر 50 مي شود كه نوشته ها و نشانه هاي آمريكايي روي آن تا نيمه در خاك مدفون شده است. 

 

ساندرسن

هي، اينو ببين.

 

جعبه را باز مي كند. مقداري اساد شبيه سند هاي رسمي داخل جعبه است. نگاهي به آنها مي اندازند. سيگارهاي شان را روشن مي كنند و وقتي جستجوي شان تمام مي شود ، پيروزمندانه استراحت مي كند.

 

سال

(نگران)

ولش كن، كثافت ويت كنگ هاست.

 

ساندرسن

نه. اين هرچي هست، مهمه.

 

سند ها را دوباره در جعبه مهمات مي گذارد و جعبه را برمي دارد و از زمين بلند مي كند. اين آخرين كاري است كه او در عمرش مي كند.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- موقعيت ساندرسن- روز

انفجار زمين را به لرزه در مي آورد و هردو جوان را مي كشد. خاشاك و دود و خاك به هوا بلند مي شود.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- موقعيت كريس- روز

بيرون سنگر كريس به زمين مي افتد.

 

خارجي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- مجموعه- موقعيت ساندرسن- روز

بارنز دوان دوان جلو مي آيد. دود از لاباي درختها بيرون مي زند. سال ناگهان گيج از ميان دود بيرون مي آيد. قسمت جلوي بدنش از زخم هزاران تركش خونين و سوراخ سوراخ  است. لباسش پاره است. مي ايستد و گيج به بارنز خيره مي شود. هر دو دستش قطع شده و از شانه هايش خون فواره مي زند. مرده يا در حال مرگ بر روي زمين مي افتد.

 

بارنز

مسئول واحد!

 

بطرف سال مي دود. صورتش را در دست مي گيرد و خشمگين سعي مي كند با فرياد زدن او را به هوش بياورد.  

 

بارنز (ادامه)

(رو به سال)

لعنتي! شما حمالها هيچوقت چيزي ياد مي گيريد؟! نمي فهميد مردن چقدر آسونه؟!

 

دكتر بطرف آنها مي دود. يك نگاه او همه آنچه را بايد بدانيم به ما مي گويد.

 

دكتر

يا مسيح مقدس!

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت اصلي- روز

ستوان ولف كه به لرزه در آمده با بي سيم با سروان هريس صحبت مي كند. در حاليكه كلماتش در باد گم مي شوند سعي مي كند وحشت بي حد و حصرش را به او منتقل كند.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ويتنام شمالي- موقعيت ساندرسن- روز

بارنز از ميان ويراني به جا مانده از انفجار عبور مي كند اعضاي بدن انساني را مي بيند كه به كيسه شن چسبيده است.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت اصلي- روز

“راه” روي قطعه اي از يك پا كه با يك رشته گوشت به استخوان لگن و دنده ها متصل است خم مي شود.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي-   روز

الياس كثيف و خاك آلود از تونل بيرون مي آيد.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت اصلي- روز

الياس سينه به سيه با ولف برخورد مي كند.

 

الياس

به “شش” بگو اينجا واحد مهندسي مي خواهيم. اين موضع پر از تله هاي انفجاريه.

 

ولف

تو راهن، دارن ميان

(به نقشه اش مراجعه مي كند)

نيم كيلومتر پائين تر، اون طرف رودخونه يه دهكده ويتنام شمالي هست. گردان از ما ميخواد به اونجا بريم و هرچه زود تر اونجا رو بازرسي كنيم. ظاهرا يه خبرائيه بارنز كجاست؟

 

داخلي- سنگر ارتش ويتنام شمالي- موقعيت ساندرسن- روز

بارنز هنوز در سنگر ويران به حال چمباتمه نشسته است. گويي براي لحظاتي تماسش با مغزش قطع شده است. دستش را بالا مي آورد. زخمهايش را لمس مي كند. حالت چهره اش نشان مي دهد كه سخت به اشتباه افتاده و كل ماجرا را مساله اي شخصي مي بيند و به خودش ربط مي دهد.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت اصلي- روز

كريس از بيرون سنگر با تعجب به او مي نگرد.

 

بارنز متوجه مي شود كه كريس دارد نگاهش مي كند. نفسي مي كشد و برپا مي ايستد.

 

بارنز

تيلر، مي خواهي همونجا بموني و به خودت كثافت بزني و با خودت بازي كني يا مي خواهي تو هم سهمي در جنگ من داشته باشي؟ خيلي خوب، اسبتو زين كن، بزن بريم البته اگه حالشو داري.

مردان دوباره با آرايش جنگي در ميان جنگل در سكوت حركت مي كنند.

 

كريس كه در ستون حركت مي كند، لحظه اي مي ايستد. متوجه چشمي مي شود كه به تازگي از حدقه در آمده و حالا به خاك افتاده است و دارد خيره به او نگاه مي كند. حالش به هم مي خورد و سر بر مي گرداند.

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت اصلي- روز

 

اونيل

ماني كجاست؟

 

وارن

ماني! هي بوكانان!

 

جوابي نمي آيد. نفرات دسته به يكديگر نگاه مي كنند. حس مي كنند كه درد سر بيشتري در راه است.

 

الياس در جستجوي ماني وارد بيشه مي شود. بارنز او را نگاه مي كند كه دارد دور مي شود.

 

دوستش فرانسيس، تابز و كينگ هم بدنبال او مي روند.

 

فرانسيس

هي مرد! چه كار مي كني؟ كجا داري ميري؟ اون هيكل سياهتو بكش بيار اينجا ببينم!

 

خارجي- مجموعه سنگر هاي ارتش ويتنام شمالي- موقعيت ماني- روز

الياس به جايي كه ماني قبلا ايستاده بود مي رود و دنبال او مي گردد. جنگل دوباره خاموش است. فرانسيس، تابز و كينگ پشت سر الياس پيش مي روند. ديگران، بارنز، ستوان ولف، وارن، كريس، “راه”

 

فرانسيس و ديگران

(بلند اما زير لب زمزمه مي كنند)

ماني؟ ماني؟

 

صدا هاي شان در جنگل مي پيچيد. پرندگان به صداي شان جواب مي دهند.

 

الياس روي زمين دنبال نشانه اي مي گردد چيزي پيدا نمي شود.

 

كريس نگاه مي كند. نمي تواند آنچه را مي بيند باور كند. هيچكدام شان نمي توانند. تمام نفرات دسته يخ مي زنند.

 

خارجي- جنگل- روز

دسته در سرازيري جنگل پيش مي رود. صورتهاي نفرات خشمگين و مرگزده است. همه ساكتند. كينگ از بقيه جلوتر است.

 

كريس (صداي خارج از صحنه)

بايد آن دهكده را پيش از آنكه هوا تاريك شود مي گرفتيم. بنابر اين الياس و چند نفر ديگر را مامور جستجو كرديم. در ضمن منتظر واحد مهندسي بوديم اما اين كينگ بود كه ماني را پيدا كرد حدود 1000 يارد پائينتر كنار رودخانه، جايي كه چندان هم از دهكده دور نبود.  راز و رمز به آخر رسيده بود .

 

نمايي متحرك كه ما را به ماني نزديك مي كند. طناب پيچ شده و دستهايش را پشت سرش بسته اند. گلويش بريده شده، چشمهايش از وحشت دريده و دهانش در حالتي كه گويي از وحشت فرياد سر داده، باز مانده است.

 

بارنز و ديگران نگاه مي كنند كريس هم آنجاست. بارنز از طرف همه مي گويد: “مادر به خطا ها!”

 

خارجي- دهكده حركت ستون- روز

از جنگل بيرون مي آيند و در مسير يك راه مالرو به حركت در مي آيند. دهكده كوچكي مشرف به رودخانه ديده مي شود.  روستاي فقيري است با كلبه هايي كه با قوطي هاي مقوايي جيره و قوطي هاي آلومينيومي آبجو برپا شده. اندك دودي از اجاقها بر مي خيزد. سگها و خوكها اينجا و آنجا سرگردانند.

 

يك روستايي پير عبور آنها را از زمين محقرش تماشا مي كند. دارد سيگار مي كشد و يك پايش را دور دسته بيلش پيچيده، دارد استراحت مي كند. در چهره اش هيچ حالتي نيست.

