آنتون چخوف / باغ آلبالو

 

 

 

 

 

    ترجمه‏ى بهروز تورانى

 

 

 

 

 

 

    باغ آلبالو

 

 

    آنتون چخوف

 

 

    ترجمه‏ى بهروز تورانى

 

 

 

 

    تاتر - 1

    آنتون چخوف

    Anton Chekhov

    چاپ اول به زبان روسى: 1904م.

    ترجمه‏ى بهروز تورانى

    برمبناى گردانده‏ى انگليسى كاتلين كوك

    Selected Works Vol.1

Progress, Russian Classics Series, 1979   

Translated into English by Kathleen Cook   

    طرح و نقاشى روى جلد: آيدن آغداشلو

    تيراژ:  3000نسخه

    چاپ اول: اسفند ماه 1362

    حروف‏چينى: سيمرغ

    چاپ: مهارت

    چاپ روى جلد: چاپ سيرنگ

    نشر و پخش: شركت تهران فارياب )سهامى خاص(

    خيابان فخررازى، ساختمان رازى، تلفن 642343

    تمام حقوق محفوظ است.

 

 

 

 

 شخصيت‏ها:

    ليوبو رانوسكايا   مالك باغ آلبالو   L. Ranevskaya

    آنيا   دختر هفده‏ساله‏اش   Anya

    واريا   دختر خوانده‏ى بيست‏وچهار ساله‏اش   Varya

    ليونيد گايف   برادرش   L. Gayev

    يرمولاى لوپاخين   تاجر   Y. Lopakhin

    پيوتر تروفيموف   دانشجو   P. Trofimof

    سيمنوف-پيشيك   ملاك   Simenonov-Pishchic

    شارلوتا   خانه‏دار   Charlotta

    سميون يپيخودوف   كارمند   S. Yepikhodov

    دونياشا   مستخدمه   Dunyasha

    فيرز   مستخدم هشتادوهفت ساله   Feers

    ياشا   خدمتكار جوان   Yasha

    مسافر پياده)رهگذر(

    رييس ايستگاه

    مأمور اداره پست

    ميهمانان، خدمتكاران

 

 

 

 

 

 

 

    صحنه: ملك رانوسكايا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    پرده‏ى اول

 

 

 

    يك اتاق، كه هنوز اتاق بچه‏ها ناميده مى‏شود. از آن، درى به اتاق آنيا باز مى‏شود. سحرگاه است، آفتاب بزودى مى‏دمد. ماه مه شروع شده و درختان آلبالو شكوفه كرده‏اند. اما هواى باغ در خنكاى صبحدم سرد است. پنجره‏ها بسته است.

    دونياشا با يك شمع و لوپاخين با كتابى در دست، وارد مى‏شوند.

 لوپاخين:   پس قطار رسيده، خدا را شكر. ساعت چند است؟

 دونياشا:   تقريباً دو است )شمع را خاموش مى‏كند(. هوا ديگر روشن شده.

 لوپاخين:   قطار چقدر تأخير داشته؟ دست كم دو ساعت. )دهن‏دره مى‏كند و كش‏وقوس    مى‏آيد(. عجب آدمى هستم! اصلاً براى اين كه از آنها در ايستگاه استقبال كنم    به اينجا آمده‏ام و آنوقت روى صندلى نشسته‏ام و چرتم برده. شرم‏آور است!    تو چرا مرا بيدار نكردى؟

 دونياشا:   فكر كردم شما رفته‏ايد. )گوش مى‏دهد( گوش كنيد! بايد آنها باشند كه دارند    مى‏آيند.

 لوپاخين:   )گوش مى‏دهد(. نه آنها بايد اثاثه‏شان را تحويل بگيرند و از اين كارها. )مكث(.    نمى‏دانم خانم رانوسكايا بعد از اين پنج سال كه در خارج بوده چه شكلى    شده است. او زن باشكوهى است. چه زن راحتى است. يادم مى‏آيد وقتى    جوان پانزده ساله‏اى بودم پدر مرحومم كه در آن موقع در اين ده مغازه    داشت، چنان محكم به دماغم كوبيد كه خون دماغ شدم. يادم نيست بخاطر    چى، اما ما توى حياط بوديم و پدرم داشت چيزى مى‏نوشيد. طورى يادم    مى‏آيد مثل اين كه ديروز بود. خانم رانوسكايا كه آن موقع دختر جوانى بود -    واى، چقدر هم قلمى بود - مرا به همين اتاق آورد كه صورتم را بشويد. - آن    موقع اينجا اتاق بچه‏ها بود. - به من گفت: موژيك كوچولو، گريه نكن. براى    روز عروسيت دماغت خوب مى‏شود. )مكث(. موژيك كوچولو!... البته.    پدرم يك موژيك بود ولى حالا من جليقه‏ى سفيد و چكمه‏ى قهوه‏اى    پوشيده‏ام و يك كيسه پول ابريشمى دارم كه لابد مى‏گويى از گوش خوك    فراهم شده. من پولدارم. اما با همه‏ى پولهايم، اگر فكرش را بكنى، هنوز هم    يك موژيك معمولى هستم )كتاب را ورق مى‏زند( من اينجا سرگرم خواندن    اين كتاب بودم و حتى يك كلمه‏اش را هم نفهميدم. خوابم برد. )مكث(.

 دونياشا:   سگ‏ها ديشب اصلاً نخوابيدند، مثل اين كه حس مى‏كردند اربابهايشان دارند لوپاخين:   چته؟ دونياشا؟

 دونياشا:   دستهايم مى‏لرزند. نزديك است از حال بروم.

 لوپاخين:    تو خيلى حساس هستى، دونياشا، اشكال تو همين است. تو مثل يك بانوى    جوان لباس مى‏پوشى: آنوقت نگاه كن موهايت را چطور درست كرده‏اى!    فايده‏اى ندارد. آدم بايد موقعيت خودش را بخاطر داشته باشد.

    يپيخودوف با يك دسته گل وارد مى‏شود. ژاكتى به تن دارد و كفش‏هاى براقى پوشيده كه موقع راه‏رفتن حسابى جيرجير مى‏كنند. هنگامى كه وارد مى‏شود، گل از دستش به زمين مى‏افتد.

 يپيخودوف:   )گلها را برمى‏دارد(. اين را باغبان داده، مى‏گويد بايد آن را در اتاق ناهارخورى    بگذارند. )گلها را به دونياشا مى‏دهد(.

 لوپاخين:   در ضمن براى من يك كمى كواس بيار.

} .  Pكواس - آبجوى كم‏الكل.  {Pدونياشا:   چشم، قربان. )بيرون مى‏رود(.

 يپيخودوف:   امروز صبح يخ‏بندان شده، هوا سه درجه زير صفر است. اما درخت‏هاى آلبالو همه    شكوفه كرده‏اند. نمى‏توانم بگويم كه زياد درباره‏ى اين هوا فكر مى‏كنم. )آه    مى‏كشد(. نه، نمى‏توانم. اين آب و هوا با آدم كنار نمى‏آيد و با اجازه‏تان بايد    بگويم كه همين دو روز پيش براى خودم يك جفت چكمه خريده‏ام و    جسارتاً مى‏خواهم عرض كنم كه صداى جيرجيرش از حد تحمل من خارج    است؟ راستى، با چه چيزى بايد نرمشان كنم؟

 لوپاخين:   مرا تنها بگذار! حوصله‏ات را ندارم.

 يپيخودوف:   هر روز يك بدبختى براى من پيش مى‏آيد. اما گله‏اى ندارم. نه، به آن عادت    كرده‏ام و همين‏طور لبخند مى‏زنم. )دونياشا وارد مى‏شود و يك ليوان كواس به    لوپاخين مى‏دهد(. بايد بروم. )به يك صندلى برخورد مى‏كند و آنرا مى‏اندازد(. بله    ديگر! )با حالتى فاتحانه(. مرا ببخشيد ولى اين قبيل حوادث، فوق‏العاده‏اند!    )بيرون مى‏رود(.

 دونياشا:   مى‏دانيد آقاى لوپاخين، يپيخودوف از من خواستگارى كرده.

 لوپاخين:   اوه!

 دونياشا:   من نمى‏دانم چه بايد بكنم. او آدم باتربيتى است. بسيار خوب. ولى گاهى، وقتى    حرف مى‏زند، آدم از حرفهايش چيزى سر در نمى‏آورد. حرفهايش قشنگ و    هيجان‏انگيز است. اما آدم معنى‏اش را نمى‏فهمد. فكر مى‏كنم به او علاقمندم.    او ديوانه‏وار عاشق من است. بدبيارترين آدم روزگار است، هر روز اتفاق    ناراحت‏كننده‏اى برايش مى‏افتد. براى همين است كه او را »بيست و دو    بدشانسى« لقب داده‏اند.

 لوپاخين:   )گوش مى‏دهد( گوش كن! فكر مى‏كنم دارند مى‏آيند!

 دونياشا:   دارند مى‏آيند. اوه، من چه‏م شده؟ تمام جانم يخ كرده.

 لوپاخين:   بله، دارند مى‏آيند. ديگر اشتباه نمى‏كنم. بيا برويم به استقبالشان. نمى‏دانم مرا    مى‏شناسد يا نه. پنج سال از آخرين بارى كه او مرا ديده مى‏گذرد.

 دونياشا:   )سرآسيمه(. من دارم از حال مى‏روم! همين الآن مى‏افتم.

    صداى دو كالسكه را مى‏شنويم كه به خانه نزديك مى‏شوند. لوپاخين و دونياشا به سرعت بيرون مى‏روند و صحنه خالى مى‏ماند. از اتاق مجاور صدايى مى‏آيد. فيرز در حالى كه به عصاى باريكى تكيه مى‏كند با عجله طول صحنه را مى‏پيمايد. او براى استقبال از رانوسكايا با كالسكه به ايستگاه راه‏آهن رفته بود. لباس كهنه به تن و كلاهى بلند به سر دارد. چيزى با خودش زمزمه مى‏كند كه حتى يك كلمه‏اش مفهوم نيست. صداى پشت صحنه بلندتر مى‏شود. يك صدا: »اينجا. از اين طرف«.

    رانوسكايا، آنيا، شارلوتا كه زنجير سگ كوچكى را در دست دارد، همه با لباس سفر، واريا كه بالاپوش پوشيده و شالى روى سرش ديده مى‏شود، گايف، سيمنوف-پيشيك، لوپاخين، دونياشا كه يك بسته و يك چتر را حمل مى‏كند. خدمتكاران با بار و بنديل وارد مى‏شوند و طول صحنه را مى‏پيمايند.

 آنيا:   از اين طرف. يادتان مى‏آيد اين چه اتاقى است، ماما؟

 رانوسكايا:   )از خوشحالى اشك توى چشمانش جمع مى‏شود(. اتاق بچه‏ها؟

 واريا:   چه سرد است، دستهايم كاملاً بى‏حس شده‏اند. )به رانوسكايا(. اتاق‏هاى شما،    هم اتاق سفيد و هم اتاق سنبيل همان‏طور كه ترك‏شان كرده بوديد، مانده‏اند،    ماما.

 رانوسكايا:   اتاق بچه‏ها، اتاق بچه‏هاى عزيز و قشنگ من! اينجا همان جايى است كه من    وقتى دختر كوچكى بودم در آن مى‏خوابيديم )گريه مى‏كند(. و من دوباره مثل    يك دختر كوچك اينجا هستم... )گايف، واريا و دوباره گايف را مى‏بوسد(.