 

كريس (صداي خارج از صحنه)

روستا، كه شايد هزار سال به همان صورت باقي مانده بود، از آمدن ما در آن روز خبر نداشت. روستائيان اگر خبر داشتند شايد فرار مي كردند بارنز در خط جلوي حمله بود. و از طريق او كه آن روز گروهبان دسته بود ما هم هر كاري مي خواستيم، مي كرديم. آن روز ما او را دوست داشتيم

 

خوكي خر خر كنان از كنار راه مي گذرد.

 

باني با لبخندي سر مي رسد.

باني

هي خوك! خوك! بيا اينجا خوكي!

 

خوك خر خر مي كند. باني اسلحه اش را مي كشد و از فاصله اي اندك خوك را مي زند. خوك زوزه اي دردناك مي كشد.

 

كريس كه پشت سر باني است از اين كار بسيار ناراحت بنظر مي رسد.

 

خارجي- دهكده- روز

توني ناگهان با دست به جايي اشاره مي كند و هيجان زده بارنز را صدا مي زند.

 

توني

يكي اونجاست!

 

نماي نقطه نظر آنها. يك روستايي جوان را در حال فرار در سرازيري مي بينيم.

 

بارنز تامل نمي كند. با يك رگبار كوتاه چندين گلوله به او مي زند.

 

بارنز

(به توني)

حسابشو داشته باش.

 

و رو بر مي گرداند و به دهكده وارد مي شود.

 

خارجي- دهكده روز

نفرات در دهكده پخش شده اند. ده دوازده نفر روستايي اين طرف و آن طرف دنبال بچه هاي شان مي دوند. سگها پارس مي كنند.

 

گروهبان اونيل و وارن

بيارين شون بيرون! بيارين شون بيرون!

 

خارجي تونل دهكده روز

در جاي ديگري از روستا، بارنز روي حفره اي كه به تونلي منتهي مي شود دولا شده است .

 

بارنز

بيا از اون تو بيرون، كله خراب! تكون بخور، تكون بخور!

 

اول يك تير اخطار شليك مي كند. سه روستايي از حفره بيرون مي آيند. دستهاي شان را بالا آورده اند اما هيچ حالتي در چهره هاي شان ديده نمي شود. بارنز به بي سيم چي اش هايت و هارولد كه همراه اوست رو مي كند.

 

بارنز (ادامه)

(به هارولد)

بندازشون توي خوكدوني.

(به هايت)

اون تو بازهم چند تايي هستند. “ويلي پيت” رو بده به من.

 

هايت كه نگاهي بي تفاوت دارد، نارنجكي را به او مي دهد.

 

بارنز نارنجك به دست بالاي حفره مي ايستد.

 

سه روستايي ئي كه از حفره در آمده بودند از دور مويه و ناله مي كنند. ديگراني را كه هنوز در تونل هستند صدا مي زنند و التماس مي كند كه بيرون بيايند.

 

بارنز (ادامه)

توي حفره شليك كنيد!

 

بارنز نارنجك منور را توي حفره مي اندازد.  انفجاري بي صدا رخ مي دهد. دود اسيدي همه جارا پر مي كند. صداي جزغاله شدن چيزهايي مي آيد. صداي فريادي خاموش از اعماق حفره به گوش مي رسد.

 

هيات به اين صحنه نگاه مي كند و حالش به هم مي خورد. بارنز سرش به كار خودش گرم است.

 

دهاتي ها با اندوه ناله مي كنند و به صورت خود چنگ مي زنند.

 

فو شنگ

(به بارنز)

سر گروهبان، ما يه مقدار كثافت پيدا كرديم!

 

بارنز همراه او مي رود.

 

خارجي روستا بيرون يك كلبه - روز

خورشيد داغ در آسمان ماسيده است .

 

كريس دارد از گرما خفه مي شود. چهره اش بيروح است. همراه با فرانسيس تلو تلو خوران به كلبه وارد مي شود.

داخلي- كلبه روستا روز

يك محراب بودايي لخت و محقر در گوشه كلبه است. شعاع هاي نور آفتاب از بام و لابلاي قوطي هاي جيره به درون اتاقك مي تابد.

 

كريس وارد مي شود. با ترس يكي از تخته هاي كف كلبه را بلند مي كند.  سوراخ زير آن به تونلي منتهي مي شود. حفره اي دراز و خطرناك و تاريك.

 

كريس

لادايي! لادايي! گورتو گم كن از اون تو بيا بيرون!

 

فرانسيس

هي، سخت نگير مرد، اونها ترسيده اند.

 

كريس

ترسيده اند؟ از حال من خبر نداري؟ من از اين كثافت حالم به هم مي خوره، مرد! حالم به هم مي خوره! اونها نمي خوان ما اينجا باشيم. فكر مي كني ما داريم براي كي مي جنگيم؟ از اونجا بياين بيرون!

 

فرانسيس ديگر اين مرد خشمگين را نمي شناسد. حالا باني و پشت سرش اونيل با صداي فرياد هاي كريس به آنجا كشيده مي شوند.

 

خارجي روستا زاغه مهمات روز

بارنز به ذخيره سلاح و مهمات كه با دقت زير يك خاكستر دان چال شده نگاه مي كند.  ايس، فو شنگ، گروهبان وارن، ستوان ولف و ديگران  براي كندنش از زمين تلاش مي كنند.  دورش پلاستيك سفيد پيچيده اند. چندين تفنگ آكا47 ، راكت، نارنجك، گلوله هاي خمپاره منور و مهمات ديگر بهمراه يونيفورم هاي ارتش ويتنام شمالي در پلاستيك پيچيده شده است . اين يك كشف حسابي است.

 

گروهبان وارن

(به بارنز)

اين زير اونقدر برنج هست كه ميشه باهاش يه هنگ رو سير كرد.

 

بارنز به همراه او به سراغ يك سيلوي پنهاني برنج مي رود. تابز و جونيور سعي مي كنند آن را از ميان خاك پديدار كنند. بارنز انبار برنج را نگاه مي كند و بر كار آندو نظارت مي كند.

 

بارنز

(به وارن)

شعله افكن رو بيارين اينجا.

(به تابز و جونيور)

آتيشش بزنين.

 

داخلي- كلبه روستا روز

پيرزني همراه پسرش كه مرد جوان يك پايي است دستهاي شان را بالا برده اند و دارند از حفره بيرون مي آيند. گيج و گم هستند و كريس هم به نوبه خود با گيجي آنها را نگاه مي كند و در عين حال كه خشمگين هم هست ، دستهاي آنها را مي بندد و آنها را بيرون مي راند. مرد جوان به جاي يك پا از چوب زير بغل استفاده مي كند. حالتش مثل يك سگ سه پاست.

 

باني

هي، اينو ببينين!  بابا ننه شون هم اينجان. نگاشون كنين ويت كنگ هاي ناكس چرب و چيلي رو.

 

كريس

بياين بيرون. ديدين كه من كاري تون ندارم. چرا وقتي گفتم بيرون نيامدين، ها؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا گوش نمي دين؟ به چي مي خندي، عوضي! ها؟

 

مادر و پسر در حالي كه دستهاي شان را بالا گرفته اند زير لب به زبان ويتنامي چيزي مي گويند. حتي يك كلمه از حرفهاي كريس را نفهميده اند. اما سر تكان مي دهند و ابلهانه لبخند مي زنند. از آن لبخند هاي شرقي كه كريس را به شدت عصباني مي كند.

 

انگشتهايش به ماشه تفنگ ام-16 اش نزديك مي شوند.

 

فرانسيس، سياه بچه صورت با نگراني ناظر اين صحنه است. خطر را احساس مي كند باني كه كريس او را به اينجا كشيده دارد تفريح مي كند. اونيل با بي تفاوتي از حاشيه كلبه به صحنه مي نگرد.

 

مرد جوان همچنان لبخند مي زند. متوجه نيست كه خطر تا چه حد جانش را تهديد مي كند. كريس منتظر يك حركت ناجور است. دلش مي خواهد قدرت مردانه اش را جلوي جمع نشان بدهد.

 

باني

ترتيب شونو بده، مرد. ترتيب شونو بده.

 

كريس. ماشه. مي كشد. اما دلش به كشتن آنها رضا نمي دهد. گلوله ها كنار تنها پاي مرد جوان به خاك مي خورند.

كريس

(با حالتي شيطاني)

مردك يك پا، برقص! برقص!

 

مرد يك پا با شنيدن صداي گلوله هايي كه كنار پايش روي خاك مي خورد با حالتي رقص مانند بالا و پائين مي پرد. با اين حال هنوز نگاه حيرانش روي كريس ثابت مانده است .

 

كريس خشاب را بيرون مي كشد. گويي عطشش براي خون فروكش كرده. وقتي براي اولين بار نگاهش با نگاه مرد جوان گره مي خورد از شليك دست مي كشد. آنها نه ابلهند و نه ترسو، اما تن به قضا داده ند و ديگر اميدي ندارند. كريس وقتي اين نكته را در مي يابد، از خودش بدش مي آيد  .

 

كريس ساكت تفنگ را پائين مي آورد.

 

حالا اشك روي چهره بي حالت مرد مي درخشد. چهره اي جوان و غمزده كه گويي مرگ هم نمي تواند راه نجاتي به آن نشان بدهد. كريس با شرمي عجيب رو بر مي گرداند.

 

فرانسيس

(در حاليكه مي رود)

بيا از اينجا بريم، مرد.

 

اما حالا باني پيله مي كند و بطرف مرد جوان مي رود.

 

باني (به كريس)

ترسو! دارند بهت مي خندند، به قيافه هاشون نگاه كن! ويت كنگ ها اينطوري مي خندند.

 

مرد جوان سر تكان مي دهد، زير لب چيز هايي تشكر آميز به زبان ويتنامي خطاب به باني بر زبان مي آورد.

 

باني (ادامه)

تو حتما خيلي متاسفي، مگه نه؟ داري واسه سندي و سال و ماني گريه مي كني اينها دارن به ما مي خندن! خانواده هاشون توي جنگل دارند دعا مي كن كه ما از اينجا بريم و اينها دارن به ما مي خندن!

 

اونيل

(كلبه را وارسي مي كند)

ولش كن، ميشه؟ بيا بريم

 

كريس در كناري ايستاده و نگاه مي كند، حس مي كند كه اتفاق بدي ممكن است بيفتد و او شايد نتواند جلويش را بگيرد. و اتفاق ناگهان و بدون مقدمه مي افتد. باني دارد به اونيل نگاه مي كند و زوج ويتنامي چيز هايي زمزمه مي كنند.  در يك حركت ناگهاني باني بسوي مرد جوان يك پا هجوم مي برد و يك طرف سرش را با قنداف تفنگ ام-16 وحشيانه مي كوبد. 

 

اونيل (ادامه)

(حيران مانده است)

هي! چه كار داري مي كني؟

 

باني

مادر

 

مرد جوان كف كلبه از درد ناله مي كند. باني بازهم با قنداق تفنگ جمجه اش را در هم مي شكند.

 

باني (ادامه)

اين براي سنديه! اين براي سال! اينهم واسه اون ماني ابله! اينم براي خودم!

 

كريس هراسان نگاه مي كند. او هر گز در تمام عمرش چيزي تا به اين حد هراس انگيز نديده است. با اين حال كاري نمي كند. او خودش هم بخشي از اين ماجراست.

 

باني (ادامه)

(قدمي به عقب بر مي دارد و با حيرت آنچه را از سر مرد جوان باقي مانده نگاه مي كند)

واي! مي بينين چطور كله پوكش دو تيكه شده؟ نگاهش كنين هيچوقت مغز رو اينطوري نديده بودم يا عيساي مسيح

 

پير زن بالاي سر جسد پسرش دارد مي لرزد. باني بدقت به او نگاه مي كند.

 

باني (ادامه)

شرط مي بندم اين پير زن سليطه سردسته همه اينهاست.  شايد هم كمك كرده تا اونها گلوي ماني رو ببرند. شايد هم اگه ميتونست بيضه هاي منو از بيخ مي بريد.

(به كريس)

بيا جلو، مرد. بيا ترتيبش رو بديم.

 

زن خودش را با ترس كنار مي كشد. كريس با ترس قدمي به عقب مي گذارد. اونيل بيش از آنكه ترسيده باشد، گيج شده است.

 

باني (ادامه)

(دو باره پيرزن را مي زند)

بيا ترتيب همه اين مادر سگ ها رو بديم. بيا همه اهل اين ده رو بكشيم!

 

اونيل هراسان از كلبه بيرون مي آيد. باني كه موقتا دچار جنون شده جلوي او را مي گيرد و بر سرش فرياد مي زند.

 

باني (ادامه)

برگرد اونيل ترسو. اين بخاطر سنديه بخاطر سندي و سال و ماني!

  

و در همين حال پير زن را باضربه هاي قنداق تفنگ مي كشد.

 

چهره كريس را در حالي مي بينيم كه خون و بافتهاي مغز پير زن در هوا پرواز مي كند و به روي آن مي پاشد.

 

خارجي- محوطه مركزي روستا- روز

گروه كوچكي از مردان دور بارنز جمع شده اند و او دارد از مرد تنومندي كه بايد كدخداي روستا باشد بازجويي مي كند. پيراهن مرد را در آورده اند. تمام بدنش زخمي است. هراسان است. لرزان اوراق هويتش را به لرنر كه كمي ويتنامي شكسته بسته صحبت مي كند، نشان مي دهد.

 

بارنز

اين زخمها از كجا اومده؟

 

لرنر ترجمه مي كند و مرد جواب مي دهد.

 

لرنر

ميگه در بمبارن تركش خورده.

 

توني

غلط ميكنه

 

بارنز

ازش بپرس اين اسلحه ها اينجا چه كار ميكنه؟

 

لرنر

ميگه چاره اي نداشتند. ارتش ويتنام شمالي كدخاي پير رو كشت چون اون قبول نكرده بود اسلحه ها رو نگهداره. ميگه برنجها مال اونهاست.

 

بارنز

مزخرف ميگه پس اون حمالي رو كه لب روخونه زديم كي بود؟

 

كريس و اونيل سر مي رسند و نگاه مي كند. ديگران هم كه متوجه شده اند ماجرايي دارد آغاز مي شود، از جاهاي ديگر مي آيند. اما نصف دسته هنوز در داخل روستا سرگرم كار است. صداي فرياد ها، انفجار نارنجكها و گهگاه شليكها را مي شنويم.

 

لرنر

ميگه نمي دونه. دو ماهي هست كه ارتش ويتنام شمالي اينطرفها نبوده شايد پيشاهنگها يا از اين جور چيز ها بودن

مرداني كه اطراف بارنز جمع شده اند غرغر مي كنند و پوزخند مي زنند.

 

بارنز

آره، حتما همين طوره. پس اونهمه اسلحه و برنج براي چيه؟ اينها رو براي كي جمع كرده اند؟ (به كدخدا نگاه مي كند) تخم سگ مي دونه من چي دارم ميگم نميدوني پدر؟

(نگاه مرد بي حالت است)

 

ايس

حق با توئه. اون مي دونه.

 

لرنر ترجمه مي كند. حالا زن كدخدا هم به صحنه آمده. زن ميانسالي است كه عصباني بنظر مي آيد. بر سر لرنر فرياد مي كشد و مي خواهد بجاي شوهرش جواب بدهد. كلمات نامفهومي را با صداي بلند و عمدتا خطاب به بارنز برزبان مي آورد. آب دهانش روي زمين مي ريزد.

 

كدخدا سعي مي كند با او حرف بزند و آرامش كند. اما اوضاع دارد از كنترل او خارج مي شود. حرارت آفتاب هم وضعيت را تشديد مي كند. آفتاب به آدمهاي خسته و خيس از عرق و خشم آلود مي تابد.

 

لرنر

مرده قسم مي خوره كه هيچي نمي دونه! ميگه از ارتش ويتنام شمالي متنفره اما اونها هروقت دل شون بخواد ميان و

 

جونيور

مثل سگ دروغ ميگه!

توني

بزن حرومش كن نامرد رو. اون وقت ببين كي حرف مي زنه.

 

بارنز

زنه چي ميگه؟

 

لرنر

(كلافه)

همينجوري يكريز حرف مي زنه، نمي دونم چرا ما به خوكها شليك مي كنيم، اينكه اونها يه مشت كشاورز هستن بايد زندگي كنن از اين حرفها

 

وقتي بارنز به زن رو مي كند، او هنوز دارد حرف مي زند. بارنز با خونسردي تفنگ ام-16 خود را رو به او ميزان مي كند و يك گلوله به سر او شليك مي كند. زن مثل درخت تبر خورده به زمين مي افتد.