 گايف:   قطار شما دو ساعت تأخير داشت. نظرتان چيست؟ اين هم وقت‏شناسى براى    شما!

 شارلوتا:   )به سيمنوف-پيشيك(. سگ كوچولوى من حتى فندق هم مى‏خورد.

 پيشيك:   )متعجب( فكرش را بكن!

    همه بجز آنيا و دونياشا بيرون مى‏روند.

 دونياشا:   بالاخره برگشتيد! )كلاه و بالاپوش آنيا را مى‏گيرد(.

 آنيا:   در طول سفر چهار شب است كه نخوابيده‏ام. بدجورى سردم است.

 دونياشا:   وقتى شما رفتيد، اينجا را اجاره داديم. برف بود و همه جا يخ بسته بود. اما حالا،    نگاه كنيد عزيز من! )مى‏خندد و او را مى‏بوسد(. چقدر دلم برايتان تنگ شده    بود، شادى من، جواهر من!. بايد همين الآن چيزى را به شما بگويم. يك    دقيقه هم نمى‏توانم صبر كنم.

 آنيا:   )با بى‏ميلى( چه چيزى را؟

 دونياشا:   يپيخودوف، آن كارمنده، درست بعد از عيد پاك از من خواستگارى كرد.

 آنيا:   همان داستان قديمى. )موهايش را مرتب مى‏كند(. هرچه سنجاق سر داشتم گم    كردم. )از خستگى تقريباً تلوتلو مى‏خورد(.

 دونياشا:   نمى‏دانم چه فكرى بكنم. او آن‏قدر مرا دوست دارد!

 آنيا:   )با علاقه به داخل اتاق خوابش نگاه مى‏كند(. اتاق من، پنجره‏هاى من، انگار من    اصلاً نرفته بودم! دوباره در خانه‏ام هستم! فردا صبح، وقتى بيدار شدم،    مى‏روم توى باغ... اوه، كاش مى‏شد بخوابم. از وقتى پاريس را ترك كرديم    من حتى چشم برهم نزدم، خيلى نگران بودم.

 دونياشا:   آقاى تروفيموف پريروز آمد.

 آنيا:   )خوشحال( پتيا!

 دونياشا:   توى حمام خوابيده، جايش را آنجا گذاشته‏ايم. مى‏ترسيد توى دست و پا باشد،    )به ساعتش نگاه مى‏كند(. دلم مى‏خواهد بروم بيدارش كنم، اما واريا نمى‏گذارد.    مى‏گويد: »بيدارش نكنى«.

    واريا با يك دسته كليد كه به مچ دستش انداخته وارد مى‏شود.

 واريا:   دونياشا، زود برو كمى قهوه درست كن. ماما قهوه مى‏خواهد.

 دونياشا:   الساعه! )بيرون مى‏رود(.

 واريا:   خوب. خدا را شكر كه آمديد. دوباره توى خانه هستيد )خودش را به آنيا نزديك    مى‏كند(. محبوب كوچك من برگشته! خوشگل من برگشته!

 آنيا:   چه‏ها كه كشيدم!

 واريا:   مى‏توانم باور كنم.

 آنيا:   من در هفته‏ى عزادارى از اينجا رفتم، آن موقع هوا خيلى سرد بود. در تمام طول راه    شارلوتا مرتب حرف زد و چشم‏بندى كرد. آخر چرا او را وبال گردن من    كردى؟

 واريا:   تو كه نمى‏توانستى تنها سفر كنى عزيزم. آنهم در هفده سالگى!

 آنيا:   وقتى به پاريس رسيديم، آنجا هم سرد بود. برف مى‏آمد. زبان فرانسوى من خيلى    بد است. ماما در طبقه‏ى پنجم زندگى مى‏كرد. من به آنجا رفتم و عده‏ى    زيادى از آقايان و خانم‏هاى فرانسوى را با او ديدم. يك كشيش كاتوليك پير    هم بود كه يك كتاب در دست داشت. فضاى آنجا پر از دود سيگار بود و    خيلى ريخته واريخته بود. ناگهان براى ماما متأسف شدم. اوه، خيلى متأسف    شدم. سرش را به سينه‏ام چسباندم و نگهش داشتم. بعد، ماما شروع كرد به    بوسيدن من و گريه كردن.

 واريا:   )اشك به چشم مى‏آورد( خواهش مى‏كنم نگو، نمى‏توانم بشنوم.

 آنيا:   خانه‏اى را كه رد »منتون« داشت فروخته بود و چيزى هم برايش باقى نمانده بود،    مطلقاً هيچ‏چيز نداشت و من هم هيچ چيز نداشتم. ما به سختى توانستيم به    خانه برسيم. و ماما اين را نمى‏فهمد! وقتى در رستوران ايستگاه‏هاى راه‏آهن    غذا مى‏خورديم او هميشه گران‏ترين غذاها را سفارش مى‏داد و به هر كدام از    پيشخدمت‏ها هم يك روبل انعام مى‏داد. شارلوتا هم همين‏طور بود و ياشا    هم بايد از همان نوع غذايى مى‏خورد كه ما مى‏خورديم. خلاصه، شرم‏آور    بود،  ياشا پيشخدمت ماماست. مى‏دانى؟ ما او را هم با خودمان آورده‏ايم.

 واريا:   بله. ديدمش پست فطرت را.

 آنيا:   خوب. حالا تو برايم همه چيز را تعريف كن. بهره‏ى بدهى را داده‏ايد؟

 واريا:   نه، چطور مى‏توانستيم.

 آنيا:   اوه خداى من! اوه خداى من!

 واريا:   ملك در ماه اوت فروخته مى‏شود.

 آنيا:   بيچاره من!

 لوپاخين:   )از آستانه‏ى در نگاه مى‏كند و مثل گاز از خودش صدا درمى‏آورد( موواو... )بيرون    مى‏رود(.

 واريا:   )گريان، در حالى كه مشتش را به طرف در تكان مى‏دهد(. اوه، دلم مى‏خواست يك    مشت به او مى‏زدم!

 آنيا:   )واريا را به نرمى در بغل مى‏گيرد(. واريا، آيا از تو خواستگارى كرده؟)واريا سر    تكان مى‏دهد(. اما تو را دوست دارد! چرا باهم به تفاهم نمى‏رسيد؟ منتظر چه    هستيد؟

 واريا:   فكر نمى‏كنم بجايى برسيم. او خيلى گرفتار است. وقتى براى من ندارد، اصلاً به    سختى متوجه من مى‏شود. خدا كمكش كند، ديدنش هم براى من سخت    است. همه درباره‏ى ازدواج ما حرف مى‏زنند و به من تبريك مى‏گويند. اما    بيخود. همه‏اش مثل يك روياست. )لحن صدايش را تغيير مى‏دهد(. تو يك    گل‏سينه دارى كه مثل زنبور است.

 آنيا:   )غمگين( ماما برايم خريده. )به اتاقش مى‏رود و مثل بچه‏ها سبكسرانه حرف    مى‏زند(. وقتى در پاريس بوديم، سوار بالون شدم!

 واريا:   چقدر خوشحالم كه برگشتى، حيوونكى من! خوشگل من!

    دونياشا با يك قهوه‏جوش برگشته و مشغول عمل آوردن قهوه است.

 واريا:   )كنار در ايستاده( تمام روز، وقتى دارم كار مى‏كنم، همه‏اش فكر و ذكرم اين    است كه تو با يك مرد ثروتمند ازدواج كنى. اين طورى خيالم راحت    مى‏شود. بعد من براى زيارت به كيف و مسكو مى‏روم... همين‏طور از يك    زيارتگاه به زيارتگاه ديگر مى‏روم. چه آرامشى!

 آنيا:   پرنده‏ها دارند توى باغ آواز مى‏خوانند. ساعت چند است؟

 واريا:   بايد از دو گذشته باشد. وقتى‏ست كه هميشه تو در رختخواب بودى عزيز من.    )به دنبال آنيا به اتاقش مى‏رود(. چه آرامشى!

    ياشا با يك شال و يك كيف سفرى وارد مى‏شود.

 ياشا:   )در حالى كه طول صحنه را مى‏پيمايد، با ادبى ساختگى(. اجازه مى‏فرماييد از اينجا    رد شوم؟

 دونياشا:   اصلاً نشناختمت، ياشا. چقدر در خارجه تغيير كرده‏اى؟

 ياشا:   آهم! حال تو چطور است؟

 دونياشا:   وقتى تو رفتى من يك بچه كوچولو بودم. اين‏قدر )ارتفاعى را از كف اتاق نشان    مى‏دهد(. من دونياشا هستم. دختر فدور كوزويدوف. مرا به  ياد ندارى؟

 ياشا:   آهم! چه هلويى! )با احتياط به اطراف نگاه مى‏كند. بعد او را بغل مى‏زند. او جيغ    مى‏كشد و يك نعلبكى را مى‏اندازد. ياشا با عجله بيرون مى‏رود(.

 واريا:   )در آستانه‏ى در، با عصبانيت(. چه خبر شده؟

 دونياشا:   )گريان(. من يك نعلبكى را شكستم.

 واريا:   عيبى ندارد. شگون دارد.

    آنيا از اتاقش وارد صحنه مى‏شود.

 آنيا:   به مادر بگوئيم كه پتيا اينجاست.

 واريا:   بهشان گفتم بيدارش نكنند.

 آنيا:   )متفكر( تازه شش سال از مرگ پدر گذشته. درست يك ماه بعد از مرگ او،    برادر خوشگل كوچولوى من گريشاى بيچاره در رودخانه غرق شد. تازه    هفت سالش شده بود. اين مصيبت از حد تحمل ماما بيشتر بود. او از اينجا    فرار كرد تا اين مصيبت را پشت سر بگذارد. )مى‏لرزد(. كاش مى‏دانست كه من    چه خوب از ته دلش باخبرم! )مكث( پتيا تروفيموف او را به ياد آن اتفاقات    مى‏اندازد. او معلم سرخانه‏ى گريشا بود.

    فيرز در حالى كه يك كت بلند و يك جليقه‏ى سفيد به تن دارد، وارد مى‏شود.

 فيرز:   )نگران به سراغ قهوه‏جوش مى‏رود(. مى‏خواهند قهوه‏شان را اينجا ميل كنند.    )دستكش سفيد به دست مى‏كند(. قهوه حاضر است؟ )با قيافه‏اى عبوس، به دونياشا(    بگو ببينم، خامه كجاست؟

 دونياشا:   واى بر من! )با عجله بيرون مى‏رود(.

 فيرز:   )دور و بر قهوه‏جوش مى‏پلكد( سر به هوا! )با خودش زمزمه مى‏كند(. پس او از    پاريس برگشته. ارباب سابق هم عادت داشت با كالسكه‏ى پستى به پاريس    برود )مى‏خندد(.

 واريا:   چه خبر شده، فيرز؟

 فيرز:   خانم! )با شادى( خانم من به خانه برگشته‏اند! من آن‏قدر زنده مانده‏ام كه بتوانم    دوباره ببينمشان! حالا مى‏توانم بميريم. )از شادى اشك مى‏ريزد(.

    رانوسكايا، لوپاخين، گايف و سيمنوف-پيشيك وارد مى‏شوند. سيمنوف-پيشيك نيم شلوار روسى و يك كت پوديوفكا از پارچه‏يى نفيس به تن دارد. گايف هنگام ورود ادايى درمى‏آورد كه گويى دارد بيليارد بازى مى‏كند.

 رانوسكايا:   گفتنش چطور بود؟ بگذار ببينم. دوبله سريدى!