 

سكوت حيرت انگيزي پيش مي آيد. كدخدا به زنش نگاه مي كند. دهاتي هاي زمينه تصوير عكس العمل نشان مي دهند.

 

ولف به اين صحه نگاه مي كند كريس هم از ديدن اين صحنه تكان خورده. داك كه احتمالا از همه آنها سالمتر است بسيار ناراحت بنظر مي رسد. اما به هرحال همه آنها به نوعي شوكه شده اند. اما در برابر قدرت بارنز كاري نمي كنند. بارنز همراه ديگر دهاتي ها بطرف خوكداني مي رود. خيلي عادي با آنها برخورد مي كند.

 

بارنز

(به لرنر)

بهش بگو حرف بزنه وگرنه بازهم چند تاي ديگه رو حروم مي كنم.

لرنر كه شوكه شده است به كدخدا كه حيران مانده و كنار جسد زنش زانو زده است و ناله هاي دردناكي سر مي دهد نزديك مي شود و در گوشش زمزمه مي كند.

 

بارنز (ادامه)

برو جلو، لرنر. ازش بپرس.

 

گروهي از دهاتي ها در يك طرف جمع مي شوند.

 

لرنر، تكان خورده، سر همه آنها فرياد مي كشد و جواب مي خواهد.

 

لرنر

نمي دونند، سر گروهبان. نمي دونند!

(خودش هم تقريبا حرف آنها را باور كرده است)

 

بارنز متوجه ديگر دهاتي ها مي شود.  معلوم است كه چه قصدي دارد. همه اين را مي فهمند. آنها در نوبت كشته شدن هستند. بارنز مصم است و كنترل اوضاع را در دست دارد. نه خشمي نشان مي دهد و نه عاطفه اي.

 

كريس تا حالا چنين چيزي را به عمرش نديده است. اما عكس العملي هم نمي تواند نشان بدهد. نمي تواند جلوي بارنز را بگيرد و طوري به صحنه نگاه مي كند كه گويي خودش در آن حضور ندارد.

 

وضع ستوان ولف و همه آن ديگري ها هم همين طور است. ظاهرا جسارت بارنز در كشتن آدمها روحيه اعتراض را در آنها از بين برده است.

 

ايس

(حس مي كند كه قتل عامي در شرف وقوع است)

هي سر گروهبان، ما مي تونيم وارد ماجرا بشيم؟

 

توني جوانك پرموي ايتاليايي تبار اهل بوستون جلو مي رود.

 

توني

بياين تا تهش بريم. بياين تمام اين دهكده لعنتي رو نابود كنيم و بكشيم. بيا سرگروهبان.

 

چشمهاي كريس رودريگز كه كنار اوست حالتي بيطرفانه دارد اما بدش نمي آيد وارد ماجرا بشود.

 

فرانسيس خوددار است.

 

فو شنگ و جونيور براي شركت در كشتار حاضرند. ستوان ولف قدرتي ندارد. در جايش بي حركت مانده است.

 

گروهبان وارن قدم پيش مي گذارد. فتل عام مي خواهد شروع شود.

 

دهاتي ها اين را مي فهمند. زانو مي زنند و زمزمه كنان مشغول دعا مي شوند.

 

بارنز ناگهان زن نوزده ساله اي را مي گيرد و با خود به طرف ديگر خوكداني مي كشد.  دختر كد خداست. دختر را جلوي كد خدا كه متحير مانده با زانو به زمين مي زند. دختر جيغ مي كشد.

 

بارنز

اين دختر اونه، مگه نه؟

 

لرنر سر تكان مي دهد. بارنز كلت كاليبر 45 خود را مي كشد و روي شقيقه دختر مي گذارد.

 

بارنز (ادامه)

(به كدخدا)

تو دروغ ميگي تو وي سي من كاكاآدو وي سي! ] تو ويت كنگي من ويت كنگ رو مي كشم[

 

گلنگدن را مي كشد. زن جوان براي جانش التماس مي كند و زانو زنان روي زمين مي خزد. بارنز اسلحه را روي سقف جمجمه اش مي گذارد.

 

كريس مي خواهد فرياد بكشد و كاري بكند. اما نمي تواند.

 

ناگهان هيكل كسي در آفتاب مي درخشد.  الياس است.

 

الياس

بارنز!!

 

بارنز به اطراف نگاه مي كند. همه به اين سو و آن سو نگاه مي كند.

 

الياس و نفراتش مستقيم بطرف او مي آيند: كينگ، راه، كرافورد، و ديگر عقبدار ها. الياس به اطراف نگاه مي كند. جسد زن كدخدا گريه هاي دختر جوان.

 

الياس (ادامه)

چه غلطي داري مي كني؟

 

بارنز

(خيط شده)

وارد اين ماجرا نشو. اين به تو مربوط نيست.

 

الياس

تو كه جوخه آتش نيستي، گلوله كثافت!

 

قنداق تفنگش را در هوا تاب مي دهد و محكم به صورت بارنز مي كوبد و دو دندانش را مي شكند.

 

بارنز تلو تلو خوران عقب مي رود. زخمي و خون آلود است.  الياس مثل پلنگ بالاي سر اوست. با مشت او را مي زند.

 

آندو با چهره هاي خشماگين در ميان خاك و خل با هم در گير مي شوند. گلاويز مي شوند، تف مي اندازند، مشت و لگد مي زنند و كله يكديگر را به زمين مي كوبند.  گردبادي در اطراف شان برپا مي شود. ديگر مردان مثل ميمونهاي هيجان زده كه در جشن خون شركت كرده باشند حلقه خود را به دور آنها تنگتر مي كنند.

 

ظاهرا بيشتر مردها طرفدار بارنز هستند. تنها كريس است كه بيطرفانه به صحنه نگاه مي كند.

 

ستوان ولف

بس كنيد! الياس! بارنز!

 

اما آندو همچنان روي هم مي غلطند و به صورت يكديگر مشت مي كوبند. هردو سريع و خشمگين عمل مي كنند و هر دو با نامردي ضربات شان را فرود مي آورند.  گروهبان اونيل و وارن آنها را از هم جدا مي كنند.

 

بارنز

تو مرده اي. تو يه مرده ي لعنتي هستي الياس!

 

الياس

تو، تو ميري زندون، دوست من.  نمي توني از زير اين يكي فرار كني!!

 

ولف

خيلي خوب! باشه! باشه! حالا از هم جدا شين. بايد بريم

 

نفرات دسته  دوباره خودشان را جمع و جور مي كنند. روستائيان در حاليكه براي آنچه از كف داده اند غصه مي خورند، رفتن آنها را نظاره مي كنند.

 

ولف (ادامه)

خيلي خوب. “شش” ميگه بايد اينجا رو آتيش بزنيم! اسلحه ها رو منفجر كنين. همه كساني رو كه مظنون به ويتكنگ بودن هستند يك جا جمع كنين و ترتيب شونو بدين. چيز زيادي از روز باقي نمونده.

 

الياس

(به ولف)

چرا تو هيچ غلطي نكردي ستوان؟

 

ولف

در باره چي داري حرف مي زني؟

(رو بر مي گرداند و دنبال كارش مي رود)

 

الياس

(او را مي چرخاند و بطرف خودش برمي گرداند)

خوب مي دوني از چي دارم حرف مي زنم!

 

ولف

نه، نمي دونم.  نمي دونم چه مزخرفي داري ميگي، الياس!

(مي رود)

 

چه كسي مي خواهد كه به رويش بياورند؟ سكوت شرم آلودي برقرار مي شود.  مرد ها دارند دور مي شموند: وارن، ايس، توني، رودريگز بارنز به عقب بر مي گردد. نگاه سردي به آنها مي اندازد.

 

كدخدا در هم شكسته، بالاي سر جسد زنش مچاله شده است.

 

الياس با حالتي حاكي از ناكامي در جايي ايستاده است.

 

كريس نگاهي به او مي اندازد و به راه مي افتد.

 

خارجي- دهكده كوچك- روز

روي فندكي اين جمله حكاكي شده: “ از مي لين براي باني كوچولوي عزيزم”. شعله كلفت فندك كاه روي كلبه اي را كه باني در آن پير زن و پسر جوان را كشته است، به آتش مي كشد.

 

پا هاي آندو در آستانه در است. آتش به كمك آفتاب داغ پوشال ها را زود مي سوزاند. 

 

باني حريق را با بهت و خوف تماشا مي كند.

 

خارجي- دهكده كوچك روز

گروهبان وارن و رودريگز كومه ديگري را به آتش مي كشند.

 

خارجي- انبار برنج دهكده روز

فو شنگ در حاليكه فرياد مي زند “ توي حفره آتش كنيد” نارنجهاي فسفر سفيد را به درون انبار برنج مي اندازد.

 

خارجي دهكده- زاغه مهمات روز

بارنز و هوفميستر جوانك آلماني تبار اهل تكزاس مشغول سيم كشي هستند تا زاغه مهمات را منفجر كنند. 

 

خارجي روستاي كوچك چاه روز

آدامز و پاركر دارند توي چاه سم مي ريزند. اين كار را با انداختن نارنجك فسفر سفيد انجام مي دهند: “توي حفره آتش كنيد!”

 

خارجي روستاي كوچك روز

ولف، ايس، تابز، وارن و رودريگز ده دوازده روستايي مظنون را با طناب به يكديگر مي بندند تا براي بازجويي همراه خود ببرند.

 

الياس عزاداري روستائيان را براي كساني كه از دست داده اند نظاره مي كند. در زمينه تصوير انفجار ها و آتش گرفتن كومه ها را مي بينيم و صداي فرياد روستائياني را كه كومه هاي شان در آتش نابود مي شود مي شنويم.

خارجي- روستاي كوچك روز

كريس زير آفتاب در ميان ويرانه ها سرگردان است. گويي كه از سياره  ديگري براي سياحت به آنجا آمده است. آنچه را مي بيند باور نمي كند. چيزي مي بيند، به طرفش مي رود و آن را مي شناسد.

 

خارجي- روستا- حاشيه جنگل- روز

“راه” و كينگ در حاشيه جنگل پنهان شده اند. كينگ يك كاسه علف را به كينگ كه سردسته است مي دهد. دوتايي علف دود مي كنند.

 

كينگ

اوه! اين از كجا اومد؟

 

راه

پيداش كردم. توي باغچه عمل اومده.

 

كينگ

(مي كشد)

اه! هرچي باشه بوي كومه هاي در حال سوختن رو از بين مي بره

 

متفكرانه به روستا نگاه مي كنند. از كومه هاي در حال سوختن دود بلند مي شود. فرياد. فرياد. سردرگمي.

 

راه

آره، آدم بايد نشئه باشه

 

خارجي روستا كانال روز

كانال باريكي كه در حاشيه روستا كنده شده تا حدي پشت ني ها و جگن ها پنهان مانده است. توني، مورهاوس و باني يك دختر دوازده سله ويتنامي را برهنه روي زمين انداخته اند و تا حد مرگ به او تجاوز مي كنند. جونيور هم كنجكاو و هم بيزار از اين حركات دارد آنها را نگاه مي كند اما در اين كار شركت ندارد.

 

توني

از اون وريش كن

 

مثل سگهاي هرزه هيجان زده اند. دختر را مي غلطانند.

 

كريس از راه مي رسد و از آن طرف نيزار مي بيند كه كله هاي شان دارد بالا و پائين مي رود. متوجه مي شود كه چه كار دارند مي كنند. تصميم مي گيرد كه كاري بكند. به طرف آنها مي دود.

 

كريس

بزارين بره! مي شنويد؟ گوساله ها! بزارين بره!

 

به طرف شان هجوم مي برد و آنها را محكم كنار مي زند. دختر دارد گريه مي كند.

 

توني

از جون ما چي مي خواي ؟ اون يه ويتناميه.

 

كريس

نه! احمق نفهم نكن نكن تو همهمينطور باني. مورهاوس بيا كنار! نه! نكن!

 

حرارت آفاب گيجش كرده. گويي دارد با چند  سگ حرف مي زند. كلمات را بلند و مكرر ادا مي كند. كنترلي بر اعصابش ندارد. تلاش مي كند به كلماتي كه امروز بنظرش بي معني مي آيد معنايي بدهد. آنها نمي فهمند؟ مغزشان كار نمي كند؟ شرافت سرشان نمي شود؟

 

مردها طوري نگاهش مي كنند كه گوي اين اوست كه به سرش زده، نه آنها.  باني به مورهاوس و توني و جونيور نگاه مي كند. وقتي كريس آنها را كنار مي زند تا به دخترك بدبخت كمك كند و لباسهاي پاره اش را به او بپوشاند آنها اصلا نمي فهمند كه او چرا اين كار را مي كند.

 

كريس (ادامه)

(به دختر)

عيب نداره عيب نداره

 

الياس پشت سر باني و ديگران ظاهر مي شود. سعي مي كند بفهمد چه اتفاقي افتاده. به آنها علامت مي دهد كه از آنجا بروند.

 

الياس

از اينجا برين .

 

مرد ها غر غركنان مي روند. الياس نگاه مي كند و مي بيندكه:

 

كريس به دختر كه شكمش مجروح شده كمك مي كند تا از جا بلند شود. به سختي مي تواند سرپا ايستد. خونريزي دارد. كريس به آرامي او را از جا بلند مي كند و با خود مي برد.

 

كريس

(گويي با خودش حرف مي زند)

عيب نداره طوري نيست

 

خارجي- روستا- خوكداني- روز

نزديك خوكداني تابز ، وارن و رودريگز دارند يك دوجين از كساني را كه متهم به همكاري با ويتكنگها هستند در حاليكه به طناب بسته شده اند با خود مي برند. آنهايي كه پشت سر جا مانده اند برمي گردند و به ويرانه هاي روستاي شان نگاه مي كنند.  خانه هاي در حال سوختن، دامهاي كشته يا پراكنده شده، اثاثه در هم شكسته و در خاك رها شده  بچه ها گريه مي كنند. بزرگتر ها روي پاشنه پا نشسته اند و بي هيچ نشاني از عاطفه اي در چهره هاي شان دارند به اين منظره نگاه مي كند.

 

كريس در حاليكه دخترك را بهمراه دارد از كنار اين منظره غم انگيز عبور مي كند. هنوز از وحشت اين بعد از ظهر طولاني گيج است.

 

خارجي حاشيه روستا- روز

سربازان روستا را ترك مي كنند. وقتي زاغه مهمات منفجر مي شود، انفجار عظيمي  مثل صداي به آخر رسيدن عالم گرد و غبار انبوهي را به همراه دود به آسمان آبي مي فرستد.

 

خارجي- محوطه شماره 2- جنگل- غروب

گروهان در جايي مشرف به دره اي كه روستا در آن قرار داشت اطراق مي كند و نفرات سرگرم سنگر كندن مي شوند. روي اجاقهايي در اطراف محوطه، جيره شبانه را مي پزند.

 

خارجي- محوطه گروهان غروب صبح

الياس، سروان هريس، بارنز، و ستوان ولف در گروهان جمع شده اند. نماي نزديكي از هريس كه چهره ها را با نوعي داوري مرور مي كند.

 

سروان هريس

و تو ستوان؟

 

ستوان ولف

من چيزي نديدم، قربان.

 

الياس

من ديدم.

 

ستوان ولف

گروهبان بارنز به من گزارش داده كه اون زن يه مامور ارتش ويتنام شمالي بوده.

 

خودش را از هر گونه مسووليتي خلاص مي كند.

 

الياس

قربان، در گزارش من قيد شده كه ستوان ولف شاهد تيراندازي بوده

 

سروان هرس

بسيار خوب، الياس. گروهبان بارنز! من از تو يه گزارش مي خوام

 

بارنز

چشم قربان. و اگه بخواين من تعداد زيادي شاهد هم معرفي مي كنم

 

هريس

حالا نه. وقتي به پايگاه خودمون برگرديم، به اين موضوع رسيدگي مي كنيم. حالا من مي خوام كه همه توي ميدون جنگ باشن. ازتون مي خوام كه هواي همديگه رو داشته باشين الياس؟ بارنز؟ مي شنوين چي ميگم؟ الان وقت با هم جنگيدن نيست.      

(مكث مي كند. آندو سر تكان مي دهند)

فردا به اون مجموعه سنگر ها برمي گرديم از طرف شرق.