} .  Pاطلاحات بازى بيليارد.  {Pگايف:   قرمز ووگل براست بالا روزگارى، ليوبا، وقتى كه بچه بوديم توى همين اتاق،} .  Pاصطلاحات بازى بيليارد.     {Pتوى دو تا ننوى كوچك مى‏خوابيديم و حالا من پنجاه‏ويك سال دارم.    عجيب است.

 لوپاخين:   بله. زمان مثل باد مى‏گذرد.

 گايف:   چه گفتى؟

 لوپاخين:   مى‏گويم زمان مثل باد مى‏گذرد.

 گايف:   اينجا بوى نعناى هندى مى‏دهد.

 آنيا:   من مى‏روم بخوابم. شب‏بخير ماما. )مادرش را مى‏بوسد(.

 رانوسكايا:   كوچولوى عزيز من! )دستهايش را مى‏بوسد( خوشحالى كه دوباره به خانه    برگشته‏اى؟ من هنوز احساس عجيبى دارم.

 آنيا:   شب‏بخير، دايى.

 گايف:   )صورت و دستهايش را مى‏بوسد( خدا حفظت كند. چقدر شبيه مادرت هستى!    )به رانوسكايا( وقتى تو به اندازه‏ى او بودى، درست همين شكلى بودى، ليوبا.

    آنيا با لوپاخين و سيمنوف-پيشيك دست مى‏دهد و در حالى كه در اتاق خواب را پشت سرش مى‏بندد، بيرون مى‏رود.

 رانوسكايا:   حسابى خسته شده!

 پيشيك:   سفر درازى بود.

 واريا:   )به لوپاخين و پيشيك( خوب، آقايان، ساعت از دو گذشته و وقت    خداحافظى‏ست.

 رانوسكايا:   )خندان( تو يك ذره هم عوض نشده‏اى، واريا! )او را نزديك مى‏كشد و مى‏بوسد(    من قهوه‏ام را تمام مى‏كنم و آنوقت همه‏مان مى‏رويم. )فيرز چهارپايه‏يى زير پاى    او مى‏گذارد( متشكر عزيزم. من به قهوه عادت كرده‏ام و روز و شب قهوه    مى‏خورم. متشكرم پيرمرد عزيز. )فيرز را مى‏بوسد(.

 واريا:   من مى‏روم ببينم آيا همه چيز را توى خانه گذاشته‏اند يا نه )بيرون مى‏رود(.

 رانوسكايا:   اين واقعاً منم كه اينجا نشسته‏ام؟ )خندان( حس مى‏كنم كه دارم مى‏رقصم -    دست‏افشانى مى‏كنم )صورتش را با دستهايش مى‏پوشاند( اما اگر خواب باشد    چى؟ خدا مى‏داند كه من موطنم را دوست دارم. دلم برايش غش مى‏رود. از    بس گريه كردم، نمى‏توانستم از پنجره‏ى قطار بيرون را نگاه كنم. )گريان(. بايد    قهوه‏ام را هم بخورم! متشكرم فيرز. متشكرم پيرمرد عزيز. خيلى خوشحالم    كه مى‏بينم هنوز زنده‏اى.

 فيرز:   پريروز!

 گايف:   گوشش سنگين است.

 لوپاخين:   بايد كمى بعد از ساعت چهار صبح به خاركف بروم. چه مكافاتى! دلم    مى‏خواست شما را ببينم و با شما حرف بزنم و شما به اندازه‏ى هميشه    باشكوه هستيد.

 پيشيك:   )سنگين نفس مى‏كشد( جذاب‏تر از هميشه و در لباس پاريسى؟ حالا من    باخته‏ام!

 لوپاخين:   برادرتان مى‏گويد كه من دستم كج است و پول حرام‏كن هستم. تا آن‏جا كه به من    مربوط است، ايشان مى‏تواند هرچه دلش مى‏خواهد بگويد. من فقط    مى‏خواهم همان اعتمادى را كه سابقاً به من داشتيد، بازهم داشته باشيد. دلم    مى‏خواهد چشمان شگفت‏انگيز شما به همان شيوه‏ى سابق به من نگاه كنند.    خداى مهربان! پدر من، نوكر پدر شما بود و پيش از آنهم نوكر پدربزرگ شما.    اما شما در روزهاى قديم آن‏قدر به من محبت كرده‏ايد كه من اصلاً اين مسأله    را فراموش كرده‏ام و شما را آنچنان دوست دارم كه گويى قوم و خويش من    هستيد. و در واقع چيزى بيش از اين.

 رانوسكايا:   من نمى‏توانم آرام بنشينم. نه، نمى‏توانم. )با بيقرارى از جا مى‏پرد و به اطراف قدم    مى‏زند(. اين خوشبختى براى من خيلى زياد است. ممكن است شما به من    بخنديد. مى‏دانم كه رفتارم احمقانه است - قفسه‏ى كتاب عزيز من! )قفسه‏ى    كتاب را مى‏بوسد(. ميز عزيز من.

 گايف:   وقتى تو نبودى، پرستار مرد.

 رانوسكايا:   )مى‏نشيند و به قهوه‏اش لب مى‏زند(. بله. خدا بيامرزدش. اين را براى من نوشته    بودند.

 گايف:   آناستازى هم مرده است. پيوتر هم كه چشمش لوچ بود، ما را ول كرد و حالا در    شهر در اداره‏ى آگاهى كار مى‏كند. )يك جعبه آب‏نبات از جيبش درمى‏آورد و يكى در    دهانش مى‏اندازد(.

 پيشيك:   دختر من داشنكا هم سلام مى‏رساند.

 لوپاخين:   مى‏خواهم چيز خوشايندى برايتان بگويم كه اخمهايتان را ازهم باز مى‏كند.    )به ساعتش نگاه مى‏كند(. من بايد بروم. براى صحبت كردن فرصت نيست.    بهرحال، در دو سه كلمه مختصرش مى‏كنم. مى‏دانيد كه باغ آلبالوى شما بايد    فروخته شود تا با پول آن بهره‏ى اقساط عقب‏افتاده را بپردازيم. انجام حراج    در روز بيست‏ودوم ماه اوت قطعى است. اما نگران نباشيد بانوى عزيز من،    آسوده بخوابيد. هنوز راه فرارى هست. نقشه‏ى من اين است. خواهش    مى‏كنم گوش كنيد. ملك شما از شهر فقط پانزده مايل فاصله دارد. راه‏آهن از    كنارش مى‏گذرد و اگر موافقت كنيد كه درختهاى باغ آلبالو را قطع كنيم و    زمين حاشيه‏ى رودخانه را تبديل به استراحت‏گاه‏هاى تابستانى بكنيم و    اجاره بدهيم، دست‏كم ساليانه بيست‏وپنج هزار روبل از آن درآمد خواهيد    داشت.

 گايف:   ببخشيدها! ولى اين حرف، مزخرف است.

 رانوسكايا:   يرمولاى، من منظورت را كاملاً نمى‏فهمم.

 لوپاخين:   دست‏كم ساليانه بيست‏وپنج روبل از كرايه‏ى هر هكتار درمى‏آوريد و اگر    كمى تبليغ كنيد، هر چقدر بخواهيد شرط مى‏بندم كه اول پائيز يك قطعه از    اين زمين هم روى دستتان نماند. همه‏اش را كرايه مى‏دهيد. در واقع من به    شما تبريك مى‏گويم. شما نجات پيدا كرده‏ايد. محل درجه يكى‏ست كه يك    رودخانه‏ى عميق هم در كنارش است. البته فقط بايد مرتب و تر و تميز شود.    دقيقاً يعنى اينكه شما بايد ساختمان‏هاى كهنه را خراب كنيد. اين خانه كه    ديگر به هيچ دردى نمى‏خورد. و در ضمن بايد درخت‏هاى پير آلبالو را هم    قطع كنيد.

 رانوسكايا:   درخت‏هاى باغ آلبالو را قطع كنم! متأسفم عزيزم. ولى نمى‏دانى كه راجع به چه    چيزى دارى حرف مى‏زنى. اگر در اين منطقه يك چيز جالب توجه و    استثنايى وجود داشته باشد، همين باغ آلبالوى ماست.

 لوپاخين:   هيچ چيز اين باغ استثنايى نيست. جز ين كه البته خيلى بزرگ است. فقط هر    دو سال يك‏بار ميوه مى‏دهد و تازه شما نمى‏دانيد با ميوه‏اش چه بكنيد.    هيچكس نمى‏خواهد آنرا بخرد.

 گايف:   اسم اين باغ توى دائرةالمعارف هم هست.

 لوپاخين:   )به ساعتش نگاه مى‏كند( اگر به فكر راه‏حلى نباشيم و نتوانيم تصميم بگيريم،    روز بيست‏ودوم ماه اوت باغ آلبالو و تمامى اين ملك در حراج به فروش    خواهد رسيد. بنابراين خواهش مى‏كنم تصميم بگيريد. چاره‏ى ديگرى    نيست. قسم مى‏خورم كه اصلاً راه ديگرى نيست.

 فيرز:   در زمان قديم، چهل يا پنجاه سال پيش، آلبالوها را مى‏چيدند، مى‏خيساندند و    نمك‏سود مى‏كردند و با آنها مربا درست مى‏كردند، ديگر اينكه آلبالوها را    خشك مى‏كردند و...

 گايف:   ساكت باش، فيرز.

 فيرز:   آلبالوهاى خشك را با گارى به مسكو و خاركف مى‏فرستادند. چه پولى    برمى‏گرداندند. آلبالوهاى خشك آن موقع، نرم و آبدار و شيرين و خوش‏طعم    بودند. آن روزها مى‏دانستند كه چطور درستش كنند.

 رانوسكايا:   حالا چرا نمى‏توانند اين كار را بكنند؟

 فيرز:   يادشان رفته. هيچكس يادش نمى‏آيد چطور آلبالو را خشك مى‏كردند.

 پيشيك:   )به رانوسكايا( پاريس چطور است؟ شما آنجا قورباغه خورديد؟

 رانوسكايا:   من كروكوديل خوردم.

 پيشيك:   فكرش را بكن!

 لوپاخين:   تا همين چند وقت پيش فقط مردم طبقه‏ى متوسط و دهاتى‏ها در روستاها    زندگى مى‏كردند. اما حالا، مستاجران تابستانى هم هستند. همه‏ى شهرها،    حتى شهرهاى كوچك، امروزه دور و برشان پر از كلبه‏هايى‏ست كه براى    تابستان ساخته‏اند. راحت مى‏شود گفت كه تا بيست سال ديگر تعداد    كلبه‏هاى تابستانى و مستاجرين‏شان هم مثل هر چيز ديگر چند برابر    مى‏شود. عده‏اى هستند كه در حال حاضر كارى نمى‏كنند، جز اين كه توى    ايوان چاى بنوشند. اما آنها هم بزودى دست به كار مى‏شوند و سراغ يك    قطعه زمين مى‏آيند و آنوقت است كه باغ آلبالوى شما، غنى، با نشاط و    موفقيت‏آميز خواهد بود...

 گايف:   )خشمگين( چه مزخرفاتى!

    واريا و ياشا وارد مى‏شوند.

 واريا:   )كليدى از دسته كليدش برمى‏دارد و در قفسه‏ى كتاب كهنه را با سروصدا بازمى‏كند(.    اينجا براى شما دو تا تلگراف هست. ماما. اينجا هستند.

 رانوسكايا:   )بدون اين كه آنها را بخواند، پاره‏شان مى‏كند(. از پاريس است. ديگر از پاريس    خسته شده‏ام.