(ادامه)

دسته اول جلو ميره تيپ فكر مي كنه كه اونها فردا بر مي گردن همين. حالا يه خرده استراحت كنين.

(رويش را بر مي گرداند)

 

بارنز و الياس نگاهي به يكديگر مي كنند و مي روند.

 

خارجي- محوطه شماره 2- غروب

ولف در كنار بارنز راه مي رود.

 

ولف

غصه شو نخور گروهبان. اون نمي تونه چيزي رو ثابت كنه. اون باعث دردسره، اما

 

بارنز آشكارا نگران است، هرچند كه حفظ ظاهر را مي كند.

 

بارنز

الياس كارش رو با ظرافت انجام ميده مثل سياستمدار هاي واشنگتن. اونها يكدستي مي جنگن. با دست ديگه شون مشغول كار هاي ديگه اند. اينجا نه وقت دادگاه تشكيل دادن داريم و نه احتياجي به اين كار هست

 

بارنز بطرف سنگر حفره روباهش برمي گردد و ولف او را ترك مي كند. در سنگر، باني و اونيل بيصبرانه منتظر بارنز هستند.

 

اونيل

چطور شد؟

 

بارنز شانه بالا مي اندازد.

 

باني

گور پدر الياس، گروهبان اون يه روباه مكاره همه ي دسته رو توي كثافت غرق مي كنه. يكي بايد ترتيبش رو بده

 

بارنز براي خودش قهوه درست مي كند.

 

اونيل

(نگران)

قراره بازپرسي يي ، چيزي تو كار باشه، باب؟

 

بارنز چيزي نمي گويد. نگاه رمز آلودي به او مي كند.

 

اونيل نگران است. باني اشاره لازم را از بارنز گرفته است. دستي به پشت بارنز مي زند.

 

باني

تو زيادي نگراني، اونيل.

 

خارجي- محوطه شماره 2- موقعيت كريس- غروب

در جاي ديگري از محوطه، در حاليكه كينگ و لرنر شام را آماده مي كنند، كريس و “راه” دارند سنگر حفره روباه مي كنند.

 

راه

الان شش ماه كه بارنز رو مي شناسم. بذار يه چيزي بهت بگم: اون آدم پستيه. روحش مثل روح خروسيه كه سوار مرغ شده باشه.

 

كينگ

آخرش هم سرش رو به باد ميده

 

كريس

بچه ي كجاست؟

 

راه

بارنز بچه ي جهنمه.

 

لرنر

يه جايي توي تنسي. بچه ي كوهپايه است.

 

راه

بارنز يه گلوله خورده درست اينجاش (پيشانيش را نشان مي دهد) توي دره يادرنگ اونوقت اون سگ جون زنده موند. آدماي بد همين طوري اند. شانس اينطوريه جونم، اونهم توي زمان جنگ!

 

چشمهايش برق مي زند. كريس بي آنكه بخواهد تحت تاثير قرار گرفته است.

 

كينگ

يك سال در ژاپن توي مريضخونه بوده. اما وقتي مرخص ميشه يكراست مياد جبهه. چهار ساله كه داره مي جنگه

 

راه

و مي دوني چند دفعه تير خوده؟

(كريس سرش را تكان مي دهد)

هفت دفعه!

(با انگشتهايش نشان مي دهد)

هفت!

 

كريس

با اين حال ميخواسته كه برگرده تو ي خط؟

 

لرنر

يه آدم عوضي دلش مي خواد كار غير عوضي بكنه؟

 

راه

خداوند عالم جورهاي عجيبي تقاص آدم رو ميده.

 

كينگ

آره.آي گفتي! از ما انتقام ميگيره.

 

كريس

توي سرش هم تركش هست؟

 

راه

(لبخند مي زند)

منظورت اينه كه ديوونه است؟ نه بيشتر از اونكه همه ما توي اين جنگل ديوونه ايم.

 

لرنر

اونقده معلومه كه حال عادي نداره. اينو مطئنم.

 

راه

آره. اين درسته. بع له!

 

دستهايش را جلوي كريس باز و بسته مي كند.  توي دست چپش كلمه نفرت را با خط تزئيني خالكوبي كرده. كريس به آن نگاه مي كند.

 

راه (ادامه)

وجودش پر از نفرته. توي اين جنگل دنبال اون شياطين زرد كوچولو مي گرده تا نفله شون كنه. يادت باشه كه شيطون كار خدا رو هم انجام ميده. (مكث) و اينهم الياس بع له!

 

كف دست ديگرش را نشان مي دهد كه در آن نوشته شده: “عشق”. راه لبخند ديوانه واري مي زند. كريس مجذوب تماشاي دو نوشته كف دستهاي او شده.  لحظه اي روي صورت او متوقف مي شويم.

 

كينگ

عشق، آره!

 

لرنر

(صداي فاخته از خودش در مي آورد)

 باز هم از اون موعظه هاي جنون آميز.  راه زياد فيلم ديده.

 

راه

بع له! وقت سينما رفتن ندارم. تمام مدت عشق و نفرت توي كله ام مشغول مبارزه با همديگه اند تا روحم رو تصاحب كنند.

 

كريس

الياس اهل كجاست؟

 

راه

(توي حرفش مي پرد)

الياس يه آدم طبيعيه.

 

لرنر

نمي دونم.  يه موقعي مي دونستم. شنيده ام در اوكلاهما روي چاههاي نفت كار ميكرده نوني در مياورده و تنش رو توي “ال لي” به آب مي زده

 

كينگ

آره . آخرش هم با يه زن ديونه اهل ال لي ازدواج كرد كه هنرپيشه يا يه همچو چيزي بود.  هرچي اين پول در مي آورد اون به باد مي داد. ال اس دي، عارف بازي، خلاصه همه اون ديوونه بازي هاي كاليفرنيايي ها آخرش هم زنه اونو سر معامله مواد به پليسها لو داد.

 

راه

در هر حال اون تنها مردي نيست كه زنش لوش داده.

 

كينگ

خلاصه اينطوري شد كه عفو بهش خورد و اومد اينجا. ويتنام براي اون به معناي آزاديه. ويتنام عشقشه. سه ساله كه اينجاست.

 

كريس

سه سال. يا عيساي مسيح اونهم مثل بارنز ديوونه است

 

كينگ

خب يه وقتهايي آدم فقط نمي خواد برگرده. تو چطور مي خواي با غير نظامي ها صحبت كني، مرد؟ آدمهاي توي دنياي خارج از اينجا هيچ اهميتي به ما نميدن. مي فهمي چي ميگم؟ تو واسه اونها فرقي با حيون نداري.

 

لرنر

(به كريس)

من رفته بودم مرخصي. ميدوني كه ديدم همه نگران پول درآوردن بودند. هركي دنبال كار خودش بود و اصلا حاضر نبود با آدم حرف بزنه. آدم نميدونه اوني كه مي بينه راست راستيه يا خيالاته اونها حتي نمي دونند كه اينجا يه همچين جنگي هست. خواهرم ازم مي پرسيد براي چي بايد بري ويتنام

 

راه

گور پدرشون. ما رو فروخته اند. خب كه چي؟ چه انتظاري ازشون دارين؟ زندگي غير نظامي مصنوعيه. عين تاپاله است. مرد!  اونها مثل آدم آهني هستن. تلويزيون عوضي تماشا مي كند و ماشين هاي عوضي سوار ميشن.  آخرش هم نفله ميشن، نمي ميرند. درسته شما ها ترتيب تون داده ميشه و سياستمدارها به دروغ بافي ادامه ميدن چون براشون اهميتي نداره. كه چي؟ چي كار مي خواين براتون بكنن؟ مراسم رژه برگزار كنن؟ گور باباي رژه! تا الان هيچ سربازي در زمان جنگ مورد احترام واقع نشده. بهش احترام نميذارن تا كشته بشه. تازه اون موقع هم بهش محل نميذارن! تو داري واسه خودت مي جنگي، مرد! داري براي روحت مي جنگي، همين! اينو يادت باشه. توي وجود خودت هم جنگه.. وقتي يه نفر رو مي بيني، بايد با فرشته اي كه توي وجود خودته هم بجنگي ( لوازم سنگر كني اش را مثل زنجير زندانيان تاب مي دهد) عشق و نفرت، تمام داستان همينه هميشه هم همين بوده، عوض هم نميشه

 

خارجي- محوطه شماره 2- جنگل شب

ستارگان با شكوه تمام در آسمان مي درخشند. نسيمي از ميان درختان عبور مي كند و شاخه ها را به صدا در مي آورد.

 

خارجي- محوطه شماره 2- موقعيت كريس- شب

كريس در خواب غلت مي زند. نگران است و به خود مي پيچد. صداي زمزمه با هيجان هرچه بيشتري همراه مي شود. مرگ در آن حوالي است. طوري خودش را در پانچوپيچيده كه گويي تير خورده است. حيرت زده است. ترسيده است. به اطراف نگاه مي كند. همه جا آرام است. مردها خوابيده اند.

 

الياس كنار سنگر حفره روباهش در پانچويش مچاله شده است.  گوش به زنگ است.  كريس به او مي پيوندد، كنارش مي نشيند و چشمهايش را مي مالد تا خواب را از آنها بيرون براند.

 

كريس

من خوابم مي بره. تو چرا نميري يه خرده استراحت كني؟

 

الياس

من هم خوابم نمياد.

 

كريس

شب قشنگيه.

 

الياس

آره. از شباي اينجا خوشم مياد. ستاره ها بد و خوب ندارن. همه شون همون طورن كه هستن.

 

كريس

خوب گفتي.

 

الياس سيگار علفي مي پيچد و وقتي روشنش مي كند جلوي سرخي آتش آن را مي گيرد كه در تاريكي ديده نشود. مكثي پيش مي آيد. هردو شان در فكر هستند.

 

كريس (ادامه)

بارنز كمين كرده تا زهرشو بهت بريزه، مگه نه؟

 

الياس

(با لحني فيلسوفانه)

بارنز به كاري كه ميكنه اعتقاد داره.

 

كريس

تو چطور؟ اعتقاد داري؟

 

الياس

سال 65 آره، اما حالا (مكث مي كند) نه. اتفاقهاي امروز تازه اولشه. ما در اين جنگ شكست مي خوريم

 

كريس

(تعجب كرده)

واقعا اين طور فكر مي كني؟ ما شكست مي خوريم؟

 

گويي نگاه الياس به درون خودش منعطف شده. احساساتش به جوش آمده است.

 

الياس

انقدر لگد به ماتحت اين و اون زديم كه انگار حالا نوبت خودمونه كه يه اردنگي بخوريم. آبرومندانه ترين كاري كه اينجا ميشه كرد فقط جون بدر بردنه. صد ها هزار جوون مثل تو تيلر، از اينجا ميرن به خونه هاشون توي شهر هاي كوچيك، در حاليكه همه شون حالي شون شده كه جون ديگرون رو گرفتن چه حالي داره. فهميدن كه آدم كشتن با روح آدم چه ميكنه. آدم كشي روح آدمها رو مثل روح بارنز و باني مچاله ميكنه. درون شون رو مريض ميكنه. اگر هم آدم مغز داشته باشه، باقي عمرش رو با اين جور كارها مبارزه ميكنه چون اين كار پستيه، پستي.  آدم كشتن پست فطرتانه ترين كاريه كه يه نفر مي تونه بكنه ، و بد مستهايي مثل اونيل كه به اين جور كار ها افتخار مي كنن آدم دلش مي خواد به هيكل شون كثافت بزنه، و وقتي سياستمدار ها سعي ميكن اين جنگ رو دوباره به خودت قالب كنن،  اونوقت تو ونسل تو بهشون ميگين برن گم شن چون شما مي دونين اين جنگ چي بوده، شما اونو از نزديك ديدين و وقتي شما ها مي دونين كه در اعماق اين جنگ چه خبرهايي بوده

 

مشتش را توي شكم كريس فرو مي برد  نفسش را هم همراه اين ضربه بيرون مي دهد طوري كه گويي دارد تمام قدرتش را به او منتقل مي كند. 

 

الياس (ادامه)

تا موقعي كه بميري يادت مي مونه براي همينه كه بازمانده هاي جنگ همه چي يادشون هست. چون كشته شده ها نمي زارن كه يادشون بره.

 

چشمهايش برق مي زند. مثل چشمهاي كساني كه در آن دهكده كشته شده اند.  زخمهاي دسته را مي ليسد و بخاطر شكست قهرماني شان سوگواري مي كند. كريس به او نگاه مي كند. تحت تاثير شدت احساسات او قرار گرفته است. الياس رو برمي گرداند. از اينكه موعظه كرده ناراحت است. رو برمي گرداند و به ستاره ها نگاه مي كند.

 

الياس (ادامه)

اه كثافت! گاهي يه فكر ايي به سرم مي زنه، مرد. كار علفه. مثل يه سرخپوست ترتيبمو مي ده

 

كريس

تو به اين حرف كه آدم خودش مي دونه كي ميميره اعتقاد داري؟

 

الياس

آره. اينجور آدمها زنده مي مونن. فكر نمي كنم واقعا واسه ي مرگ اهميت داشته باشه. مرگ مثل يه سطل آشغال گنده است. فكر كنم مي تونه هر چي رو كه توش جا مي گيره تو خودش بار كنه هيچوقت هم نمي دوني از كجا قراره بياد پس چرا جوشش رو بزني؟

 

شانه بالا مي اندازد. حس عدم قطعيت خودش را با نوعي نقاب دلاوري مي پوشاند.

 

كريس

هيچوقت به تناسخ و بازگشت ارواح در جسم هاي ديگه و از اين جور چيز ها فكر كرده اي؟

 

حركتي بسيار سريع و صاعقه آسا بدنبال مي آيد. دست الياس از برابر صورتش عبور مي كند. صداي بشكني بگوش مي رسد. الياس به جلو خم مي شود و خود را به كريس نزديكتر مي كند. صورتش حالت ديگري پيدا مي كند. چشمهايش ابتدا حالتي اهريمني و سپس حالتي كودكانه به خود مي گيرند. خطر روحش آشكار مي شود. هيجان و شور جنسي در چهره اش هويدا مي شود. اين همان الياسي است كه كريس در آن مجلس استعمال مواد مخدر در پايگاه ديده بود. كريس لبخند مي زند. مرعوب شده است. تقريبا مي خندد و بعد، چهره دگرگون شده الياس محو مي شود.

 

الياس

قطعا. هميشه اتفاق مي افته. ممكنه چيزي از وجود من در وجود تو هم باشه. كي ميدونه؟ اما وقتي ميميري، - منظورم اينه كه كه وقتي واقعا ميميري عين اينه كه بليط برگشت گرفته باشي. (به نرمي ادامه مي دهد) دوست دارم فكر كنم كه من بصورت باد يا آتش به اين دنيا برمي گردم. يا بصورت يه گوزن (خوشش مي آيد) آره ، بصورت يه گوزن

 

به فكر خودش مي خندد. كريس نگاهي به او مي كند و بعد نگاهش را برمي گرداند. ناگهان شهابي از آسمان به زمين سرنگون مي شود و دوباره به كهكشان كمانه مي كند. تصويري از چشمهاي آندو.

 

خارجي- جنگل- نهر- روز (هواي باراني)

دسته از كنار يك نهر كم عمق در حاشيه جنگل عبور مي كند.  در ميان صداهاي رعد دوردست، باران شديدي شروع به باريدن مي كند. كريس، راه، فرانسيس، بيگ هارولد و ديگران در عقبه دسته هستند. با پانچوهاي كه به روي خود كشيده اند شبيه چادر هاي بزرگي هستند كه رنگ خاكستري غمزده اي دارند. از جلو فرمان ايست مي آيد و نفرات روي تخته سنگها استراحت مي كنند يا در جا مي ايستند. باران طرح نقطه نقطه اي از همه چيز پديد مي آورد. مرد ها بصورت كلاژ هايي خاكستري ديده مي شوند كه تفنگ هاي شان را بصورت نگون فنگ حمايل كرده اند تا آب در لوله ها نرود.

 

بارنز جلودار است. در حاشيه نهر ، پاي بي سيم است.

 

خارجي- كليساي جنگل- روز (هواي باراني)

لرنر در حال نگهباني در سايه يك كليساي كاتوليك فرانسوي رو به ويراني كه از قرن نوزدهم بجا مانده استراحت مي كند. مدتهاست كه جنگل در نبرد با ساختمان كليسا پيروز شده است. شاخه هاي درختان مو به شكافهاي ساختمان نفوذ كرده اند. بقاياي تاقهاي قوسي بالاي ستونها در مركز كليسا لايه لايه فروريخته است. گروهبان وارن و بي سيم چي اش پشت سر لرنر ديده مي شوند.