 گايف:   ليوبا، مى‏دانى كه اين قفسه كتاب چقدر عمر كرده است؟ هفته‏ى پيش من    كشوى پايينى‏اش را باز كردم و تاريخ ساخت آنرا ديدم. دقيقاً صد سال پيش    ساخته شده. نظرت چيست، ها؟ بايد صد سالگى‏اش را جشن بگيريم. اين    يك شئ بى‏جان است اما به‏هرحال يك قفسه‏ى كتاب است.

 پيشيك:   )متعجب( صد سال! فكرش را بكن!

 گايف:   )قفسه‏ى كتاب را لمس مى‏كند( بله. چيز غريبى است. قفسه‏ى كتاب عزيز و    بسيار محترم! به وجود تو درود مى‏فرستم كه بيش از صد سال در خدمت    آرمانهاى ناب و عدالت و تقوا بوده‏اى. فرياد خاموش تو در طلب كار مفيد،    در اين صد سال هرگز آرام نشده )گريان( تو به نسل‏هاى پياپى نوع بشرى ما    جرأت بخشيده‏اى و ايمان به آينده‏يى روشن‏تر و آرمانهاى نيك و آگاهى    اجتماعى داده‏اى. )مكث(

 لوپاخين:   آهم!

 رانوسكايا:   ليونيد. تو يك ذره هم عوض نشده‏اى.

 گايف:   )كمى ناراحت( قرمز سريدى!

} .  Pاصطلاح بازى بيليارد.  {Pلوپاخين:   )به ساعتش نگاه مى‏كند( خوب، من بايد بروم.

 ياشا:   )يك جعبه دارو را به رانوسكايا مى‏دهد( شايد حالا بايد قرص‏هايتان را بخوريد.

 پيشيك:   شما مجبور نيستيد دوا بخوريد، خانم عزيز. دوا نه مفيد است و نه ضرر دارد.    بدهيدش به من، دوست من. )تمام قرص‏ها را در كف دستش مى‏ريزد. روى‏شان    فوت مى‏كند و همه را در دهانش مى‏ريزد و با كمى »كواس« همه‏ى آنها را مى‏بلعد(.    درست شد!

 رانوسكايا:   )با حساسيت(. اوه، تو بايد ديوانه باشى!

 پيشيك:   من همه قرص‏ها را خوردم.

 لوپاخين:   چه بوقلمون شكمويى! )همه مى‏خندند(.

 فيرز:   عالى‏جناب در هفته‏ى عيد پاك اينجا بودند و يك بانكه ترشى را تا ته خوردند.    )چيزى زمزمه مى‏كند(.

 رانوسكايا:   او راجع به چه چيزى حرف مى‏زند؟

 واريا:   او سه سال است كه اين‏طور زمزمه مى‏كند. ما به او عادت داريم.

 ياشا:   مربوط به بالا رفتن سن است.

    شارلوتا با لباسى بسيار تنگ و سفيد و با يك عينك دسته‏دار از صحنه مى‏گذرد.

 لوپاخين:   معذرت مى‏خواهم شارلوتا. من هنوز به شما سلام نكرده‏ام. )سعى مى‏كند    دست شارلوتا را ببوسد(.

 شارلوتا:   )دستش را پس مى‏كشد(. اگر خانمى به شما اجازه بدهد دستش را ببوسيد،    آنوقت مى‏خواهيد آرنجش را ببوسيد و بعد شانه‏هايش را.

 لوپاخين:   امروز روز بداقبالى من است )همه مى‏خندند( شارلوتا، براى‏مان چشم‏بندى    كن.

 رانوسكايا:   شارلوتا، يكى از شگردهايت را نشانمان بده.

 شارلوتا:   نه. متشكرم. خيلى خوابم مى‏آيد. )بيرون مى‏رود(

 لوپاخين:   ما تا سه هفته‏ى ديگر دوباره باهم ملاقات مى‏كنيم. )دست رانوسكايا را    مى‏بوسد(. فعلاً، خداحافظ. من بايد بروم. )به گايف( خداحافظ. )پيشيك را    مى‏بوسد(. تاتا )با واريا و سپس با فيرز و ياشا دست مى‏دهد(. از اينكه بايد بروم.    زياد خوشم نمى‏آيد. )به رانوسكايا( اگر تصميم‏تان را درباره‏ى كلبه‏ها گرفتيد،    مرا خبر كنيد و من پنجاه هزار روبل يا يك همچو چيزى براى‏تان درآمد جور    مى‏كنم. جداً درباره‏اش فكر كنيد.

 واريا:   )خشمگين( تو را به خدا، برو!

 لوپاخين:   من رفتم. )بيرون مى‏رود(

 گايف:   كلاش! اگرچه، معذرت مى‏خواهم چون واريا مى‏خواهد با او ازدواج كند. او    مرد جوان وارياست.

 واريا:   تو خيلى حرف مى‏زنى، دايى.

 رانوسكايا:   چرا، واريا. من خيلى خوشحال مى‏شوم. او مرد خوبى است.

 پيشيك:   مطمئناً مرد با ارزشى‏ست. داشنكاى من هم همين را مى‏گويد - اوه، او خيلى    حرف‏ها مى‏زند. )خرناسى مى‏كشد ولى بلافاصله بيدار مى‏شود(. در ضمن، خانم    عزيز، ممكن است دويست‏وچهل روبل به من قرض بدهيد؟ من بايد فردا    بهره‏ى وام رهنى‏ام را بپردازم.

 واريا:   )آزرده( اوه، نه ما نمى‏توانيم!

 رانوسكايا:   من واقعاً پولى ندارم.

 پيشيك:   بالاخره يك‏جايى اين پول را پيدا مى‏كنم. )خندان( من هيچ‏وقت اميدم را از    دست نمى‏دهم. دفعه آخرى كه فكر كردم ديگر حسابى وضعم خراب شده،    ناگهان خطآهن را از روى زمين من رد كردند و مجبور شدند به من پول    بدهند تا خسارتم جبران شود. بالاخره اين دفعه هم يك طورى مى‏شود - اگر    امروز نشد، فردا مى‏شود. ممكن است داشنكا دويست هزار روبل برنده    شود. او يك بليت بخت‏آزمايى خريده.

 رانوسكايا:   قهوه تمام شد. برويم بخوابيم.

 فيرز:   )به لباس گايف ماهوت پاك‏كن مى‏كشد و او را سرزنش مى‏كند(. دوباره عوضى يك    شلوار ديگر را به‏پا كرده‏اى. من چه كار بايد با تو بكنم؟

 واريا:   )با ملايمت( آنيا خوابيده. )آرام پنجره را بازمى‏كند(. آفتاب درآمده، حالا ديگر    سرد نيست. نگاه كنيد ماما، درختها چقدر دوست‏داشتنى هستند. خدايا! و    هوا هم همين‏طور! پرنده‏ها دارند آواز مى‏خوانند.

 گايف:   )پنجره‏ى ديگرى را بازمى‏كند( سرتاسر باغ سفيد است. فراموشش نكرده‏اى    ليوبا؟ اين خيابان دراز را كه مثل كمربند سقفى در ميان درختان كشيده شده    فراموش نكرده‏اى؟ مثل نقره در شب‏هاى مهتابى برق مى‏زند. يادت هست؟

 رانوسكايا:   )از پنجره به بيرون نگاه مى‏كند( اوه كودكى من، كودكى پاك و خوشبخت من! من    در همين اتاق مى‏خوابيدم. از اينجا باغ را تماشا مى‏كردم. هر روز صبح،    خوشبختى هم با من از خواب بيدار مى‏شد. و باغ، همان بود كه بود، چيزى    عوض نمى‏شد. )با شادى مى‏خندد( همه‏اش سفيد است! سفيد! اوه باغ من!    بعد از پائيز تيره و توفانى و پس از زمستان سرد، تو دوباره جوان و سرشار از    خوشبختى هستى. فرشته‏هاى بهشت تو را هرگز ترك نكرده‏اند. كاش    مى‏توانستم سنگى را كه روى قلبم سنگينى مى‏كند از سر راه بردارم! كاش    مى‏شد گذشده‏ام را فراموش كنم!

 گايف:   آنوقت، عجيب اينجاست كه اين باغ فروخته مى‏شود تا قرض‏هاى شما    پرداخت شود.

 رانوسكايا:   نگاه كن! ماما آنجا دارد با لباس سفيد راه مى‏رود )با شادى مى‏خندد( خودش    است!

 گايف:   كجا؟

 واريا:   مادر، خواهش مى‏كنم.

 رانوسكايا:   هيچ‏كس آنجا نيست. من فقط خيال كردم. سمت راست، آنجا كه راه به طرف    علف‏زار پيچ مى‏خورد، يك درخت غان خميده هست كه مثل يك زن به نظر    مى‏آيد.

    تروفيموف با يك يونيفورم نخ‏نماى دانشجويى و با عينكى بر چشم وارد مى‏شود.

    چه باغ شگفت‏انگيزى! توده‏اى از شكوفه‏هاى سفيد. و يك آسمان آبى.

 تروفيموف:   خانم! )رانوسكايا به سمت او نگاه مى‏كند( من فقط مى‏خواستم سلامى عرض    كنم و بعد مرخص شوم. )دستهايش را به گرمى مى‏بوسد( به من گفته بودند تا    صبح صبر كنم ولى من نتوانستم. )رانوسكايا سردرگم به او نگاه مى‏كند(.

 واريا:   )گريان( اين پيوتر تروفيموف است.

 تروفيموف:   پيوتر تروفيموف. من معلم سرخانه‏ى گريشاى شما بودم، مى‏دانيد؟ آيا من    واقعاً اين‏قدر عوض شده‏ام؟

    رانوسكايا او را در آغوش مى‏گيرد و به آرامى گريه مى‏كند.

 گايف:   )ناراحت( آنجا، آنجا ليوبا!

 واريا:   )گريان( پتيا، من به تو گفته بودم كه تا صبح صبر كنى.

 رانوسكايا:   گريشاى كوچولوى من! پسر كوچك من. گريشا... پسرم...

 واريا:   كاريش نمى‏شود كرد. ماما. خواست خدا بود.

 تروفيموف:   )به نرمى و گريان( آنجا، آنجا!

 رانوسكايا:   )به آرامى گريه مى‏كند( او غرق شد. پسر كوچولوى من غرق شد. چرا؟ اوه چرا    عزيزم. )آرام‏تر( آنيا آنجا خوابيده و من دارم بلند بلند حرف مى‏زنم و    سروصدا راه مى‏اندازم. اما به من بگو پيوتر، چرا اين‏قدر ناخوش بنظر    مى‏آيى؟ چرا اين‏قدر پير شده‏اى؟

 تروفيموف: يك زن دهاتى توى قطار اسم مرا گذاشت »آقاى بيدزده«.

 رانوسكايا:    تو آنوقت يك بچه بودى. يك شاگرد مدرسه‏ى مامانى و كوچك اما حالا    موهايت كم‏پشت شده و عينك مى‏زنى. آيا واقعاً هنوز هم دارى درس    مى‏خوانى؟ )به طرف درمى‏رود(.

 تروفيموف:   بله. تصور مى‏كنم كه هميشه دانشجو باشم.

 رانوسكايا:   )اول برادرش و سپس واريا را مى‏بوسد( خيلى خوب، برويد بخوابيد. ليونيد تو    خيلى پير شده‏اى.

 پيشيك:   )به دنبال او مى‏رود( ما هميشه اين موقع خواب بوديم. اوه، اوه، درد نقرسم! من شب    اينجا مى‏مانم. فراموش نكنيد فرشته‏ى من، فردا صبح - دويست‏وچهل    روبل.

 گايف:   باز هم همان نغمه را ساز مى‏كند.

 پيشيك:   دويست‏وچهل روبل براى اين كه بتوانم بهره‏ى وام رهنى‏ام را بپردازم.

 رانوسكايا:   من پولى ندارم. دوست من.

 پيشيك:   اوه، خب، ليونيد اين مبلغ را به شما مى‏دهد. بهش بده، ليونيد.

 گايف:   بهش بدهم؟ بايد خيلى صبر كند.

 رانوسكايا:   كاريش نمى‏شود كرد، او به اين پول احتياج دارد. آنرا پس مى‏دهد.

    رانوسكايا، تروفيموف، پيشيك و فيرز بيرون مى‏روند.

 گايف:   خواهرم عادت قديمى پول حرام كردن را ترك نكرده. )به ياشا( برو عقب    پسرك جوان. تو دهانت بوى شير مى‏دهد.

 ياشا:   )پوزخند مى‏زند( شما مثل هميشه هستيد، قربان!

 گايف:   چه گفتى؟ )به واريا( او چه گفت؟

 واريا:   )به ياشا( مادرت از ده آمده. از ديروز تا به حال در اتاق خدمتكاران منتظر    توست. مى‏خواهد تو را ببيند.

 ياشا:   بالاخره زحمت اين ديدار را بر خودم هموار مى‏كنم!

 واريا:   خجالت بكش!

 ياشا:   خوب، من چه كارى با او دارم؟ نمى‏شد تا فردا صبر كند؟ )بيرون مى‏رود(

 واريا:   ماما درست همان‏طورى‏ست كه بود. يك ذره هم عوض نشده. اگر مى‏توانست،    هرچه را كه دارد، مى‏بخشيد.

 گايف:   بله. )مكث( اگر براى دردى درمانهاى بسيارى پيشهاد كنند، اين به آن    معنى‏ست كه اين درد، درد بى‏درمانى‏ست.  هرچه به مغزم فشار مى‏آورم و    فكر مى‏كنم، راه‏حل‏هاى مختلفى پيدا مى‏كنم كه در عين حال به اين    معنى‏ست كه اين مشكل، راه حلى ندارد. چقدر خوب مى‏شود كه آدم يك    دفعه شانس بياورد، يا اين كه آنيا، زن يك مرد پولدار بشود. با اين كه من بايد    به ياروسلاو بروم و بختم را با عمه‏ام كه يك كنتس است آزمايش كنم.    مى‏دانى كه او خيلى ثروتمند است.

 واريا:   )گريان( خدا كمك‏مان مى‏كند!

 گايف:   حرف بيخود نزنيم. درست است كه خواهرم ثروتمند است، اما به ما محل    نمى‏گذارد. به خصوص كه با يك دلال ازدواج كرده، نه با يك نجيب‏زاده.

    آنيا در آستانه‏ى در ظاهر مى‏شود.

    او با مردى ازدواج كرد كه يك نجيب‏زاده نبود و فايده‏اى هم ندارد تظاهر كنيم    كه او زندگى باتقوايى را گذرانده است. او يك موجود عزيز، مهربان و جذاب    است و من او را خيلى دوست دارم. اما هرچقدر هم كه بخواهيم تخفيف    قايل شويم، نمى‏شود منكر شد كه او زن گناهكارى‏ست. اين را مى‏شود توى    هريك از حالت‏هاى چهره‏ى او ديد.

 واريا:   )زيرلب( آنيا توى درگاه در ايستاده.

 گايف:   چه گفتى؟ )مكث( خيلى عجيب است. يك چيزى رفته توى چشم راست من.    ديگر نمى‏توانم خوب ببينيم. پنجشنبه‏ى گذشته وقتى در دادگاه بخش    بودم...

    آنيا وارد مى‏شود.

 واريا:   چرا توى رختخواب نيستى، آنيا؟

 آنيا:   نمى‏تونم بخوابم. فايده‏اى ندارد.

 گايف:   كوچولوى من! )دست و روى آنيا را مى‏بوسد( دختر كوچك من! )گريان( تو    خواهرزاده‏ى من نيستى. فرشته‏ى منى. تو همه چيز منى باور كن... باور كن!

 آنيا:   باور مى‏كنم دايى‏جان. همه شما را دوست دارند و به شما احترام مى‏گذارند، امإ؛پ‏پ     دايى‏جان، دايى عزيزم... تو مجبور نيستى حرف بزنى، بهتر است ساكت    باشى. همين الآن راجع به ماما، راجع به خواهر خودت چه مى‏گفتى؟ چه    چيزى باعث شد آن حرف‏ها را بزنى؟

 گايف:   بله. بله. )صورتش را با دستهايش مى‏پوشاند( درست است. من كار شرم‏آورى    كردم! خداى من! مرا نجات بده! يك لحظه پيش هم براى قفسه‏ى كتاب‏ها    سخنرانى كردم. چقدر من احمقم! به محض اين كه آن كار را كردم، فهميدم كه    كار احمقانه‏اى از من سر زده است.

 واريا:   بله. درست است دايى. تو بايد ساكت بمانى. حرف نزن. فقط همين.

 آنيا:   اگر فقط جلوى زبانت را بگيرى، حالت بهتر مى‏شود.

 گايف:   همين كار را مى‏كنم )دستهاى آنيا و واريا را مى‏بوسد( من لال مى‏شوم. فقط يك    چيز  - حرف من درباره‏ى كار است. پنجشنبه‏ى گذشته وقتى در دادگاه بخش    بودم، عده‏ى زيادى آدم آنجا بود و ما از هر درى حرف زديم و ظاهراً توانستم    ترتيب قولنامه‏اى را بدهم كه از طريق آن وامى بگيريم و بهره‏ى آن را به بانك    بپردازيم.

 واريا:   خدا كمك‏مان كند!

 گايف:   من روز سه‏شنبه مى‏روم و درباره‏ى اين مسأله حرف مى‏زنم. )به واريا(    مزخزف نگو! )به آنيا( مادرت با لوپاخين حرف مى‏زند. البته لوپاخين    تقاضاى او را رد نمى‏كند. و به محض اين كه خستگى دركرديد، بايد به ديدن    كنتس، مادربزرگتان در ياروسلاو برويد. اين‏طورى از سه جهت فعاليت    مى‏كنيم. راه كار همين است. ما موفق مى‏شويم كه كه بهره را بپردازيم. من    مطمئن هستم. )آب‏نباتى به دهانش مى‏اندازد( به شرفم قسم مى‏خورم - يا به هر    چيزى كه شما بخواهيد قسم مى‏خورم - كه اين ملك فروخته نخواهد شد. )با    هيجان( با تمام وجودم قسم مى‏خورم! ببينيد، دستم را روى قلبم مى‏گذارم.    اگر من بگذارم كه اين ملك حراج شود، به من بگوئيد پست، خائن. از صميم    قبل سوگند ياد مى‏كنم!

 آنيا:   )دوباره آرام و خوشحال است( دايى تو چقدر عزيز و زرنگ هستى! )او را بغل    مى‏زند( حالا ديگر نگران نيستم. دوباره حالم خوب است! خوشحالم!

    فيرز وارد مى‏شود.

 فيرز:   )سرزنشبار( از خدا نمى‏ترسيد. قربان؟ پس كى مى‏خواهيد بخوابيد؟

 گايف:   يك لحظه‏ى ديگر. تو برو، فيرز. من بدون كمك تو مى‏توانم لباسم را دربياورم.    بياييد بچه‏ها، باى‏باى! جزئياتش را فردا مى‏گويم، حالا برويم بخوابيم. )آنيا و    واريا را مى‏بوسد( من مردى بالاى هشتاد هستم. مردم به هشتاد سالگى اخم    مى‏كنند. اما من مجبور بودم پشيمان از اعتمادى باشم كه به زمانه‏ى خودم    داشتم. بى‏خود نيست كه دهاتى‏ها مرا دوست دارند. بايد دهاتى‏ها را    بشناسيد. بايد آنها را بشناسيد...

 آنيا:   باز شروع كردى، دايى!

 واريا:   بهتر است ساكت باشى، دايى‏جان.

 فيرز:   )خشمگين( قربان!

 گايف:   دارم مى‏آيم. حالا برويد بخوابيد. دوباند سريدى! )به همراه فيرز كه پشت} .  Pاصطلاح بازى بيليارد.     {Pسرش يا به زمين مى‏كشد، خارج مى‏شود(

 آنيا:   حالا خيالم راحت شد. من نمى‏خواهم به ياروسلاو بروم. مادربزرگ را دوست    ندارم. اما خيالم راحت شد. از دايى متشكرم. )مى‏نشيند(

 واريا:   وقت خواب است. من مى‏روم. وقتى نبودى اينجا يك رسوايى به‏بار آمد.    مى‏دانى كه در ساختمان مستخدم‏ها كسى جز آدم‏هاى پير زندگى نمى‏كند.    كسانى مثل يفيم، پوليا، پوستيگنى و كارپ. آنها هم اشخاص ولگرد را    مى‏آورند كه شب را در آنجا بگذرانند. من يك كلمه هم حرف نزدم. اما يك    دفعه شنيدم شايع كرده‏اند كه من چيزى به‏جز نخودفرنگى به آنها نداده‏ام كه    بخورند. مى‏گفتند از بس من خسيس هستم. همه‏اش كار يوستيگنى بود. به    خودم گفتم: »خيلى خوب، فرستادم دنبال يوستيگنى. )دهن رده مى‏كند( وقتى    آمد به او گفتم: »كه اينطور پوستيگنى، تو پيره سگ ديوانه چطور    توانستى...« )به آنيا نگاه مى‏كند( آنيا! )مكث( خوابيده. )بازوى آنيا را مى‏گيرد( بيا    برويم بخوابيم. بيا )او را مى‏برد( كوچولوى من خوابش برده! بيا برويم!

    آنها به طرف اتاق آنيا مى‏روند. از آن سوى باغ صداى نى چوپانى را مى‏شنويم. تروفيموف از صحنه مى‏گذرد و با ديدن آنيا و واريا مى‏ايستد.

    ش‏ش! ش‏ش! خوابيده. بيا، عشق من.

 آنيا:   )گيج و خواب‏آلود( چقدر خسته‏ام! آن زنگ‏ها! دايى‏جان! ماما! دايى!

 واريا:   بيا عشق من! بيا.

    واريا و آنيا خارج مى‏شوند و به اتاق آنيا مى‏روند.

 تروخيموف:   )با لطافت( خورشيد من! بهار من!

    پرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    پرده‏ى دوم

 

 

 

 

 

 

    فضاى باز روستا، كليسايى قديمى، متروك و مضمحل، در نزديكى آن چاهى‏ست و تخته‏سنگى بزرگ كه ظاهراً سنگ قبرى قديمى‏ست و يك نيمكت كهنه. جاده‏يى كه به ملك منتهى مى‏شود در عقب صحنه به چشم مى‏خورد. در يك طرف درختان صنوبر ديده مى‏شود كه باغ آلبالو از پشت آنها شروع شده است. در فاصله‏يى دور، يك رديف تير تلگراف ديده مى‏شود و پشت سر آنها در دوردست افق، سواد شهرى بزرگ، تنها در هواى صاف و آفتابى قابل ديدن است. نزديك غروب است. شارلوتا، ياشا و دونياشا روى نيمكت نشسته‏اند. يپيخودوف كنارشان ايستاده و گيتار مى‏نوازد. به نظر مى‏رسد كه همه غرق تفكرند. شارلوتا كلاه لبه‏دار كهنه‏يى به سر دارد. تفنگى را كه به دوش دارد، به دست مى‏گيرد و بند آن را به كمك سگك ميزان مى‏كند.