 

خارجي-بيرون جنگل- روز (هواي باراني)

عقب تر از همه، الياس در طول حاشيه جنگل اوضاع را بررسي مي كند و متوجه تعدادي حفره جاي پايه هاي جرثقيل مي شود. ظاهرا اين محل مدهاست متروكه مانده است. با اين حال به سراغ حفره ها مي رود و آنها را وارسي مي كند.

 

خارجي-جنگل-نهر- روز (هواي باراني) 

“راه” كه زير كلاه پانچويش پير و خسته بنظر مي رسد، سيگار علفي روشن مي كند و دودش را بيرون مي دهد. صداي رعد ديگري بگوش مي رسد. كريس از راه مي رسد و در كنارش روي تخته سنگ مي نشيند. راه سيگار را به او تعارف مي كند. او مي كشد.

 

بيگ هارولد زالويي را از توي شلوارش بيرون مي كشد.

هارولد

اه، كثافت! مثل اينكه اين لعنتي كوچولو مي خواست يه جوري وارد بدن من بشه!

 

فرانسيس

هي بيگ هارولد. بذارش لاي لقمه غذات. مطمئنم از اون ور در نمياد!

 

كينگ

(مي خندد)

آره بچه گنده، فكر مي كردم تو ديگه مثل پيرزنها رختهاتو شستي و انداختي روي بند.

 

بيگ هارولد

(خيط شده)

اه بايد خودمو رنگ كنم تا سفيد شم تا يكي از اين جور كار ها گيرم بياد. بي زحمت تقاضاي ختنه سورون منو تحويل بگير.

 

كينگ

مي خواي خاخام بشي، مرد؟

 

فرانسيس

مي خواي همه چي تو كوتاه كني تا اندازه بشه، بيگ هارولد؟

 

بيگ هارولد

از نظر من عيبي نداره. بهتره آدم كوچيكشو داشه باشه تا اينكه اصلا هيچ چي نداشته باشه.

 

 

كينگ

اونوقت رفيقت دنبال آدماي تازه مي گرده، مرد. بهترين چيز خوردن مرباي برادر آدمه.

 

هارولد

من به سلامتي ات مرباي تو رو توي شيكاگو مي خورم، كينگ. تنها چيزي كه لازم دارم پونزده روز مرخصيه و اينكه اون جونور جرات نكه در عرض اين پونزده روز منو دوباره بفرسته توي جنگل.

 

فرانسيس

از اون دنياي واقعي چيزي هم واسه من مياري، هرولد؟ چه كار مي خواي بكني؟

(خيالپروري مي كند)

 

هارولد

قراره دنيا لقه چرب من باشه. اول تمام همبرگر ها و سيب زميني سرخ كرده ها و استيك هاي تو پياز خوابيده رو با سس كچاپ مي خورم. بعد ميرم سراغ سندي بل و خودمو طوري ناسور مي كنم كه ديگه كاري ازم برنياد، بعدش هم روز ها و هفته ها مي خوابم، بعد فكر مي كنم ببينم بعدش چي پيش مياد

 

اين كلمات را روي تصوير كريس كه در باران خيره نگاه مي كند مي بينيم. نشئه اي توام با خستگي احساس مي كند. سيگار را كه ديگر چيزي از آن نمانده به “راه” مي دهد كه با انگشت صورت او را نشان مي دهد.

 

راه

يكي اونجاست.

 

كريس دست مي كشد و زالو را روي گونه اش پيدا مي كند. زير لب فحش مي دهد.

ستوان ولف

(در نهر ، پاي بي سيم)

بسيار خوب، حركت كنيد.

 

نفرات  زير باران به سختي شروع به حركت مي كنند.

 

جونيور دارد از آب نهر مي نوشد كه فو شنگ از كنارش عبور مي كند.

 

فو شنگ

از اون آب نخور، حمال! مالاريا مي گيري.

 

جونيور

اميدوارم بگيرم!

 

خارجي- جنگل- كليسا- روز (هواي باراني)

لرنر كه جلودار است از خرابه هاي يك كليساي قديمي بيرون مي آيد. خيلي هم به مقررات جلوداري پاي بند نيست.

 

لرنر

هي سرگروهبان! مي خواي به من بگي كدوم طرفي بايد بريم ، يا خودم بايد ببينم كجا بايد برم؟

 

گروهبان وارن به سرعت با قطب نمايش گرا و مسافت مي گيرد. لرنر در جهتي تازه شروع به حركت مي كند.

 

خارجي- جنگل- روز- هواي باراني

لرنر كمي از منطقه قرق دور مي شود و اريب پيش مي رود. در همين حال شليك مسلسل از داخل جنگل او را درجا ميخكوب مي كند و مثل زباله به خاك مي اندازد.

 

نفرات زمينگير مي شوند و فرياد مي كشند.

 

گروهبان وارن

كمين زدند! كمين لعنتي!

 

ناگهان يك گلوله آر پي جي از داخل جنگل پرتاب مي شود ، مثل بمب اتم صدا مي كند، و قسمت جلوي دسته را داغان مي كند. حالا در حاليكه عمليات كمين در حال انجام است ،مكالمات بي سيم ميان سه دستگاه بي سيم دسته مدام جريان دارد.

 

اونيل

دكتر! بيا اينجا! لرنر زخمي شده

 

مسلسلها همچنان شليك مي كنند.

 

فرانسيس

دكتر! بيا اينجا! ما، يك دوتا زخمي داريم. وارن تير خورده.

 

خارجي- جنگل- كليسا- روز (هواي باراني)

كريس همراه با “راه” و ديگران از داخل نهر بيرون مي آيد. كنار گروهبان اونيل كه بشدت ترسيده است و از جايش تكان نمي خورد، روي  زمين دراز مي كشند.

 

كريس

چه خبره؟

كريس

كثافت! بسته اندمون به آر پي جي . يه كمين لعنتي.معلوه كه منتظرمون بودند تا راه مون رو ببندند.

 

كينگ

مواظب باشيد! آر پي جي!

 

راكت ديگري سوت زنان از راه مي رسد. انفجاري عظيم برپا مي شود. درختها از وسط جر مي خورند. گل و خاك به هوا مي رود.

 

كريس

جلودار كيه؟

 

اونيل

لرنر و وارن.

 

كريس تفنگ ام-16 خود را حايل مي كند تا از زمين بلند شود. به حال چمباتمه مي نشيند و ناگهان به سرعت جلو مي رود و از كنار “راه” مي گذرد.

 

راه

كجا ميري؟ مرد؟

 

كريس از او دور مي شود. از كنار فلاش، سياهي كه خرمهره به گردن داشت مي گذرد. او مرده است. بدنش شقه شقه و پاره پاره شده، چشمها و صورتش پر از گل است. در كنار او دكتر با حالتي جنون زده دارد تابز را كه پايش تير خورده پانسمان مي كند. تابز از درد فرياد مي كشد.

كريس گويي اجبار دارد كه خود را به جلو برساند. حركت مي كند.

 

خارجي- جنگل- موقعيت بارنز- روز (هواي باراني)

بارنز در حال درازكش تير اندازي مي كند.

 

بارنز

لعنتي ها! شما حمالها اينجا قدرت آتش داريد؟!

(با بي سيم به هايت)

دو تا براوو بفرستين اينجا. براي من يه تفنگ بيار.

(به ديگران)

به همه طرف شليك كنيد! بيشتر به جناحين بزنيد! هدف بگيريد و بزنيد!

 

يك انفجار ديگر

 

خارجي- جنگل خط مقدم روز (هواي باراني)

كريس به كنار فرانسيس كه نزديك خط مقدم است مي آيد. خودش را به زمين مي اندازد. وقتي مي افتد  سرش به ديواره كلاه آهني اش مي خورد و صدا مي كند. شليكهايي كه از آن طرف مي شود دارد جلوي دسته را از بين مي برد.

 

كريس

(به فرانسيس)

لرنر كجاست؟

 

فرانسيس

(وحشت زده)

اون جلو اون پشت.

نگاه مي كند. بدني را مي بيند كه دارد به خودش مي پيچد. صداي ناله مي شنود.

 

كريس

يا عيسي مسيح!