 شارلوتا:   )متفكر( من شناسنامه‏ى درست و حسابى ندارم. نمى‏دانم چند سالم است.    فكر مى‏كنم هنوز جوان باشم. وقتى دختر كوچكى بودم، پدر و مادرم از    منطقه‏يى به منطقه‏ى ديگر مى‏رفتند و در نمايش بازى مى‏گردند.    نمايش‏هاى خوبى هم بودند. من سالتوى مرگ و انواع چشم‏بندى‏هاى    مختلف را انجام مى‏دادم. وقتى پاپا و ماما مردند، يك بانوى پير مرا به    فرزندى قبول كرد و به من درس داد. خوب بود. وقتى بزرگ شدم، مديره‏ى    خانه شدم. اما اصلاً نمى‏دانم كى هستم و از كجا مى‏آيم. نمى‏دانم پدر و    مادرم چه جور آدم‏هايى بودند. اما ظاهراً هرگز ازدواج نكرده بودند. )خيارى از    جيبش درمى‏آورد و به آن گاز مى‏زند( من هيچ چيز نمى‏دانم. )مكث( من عاشق    حرف زدنم، اما كسى نيست كه با او حرف بزنم. نه دوستى. نه قوم و    خويشى.

 يپيخودوف:   )گيتار مى‏زند و مى‏خواند( »اين جهان پرغوغا، چه چيز من است؟ آه، دوستان و    دشمنانم كيانند؟«... چقدر خوب است كه آدم ماندولين بزند!

 دونياشا:   اين گيتار است. ماندولين نيست. )صورتش را در آينه‏ى دستى تماشا مى‏كند و به    خودش پودر مى‏زند(.

 يپيخودوف:   براى ديوانه‏يى عاشق، اين يك ماندولين است. )آواز مى‏خواند(

    »با عشق بازيافته‏ام، آه

    قبلم شادمان شد«.

    ياشا به آنها ملحق مى‏شود.

 شارلوتا:   آواز خواندنشان چقدر رعشه‏آور است! پيف! مثل شغال‏هايى هستند كه زوزه    مى‏كشند!

 دونياشا:   )به ياشا( ديدار از سرزمين‏هاى خارجى چه سعادتى بايد باشد!

 ياشا:   بله. كاملاً با تو موافقم. )خميازه مى‏كشد و سيگارى روشن مى‏كند(.

 يپيخودوف:   اين كه گفتن ندارد. خارجه، همه چيزش، پيچيدگى كاملى دارد.

 ياشا:   واقعاً.

 يپيخودوف:   من خيلى مطالعه دارم. كتابهاى برجسته‏ى مختلفى را خوانده‏ام. اما نمى‏توانم بفهمم    چه چيزى را ترجيح مى‏دهم. نمى‏دانم بايد زندگى كنم يا - گفتنش احمقانه    است - خودم را با يك گلوله بكشم. اما هميشه محض احتياط يك تپانچه    توى جيبم هست. ايناهاش! )رولور را نشان مى‏دهد(.

 شارلوتا:   خيلى خوب. من بايد بروم. )تفنگ را به شانه‏اش حمايل مى‏كند( تو آدم زرنگى    هستى يپيخودوف. و همين‏طور خيلى حساس. زنها بايد ديوانه‏وار عاشق تو    بشوند. برررر! )مى‏رود( اين آدم‏هاى زرنگ، احمق هم هستند - يكى نيست    آدم با او حرف بزند. من هميشه تنها هستم. هميشه تنها. نه دوستى، نه قوم و    خويشى. هيچكس هم نمى‏تواند بگويد كه من كى هستم يا چرا زندگى    مى‏كنم. )آهسته بيرون مى‏رود(

 يپيخودوف:   اگر بخواهم رك حرف بزنم و مسايل ديگر را كنار بگذارم، بايد بگويم كه    سرنوشت با من همان مى‏كند كه توفان با يك كشتى كوچك، اگر فكر    مى‏كنيد من اشتباه مى‏كنم، پس چطور است كه من امروز صبح وقتى از    خواب بيدار شدم، ديدم عنكبوتى به اين بزرگى روى سينه‏ام نشسته؟ )اندازه    را با دستهايش نشان مى‏دهد( و اگر بخواهم كمى كواس بخورم، مطمئناً    عجيب‏ترين چيزها را تويش پيدا مى‏كنم. يك چيزى مثل يك سوسك    )مكث( آثار باكل را خوانده‏اى؟ )مكث، سپس به دونياشا( مى‏خواهم يك لحظه    به شما زحمت بدهم.

 دونياشا:   ترجيح مى‏دهم كه به طور خصوصى به شما بگويم. )آه مى‏كشد(.

 دونياشا:   )ناراحت( بسيار خوب، پس لطفاً اول بالاپوش مرا به من بدهيد. كنار گنجه    است. بيرون كمى مرطوب است.

 يپيخودوف:   مطمئناً به شما مى‏دهم. حالا مى‏دانم كه با رولورم چه بايد بكنم. )گيتارش رإ؛پ‏پ     برمى‏دارد و در حال نواختن خارج مى‏شود(.

 ياشا:   بيست‏ودو بدبختى! بين خودمان بماند، او ديوانه است )خميازه مى‏كشد(.

 دونياشا:   خداوند، خودش نگذارد كه يپيخودوف به خودش تير بزند. )مكث( من آن‏قدر    عصبى شده‏ام كه هميشه دستپاچه‏ام. وقتى مرا به خانه‏ى خانم آوردند، دختر    كوچكى بودم، حالا كه بزرگ شده‏ام، دستم مثل دست خانم‏ها سفيد است.    من خيلى حساس و نازك‏دلم، آن‏قدر كه از همه چيز مى‏ترسم. هميشه    مى‏ترسم و اگر مرا فريب بدهى، ياشا، نمى‏دانم چه بلايى بر سر اعصابم    خواهد آمد.

 ياشا:   )او را مى‏بوسد( تو يك هلو هستى! در هر حال يك دختر هرگز نبايد خودش را    فراموش كند. چيزى كه من از آن متنفرم، اين است كه يك دختر رفتار سبكى    داشته باشد.

 دونياشا:   من به طرز وحشتناكى عاشق تو هستم. تو آن‏قدر تحصيلكرده هستى كه    مى‏توانى درباره‏ى هر چيزى حرف بزنى! )مكث(

 ياشا:   )خميازه مى‏كشد( بله... من قضيه را اين‏طور مى‏بينم: دخترى كه عاشق هر كسى    بشود، اخلاقش درست نيست )مكث( چقدر سيگار كشيدن در هواى آزاد    لذت‏بخش است! )گلويش مى‏دهد( يك نفر دارد مى‏آيد. صداى پاى يك مرد    است. )دونياشا به سختى او را بغل مى‏زند( برو خانه، طورى كه مثلاً دارى از    حمام مى‏آيى. از اين طرف برو، وگرنه آنها خيال مى‏كنند من با تو بيرون رفته    بودم. من تحمل اين چيزها را ندارم.

 دونياشا:   )گلويش را صاف مى‏كند( سيگارت سرم را درد آورد. )بيرون مى‏رود(

    ياشا همچنان كنار كليسا مى‏نشيند. رانوسكايا، گايف و لوپاخين وارد مى‏شوند.

 لوپاخين:   بايد يك‏بار براى هميشه تصميم‏تان را بگيريد، وقت مى‏گذرد. مسأله كاملاً ساده    است. مى‏خواهيد زمين‏ها را براى كلبه‏سازى اجاره بدهيد يا نه؟ در يك كلمه    جواب بدهيد: بله يا نه؟ فقط يك كلمه!

 رانوسكايا:   اين سيگارهاى وحشتناك را كى اينجا مى‏كشد؟ )مى‏نشيند(.

 گايف:   حالا كه راه‏آهن ساخته شده، كارها بهتر شده )مى‏نشيند( ما در شهر بوديم و    همانجا ناهار خورديم. شارام سفيد! مى‏خواهم بروم توى خانه و كمى بازى} .  Pاصطلاح بازى بيليارد.     {Pكنم.

 رانوسكايا:   عجله‏اى نيست.

 لوپاخين:   فقط يك كلمه - بله يا نه! )التماس مى‏كند( بياييد، جواب بدهيد!

 گايف:   )دهن‏دره مى‏كند( چه خبر شده؟

 رانوسكايا:   )توى كيف دستى‏اش را نگاه مى‏كند( ديروز كلى پول داشتم ولى حالا ديگر چيزى    باقى نمانده. وارياى بيچاره سعى مى‏كند مرتب به ما فرنى بدهد، بلكه بتواند    پولى صرفه‏جويى كند. چرا اين‏قدر مى‏نوشى ليونيد؟ چرا اين‏قدر    مى‏خورى؟ چرا اين‏قدر زياد حرف مى‏زنى؟ توى رستوران هم خيلى حرف    زدى و همه‏اش هم حرف بى‏مورد بود: درباره‏ى هفتاد سالگى و پيرى. و تازه    با كى حرف زدى؟ فكرش را بكن كه با پيشخدمت‏ها درباره‏ى پيرى حرف    زدى!

 لوپاخين:   حق با شماست.

 گايف:   )با اداى ساختگى( من اصلاح ناپذيرم. اين معلوم است. )با بى‏حوصلگى به ياشا(    مجبورى جلوى من اين‏قدر اين طرف و آن طرف بروى؟

 ياشا:   )مى‏خندد( بدون خنديدن نمى‏توانم صدايتان را بشنوم.

 گايف:   )به رانوسكايا( يا او، يا من!

 رانوسكايا:   برو ياشا. بدو.

 ياشا:   )كيف‏دستى رانوسكايا را به دستش مى‏دهد( مستقيم. )به سختى جلوى خنده‏اش را    مى‏گيرد( همين‏الساعه. )بيرون مى‏رود(

 لوپاخين:   دريگانف اعيان مى‏خواهد ملك شما را بخرد. مى‏گويند خودش در حراج    شركت مى‏كند.

 رانوسكايا:   اين را كجا شنيدى؟

 لوپاخين:   در شهر، اين‏طور به من گفتند.

 گايف:   عمه‏ى ما كه در ياروسلاو است قول داده چيزى براى‏مان بفرستد. اما من    نمى‏دانم كى يا چقدر.

 لوپاخين: مگر چقدر مى‏فرستد، صد هزار تا؟ دويست هزار تا؟

 رانوسكايا:   اوه، بيا حداكثرش ده يا پانزده هزار. براى همينش هم بايد متشكر باشيم.

 لوپاخين:   معذرت مى‏خواهم ولى من در تمام عمرم كسى را نديدم كه مثل شما دو نفر    بى‏ملاحظه و ولنگار باشد و از كسب و كار چيزى سر درنياورد! من دارم به    شما مى‏گويم كه ملك شما دارد به فروش مى‏رسد و ظاهراً شما اصلاً    حواستان نيست.

 رانوسكايا:   خب، چه كار بايد بكنيم؟ تو بگو چه بكنيم.

 لوپاخين:   مگر هر روز نمى‏گويم؟ هر روز همان حرفها را تكرار مى‏كنم. شما بايد باغ    آلبالو و بقيه‏ى املاك‏تان را براى تأسيس كلبه‏هاى ييلاقى اجاره بدهيد، بايد    يك‏بار اين كار را بكنيد. همين حالا. چشم برهم بزنيد روز حراج رسيده    است! سعى كنيد بفهميد. به محض اين كه تصميم‏تان را درباره‏ى كلبه‏ها    بگيريد، هرچه پول مى‏خواهيد، گيرتان مى‏آيد و نجات پيدا مى‏كنيد.

 رانوسكايا:   اگر ناراحت نمى‏شويد بايد بگويم كه كلبه‏هاى تابستانى و مستاجرين تابستانى    چيزهاى خيلى پستى هستند.

 گايف:   من هم كاملاً با شما موافقم.

 لوپاخين:   من يا بايد گريه كنم، يا بايد فرياد بزنم و يا بايد غش كنم. ديگر تحملش را ندارم!    تقصيرش هم با شماست. )به گايف( تو مثل دختربچه‏ها هستى!

 گايف:   چى؟

 لوپاخين:   تو مثل دختربچه‏ها هستى )راه مى‏افتد كه برود(.

 رانوسكايا:   )هراسان( اوه، نرو. خواهش مى‏كنم نرو، عزيز تو اينجاست! شايد بتوانيم    فكرى به حالش بكنيم.

 لوپاخين:   فكر چه چيز را بكنيم؟!

 رانوسكايا:   نرو، خواهش مى‏كنم. التماس مى‏كنم. وقتى تو اينجا هستى، من سرحال‏ترم    )مكث( همه‏اش منتظر اتفاقى هستم، مثل اين كه خانه بخواهد بغل گوش ما    خراب شود.

 گايف:   )كاملاً جدا از مسأله( شارام سفيد. دوبله سريدى.

 رانوسكايا:   ما گناهكاران بزرگى بوده‏ايم!

 لوپاخين:   تو! چه گناهى ممكن است مرتكب شده باشى؟

 گايف:   )آب‏نباتى به دهان مى‏اندازد( مى‏گويند كه من بخت خودم را توى آب‏نبات    شكرى خورده‏ام. )مى‏خندد(

 رانوسكايا:   آه، چه گناهى كه مرتكب شدم! من هميشه مثل يك  زن احمق پول‏هايم را هدر    داده‏ام. با مردى ازدواج كردم كه چيزى جز قرض بالا آوردن بلند نبود، شوهرم    از افراط در مصرف شامپاين مرد. وحشتناك مى‏نوشيد. بعد، در يك ساعت    نحس، عاشق شدم و با مرد ديگرى رفتم و درست همان موقع‏ها - اين اولين    مكافات بود كه پس دادم - يك ضربه‏ى بيرحمانه... توى همين رودخانه،    اينجا... پسر كوچك من غرق شد و من به خارجه رفتم كه ديگر برنگردم و    ديگر هرگز اين رودخانه را نبينم. چشمهايم را بستم و مثل اين كه سرگيجه    داشته باشم فرار كردم و آن مرد، بى‏شرمانه، بيرحمانه و وحشيانه مرا تعقيب    كرد. من در »منتون« يك ويلا خريدم. چون او آنجا مريض شده بود. سه سال    آزگار آرامش نداشتم. مرد مريض عذابم داد، بيماريش خسته‏ام كرد. بعد، سال    پيش وقتى ويلايم را فروختم تا قرض‏هايم را بپردازم، به پاريس رفتم و در    آنجا او هست و نيستم را دزديد و با زن ديگرى فرار كرد و من به فكرش    افتادم كه با سم انتحار كنم. خيلى احمقانه و تحقيرآميز بود! و ناگهان دلم    هواى برگشتن به روسيه را كرد. به كشور خودم، با دختر كوچكم... )اشكهايش    را پاك مى‏كند( خداى من، به من رحم كن. گناهانم را ببخش! ديگر مرا مجازات    نكن! )تلگرافى از جيب درمى‏آورد( اين امروز از پاريس رسيده. او از من    مى‏خواهد كه ببخشمش، التماس مى‏كند كه به پاريس برگردم. )تلگراف را پاره    مى‏كند( اين صداى موسيقى نيست كه بگوشم مى‏خورد؟ )گوش مى‏كند(

 گايف:   اين همان اركستر يهودى مشهور ماست. يادت مى‏آيد؟ چهار ويلن، يك فلوت    و يك دوبل باس.

 رانوسكايا:   هنوز هم هست؟ بايد يك وقت دنبالشان بفرستيم و مجلس رقصى برپا كنيم.

 لوپاخين:   )گوش مى‏دهد( من چيزى نمى‏شنوم. )به آرامى مى‏خواند(

    »آلمانها در ازاى دريافت مبلغى

    يك روس را فرانسوى مى‏كنند

    )مى‏خندد( ديشب در تأثر قطعه‏ى كمدى خيلى خنده‏دارى ديدم. خيلى    خنده‏دار!

 رانوسكايا:   احتمالاً اصلاً خنده‏دار نبوده. تو مجبور نيستى نمايش تماشا كنى. مجبور    نيستى خودت را ببينى و ببينى كه چه زندگى بى‏خاصيتى دارى و چقدر زياد    حرف مى‏زنى.

 لوپاخين:   درست است. بايد صادقانه بگويم كه ما مثل ديوانه‏ها زندگى مى‏كنيم. )مكث(    پدر من يك موژيك بود. ابلهى كه هيچ چيز نمى‏فهميد و هيچ چيز هم به من    ياد نداد. تنها كارى كه مى‏كرد اين بود كه وقتى مست مى‏كرد، مرا با تركه    مى‏زد. در واقع من هم يك ابله و خرى مثل او هستم. هيچوقت درست و    حسابى درس نخواندم، دست‏خطم شرم‏آور است. آن‏قدر بد است كه آدم    خجالت مى‏كشد.

 رانوسكايا:   تو بايد ازدواج كنى، مرد عزيز من.

 لوپاخين:   بله. درست است.

 رانوسكايا:   چرا با وارياى ما ازدواج نمى‏كنى؟ او دختر خوبى‏ست.

 لوپاخين:   بله.

 رانوسكايا:   او موجود خوب و ساده‏دلى‏ست. تمام روز كار مى‏كند و تازه تو را هم دوست    دارد. و تو هم مدتهاست كه به او علاقمندى.

 لوپاخين:   خوب. چرا كه نه؟ من كاملاً شيفته‏اش هستم. او دختر خيلى خوبى است.    )مكث(

 گايف:   به من در بانك شغلى پيشنهاد كرده‏اند. سالى شش هزار روبل. اين را شنيده    بوديد؟

 رانوسكايا:   تو، در بانك! بنشين سرجايت.

    فيرز در حالى كه بالاپوشى در دست دارد وارد مى‏شود.

 فيرز:   )به گايف( بپوشيدش قربان. دارد سرد مى‏شود.

 گايف:   )بالاپوش را مى‏پوشد( چقدر مردم‏آزاى هستى، فيرز!

 فيرز:   فايده‏اى ندارد، قربان. شما از اتاق بيرون رفتيد و اصلاً به من نگفتيد.    )لباس‏هاى او را مرتب مى‏كند(

 رانوسكايا:   تو چه پير شده‏اى، فيرز!

 فيرز:   معذرت مى‏خواهم؟ بله؟

 لوپاخين:   مى‏گويند تو چقدر پير شده‏اى!

 فيرز:   خيلى وقت است كه زنده‏ام. وقتى براى من زن پيدا كردند، پدرتان هنوز به دنيا    نيامده بود. )مى‏خندد( و وقتى سرف‏ها را آزاد كردند من ديگر سرپيشخدمت} .  Pدهقان بى‏زمين كه به همراه زمين خريد و فروش مى‏شد.     {Pشده بودم. ديگر آزادى‏ام را نمى‏خواستم، پيش ارباب ماندم )مكث( يادم    مى‏آيد كه همه خيلى خوشحال بودند، اما نمى‏دانستند چرا خوشحالند.

 لوپاخين:   روزهاى خوبى بودند. دست‏كم آن روزها شلاق در كار بود.

 فيرز:   )حرف او را درست نشنيده( البته، چرا! آن روزها رعايا هواى ارباب را داشتند و    ارباب هم هواى آنها را داشت. اما حالا همه چيز خرتوخر شده. نمى‏شود    سروتهش را تشخيص داد.

 گايف:   حرف نزن فيرز. فردا بايد دوباره به شهر بروم. به من قول داده‏اند، مرا به يك    ژنرال معرفى كنند كه پول نزول مى‏دهد.

 لوپاخين:   فايده‏اى ندارد. حتى نمى‏توانى نزولش را پرداخت كنى. حرف مرا قبول كن.

 رانوسكايا:   )به لوپاخين( از همان مزخرفات خودش است. اصلاً چنين ژنرالى در كار    نيست.

    تروفيموف، آنيا و واريا وارد مى‏شوند.

 گايف:   دختران ما هم آمدند.

 آنيا:   ماما اينجاست.

 رانوسكايا:   )با احساس( بياييد، بياييد كوچولوهاى من )آنيا و واريا را بغل مى‏زند( كاش    مى‏دانستيد چقدر هردوى شما را دوست دارم! كنار من بنشينيد. آها، درست    شد. )همه مى‏نشينند(

 لوپاخين:   محصل هميشگى، هميشه با دخترهاست.

 تروفيموف:   سرت به‏كار خودت باشد.

 لوپاخين:   او تقريباً پنجاه ساله است و بازهم محصل است.

 تروفيموف:   شوخى‏هاى احمقانه‏ات را بس كن.

 لوپاخين:   براى چى كنترل اعصابت را از دست مى‏دهى؟

 تروفيموف:   چرا دست از سر من برنمى‏دارى؟

 لوپاخين:   )خندان( دلم مى‏خواهد بدانم درباره‏ى من چطور فكر مى‏كنى.

 تروفيموف:   يرمولاى، نظر من درباره‏ى تو اين است: تو آدم ثروتمندى هستى و به زودى    ميليونر مى‏شوى. براى عوض كردن موضوع بايد بگويم همان‏طور كه وجود    يك حيوان درنده كه هر چيزى را سر راهش باشد مى‏درد، لازم است، تو را    هم لازم داريم.

    همه مى‏خندند.

 واريا:   بهتر است چيزهايى درباره‏ى ستارگان برايمان بگويى پتيا.

 رانوسكايا:   نه. بگذار صحبت ديروزمان را ادامه بدهيم.

 تروفيموف:   درباره‏ى چى؟

 گايف:   درباره‏ى غرور.

 تروفيموف:   ديروز خيلى حرف زديم ولى به‏جايى نرسيديم. غرور، آن‏طور كه شما اين كلمه    را به‏كار مى‏بريد، يك عامل عرفانى در خود دارد. ممكن است شما از ديدگاه    خودتان حق داشته باشيد، اما اگر باخلوص نيت به مسأله نگاه كنيم، آيا    جايى براى غرور باقى مى‏ماند؟ آيا وقتى انسان از نظر فيزيولوژى اين‏قدر    موجود ضعيفى است و وقتى اكثريت ماها اين‏قدر سردرگم و احمقيم و تا به    اين حد عميقاً ناشاديم، آيا بازهم غرور مفهومى دارد؟ بايد از تحسين    خودمان دست بكشيم. تنها كارى كه مى‏توان كرد، »كار كردن« است.

 گايف:   همه‏ى ما مثل همديگر مى‏ميريم.

 تروفيموف:   چه كسى مى‏داند؟ تازه مردن يعنى چه؟ شايد آدمى صد حس دارد و وقتى كه    مى‏ميرد تنها پنج تا از اين حواس با او ازبين مى‏رود و نودوپنج تاى ديگر    زنده مى‏مانند.

 رانوسكايا:   تو چه زيركى، پتيا.

 لوپاخين:   )با طعنه( اوه. فوق‏العاده است!

 تروفيموف:   نوع بشر به پيش مى‏رود، خود را كامل مى‏كند. همه‏ى آن چه كه امروز دست    نيافتنى به نظر مى‏رسد، روزى نزديك و روشن خواهد بود. اما ما بايد كار    كنيم. بايد تمام تلاش‏مان را به كار بگيريم و به آنان كه در جستجوى    حقيقت‏اند، كمك كنيم. در حال حاضر در روسيه عده‏ى كمى كار مى‏كنند.    اكثريت عظيمى از تحصيلكرده‏هايى را كه من مى‏شناسم، به دنبال هيچ چيز    نيستند، هيچ كارى نمى‏كنند و تازه از انجام هر كارى هم ناتوانند. آنها خود را    طبقه‏ى روشنفكر مى‏نامند اما با پيشخدمت‏ها با بى‏ادبى حرف مى‏زنند. با    دهقانان مثل حيوان رفتار مى‏كنند، هيچ چيز ياد نمى‏گيرند، هيچ چيز را جدى    مطالعه نمى‏كنند. مطلقاً هيچ كارى نمى‏كنند، فقط درباره‏ى علم حرف    مى‏زنند اما از هنر يا كم مى‏دانند و يا هيچ نمى‏دانند. همه‏شان جدى هستند،    چهره‏هاى موقرى دارند، درباره‏ى مسايل مهم بحث مى‏كنند و نظريه    مى‏پراكنند. اما در همين زمان اكثريت عظيم ما، - نودونه درصد - مثل    وحشى‏ها زندگى مى‏كنيم و عادى‏ترين كارمان اين است كه فحش مى‏دهيم و    توى سروكله همديگر مى‏زنيم. واضح است كه هدف صحبت‏هاى زيركانه‏ى    ما تنها جلب توجه خودمان و ديگران است. آن شيرخوارگاه بچه‏ها و آن    اتاق‏هاى مطالعه را كه اين‏قدر از آن حرف مى‏زنند به من نشان بدهيد. اينها    چيزهايى هستند كه در داستانها نوشته مى‏شوند، هرگز وجود خارجى    ندارند. جز كثافت و پستى و راه و روش‏هاى آسيايى هيچ چيز ديگرى    نيست. من از چهره‏هاى جدى بيمناكم، از آنها متنفرم، از صحبت‏هاى جدى    بيمناكم. بهتر بود جلوى زبانمان را مى‏گرفتيم.

 لوپاخين:   مى‏دانى؟ من هر روز صبح كمى بعد از ساعت چهار بيدار مى‏شوم. از صبح تا    شب كار مى‏كنم، هميشه با پول خودم با پولهاى ديگران سروكار دارم و    مى‏بينم كه چه جور آدم‏هايى دوروبرم هستند. بايد كارى را شروع كنى تا    بفهمى چقدر تعداد آدم‏هاى امين و صادق كم است. بعضى شبها كه بيدار    مى‏مانم با خودم مى‏گويم: »اوه خداى من، تو به ما جنگلهاى انبوه، مزارع    بيكران و پهناورترين افق‏ها را داده‏اى و ما كه در اينجا زندگى مى‏كنيم، واقعاً    بايد غول باشيم

 رانوسكايا:   تو غول‏ها را مى‏خواهى! غولها در داستانهاى كودكان هستند اما در زندگى    واقعى، آن‏ها تهديدى براى انسان به شمار مى‏آيند. )يپيخودوف در حالى كه گيتار    مى‏نوازد، از عقب صحنه عبور مى‏كند( يپيخودوف هم آنجاست.

 آنيا:   )افسرده و متفكر( يپيخودوف آنجاست.

 گايف:   آفتاب غروب كرده.

 تروفيموف:   بله.

 گايف:   )مثل اينكه دكلمه مى‏كند، آهسته( اوه اى طبيعت، طبيعت شگفت‏انگيز، تو با    فروغى جاودانه مى‏درخشى، زيبا و جاودانه. تويى كه ما تو را مادر خود    مى‏دانيم. در خودت زندگى و مرگ را يك‏جا گرد آورده‏اى، تو جان مى‏بخشى    و ويران مى‏كنى...

 واريا:   )با التماس( دايى!

 آنيا:   دوباره شروع كردى، دايى!

 تروفيموف:   همان بهتر است كه فكر شارام قرمزت باشى.

 گايف:   جلوى زبانم را نگه دارم. حتماً!

    همه متفكر مى‏نشينند. سكوت كامل، كه فقط با زمزمه‏هاى فيرز درهم مى‏شكند. ناگهان صدايى از دوردست، گويى از آسمان شنيده مى‏شود. صداى تارى از يك ساز زهى كه كشيده و رها مى‏شود، صدايى كه در مرگ و جنون خاموش مى‏شود.

 رانوسكايا:   اين چى بود؟

 لوپاخين:   نمى‏دانم. شايد سوت معدنى را در دوردست به صدا درآورده‏اند. انگار بايد،    خيلى از ما دور باشد.

 گايف:   شايد يك نوع پرنده است. يك حواصيل يا چيزى شبيه آن.

 تروفيموف:   يا يك جغد.

 رانوسكايا:   )مرتعش( وهم‏انگيز است. )مكث(

 فيرز:   پيش از آن بدبختى بزرگ هم همين اتفاق افتاد. جغدى جيغ كشيد و سماور هم    صدا مى‏كرد.

 گايف:   كدام بدبختى بزرگ؟

 فيرز:   آزادى )مكث(

} .  Pمنظور آزاد كردن سرف‏ها است.  {Pرانوسكايا:   بياييد همه به داخل خانه برويم، دارد دير مى‏شود )به آنيا( چشمهايت پر از    اشك است. چى شده كوچولو؟ )او را بغل مى‏كند(

 آنيا:   چيزى نيست ماما. حالم خوب است.

 تروفيموف:   يك نفر دارد مى‏آيد.

    رهگذرى ظاهر مى‏شود، با كلاهى سفيد و پاره، و يك بالاپوش به تن دارد. كمى هم مست است.

 رهگذر:   ببخشيد، من مى‏توانم از اين طرف به ايستگاه بروم؟

 گايف:   بله. از اين طرف برويد.

 رهگذر:   بى‏اندازه ممنونم قربان. )گلويش را صاف مى‏كند( هواى خوبى داريم. )دكلمه    مى‏كند( »برادر، برادر محنت كشيده‏ام... به سوى ولگا بيا كه مى‏خروشد...«.    )به واريا( مادمازل، خواهش مى‏كنم چند كپك پول خرد به اين هموطن    گرسنه عنايت كنيد.

    واريا، ترسيده، جيغ مى‏كشد.

 لوپاخين:   )خشمگين( براى هر كار بيشرمانه‏اى راه آبرومندانه‏اى هست!

 رانوسكايا:   )پريشان خاطر( بيا اين را بگير. )در كيفش جستجو مى‏كند( سكه‏ى نقره ندارم...    عيبى ندارد. اين سكه‏ى طلا را بگير.

 رهگذر:   بى‏حد و وصف ممنون شما هستم. مادام. )بيرون مى‏رود. صداى خنده(

 واريا:   )ترسيده( من بهتر است بروم! دارم مى‏روم! اوه ماما، در خانه چيزى نداريم كه    پيشخدمت‏ها بخورند و آنوقت شما يك روبل به آن مرد داديد.

 رانوسكايا:   با مادر پير و احمق شما چه بايد كرد؟ وقتى به خانه رفتيم، همه چيز را به تو    محول مى‏كنم. يرمولاى، بازهم كمى پول به من قرض بده.

 لوپاخين:   حتماً.

 رانوسكايا:   همه بياييد. وقتش رسيده كه برويم تو. واريا ما درباره‏ى ازدواج شما، همه‏ى    قرار و مدارها را گذاشتيم. مبارك است.

 واريا:   )گريان( اين شوخى نيست، ماما.

 لوپاخين:   اوفيليا، برو به صومعه.

} .  Pاز نمايشنامه‏ى هملت، شكسپير پرده‏ى سوم. - م  {Pگايف:   دستهايم دارند مى‏لرزند، قرنها از وقتى كه من بيليارد بازى مى‏كردم گذشته    است.

 لوپاخين:   اوفيليا، اى پرى هرگاه دعا مى‏كنى، گناهان مرا نيز بخاطر داشته باش.

} .  Pاز نمايشنامه‏ى هملت، شكسپير، پرده‏ى سوم - م  {Pرانوسكايا:   بياييد، كم‏وبيش وقت صرف شام است.

 واريا:   چقدر آن مرد مرا ترساند! هنوز قلبم دارد تند مى‏زند.

 لوپاخين:   اجازه بدهيد يادآورى كنم كه باغ آلبالو در روز بيست‏ودوم ماه اوت به فروش    خواهد رسيد. به خاطر داشته باشيد! به خاطر داشته باشيد!

    همه به جز تروفيموف و آنيا بيرون مى‏روند.

 آنيا:   )خندان( از آن ولگرد كه واريا را ترساند خيلى متشكرم، بالاخره ما تنها شديم.

 تروفيموف:   واريا نگران است كه مبادا ما عاشق همديگر شويم، به همين خاطر، روزهاست    كه نمى‏تواند ما را تنها بگذارد. با ذهن كوچكش نمى‏تواند درك كند كه ما در    مرحله‏اى فراتر از عشق هستيم. تمام معنى و هدف زندگى ما اين است كه از    آنچه كه خوار و توهم‏آلود است و از هر آنچه كه مانع آزادى و خوشبختى    ماست، اجتناب كنيم. به پيش! ما، خواه و ناخواه به سوى آن ستاره‏ى روشن    دور دست فراسو، پيش مى‏رويم! به پيش! عقب نمانيد، دوستان.

 آنيا:   )دستهاى او را در دست خود مى‏گيرد( چقدر قشنگ حرف مى‏زنى! )مكث(، آيا    امروز، اينجا باشكوه نيست؟

 تروفيموف:   بله. هواى شگفت‏انگيزى‏ست.

 آنيا:    با من چه كرده‏اى، پتيا؟ چطور شده كه من ديگر باغ آلبالو را مثل سابق دوست    ندارم؟ قبلاً خيلى دوستش داشتم. فكر مى‏كردم در تمام روى زمين، جايى    مثل باغ ما نيست.

 تروفيموف:    تمام روسيه باغ ماست. زمين، بزرگ و زيباست و جاهاى شگفت‏انگيز بسيارى    روى آن است. )مكث( فقط فكر كن آنيا، پدربزرگ تو، پدر پدربزرگت و همه‏ى    اجداد تو سرف‏دار بودند، بر ارواح زنده، مالكيت داشتند. آيا از هر درختى كه    در باغ است، از هر برگ و هر ساقه، يك چهره‏ى انسانى به تو نگاه نمى‏كند؟    صداهايشان را نمى‏شنوى؟ اوه! وحشتناك است باغ شما مرا مى‏ترساند.    غروب‏ها و شب‏ها وقتى در آن قدم مى‏زنم، پوست كهنه‏ى درخت‏ها برق    كمرنگى مى‏زنند و به نظر مى‏آيد كه درختهاى آلبالو همه‏ى آنچه را كه صد يا    دويست سال پيش در روياهاى دردناك و مظلومانه روى داده است،    مى‏بينند. بله، ما دست‏كم دويست سال از زمانه عقب هستيم. تابه‏حال به    هيچ چيز دست پيدا نكرده‏ايم، هيچ طرز تلقى‏يى از گذشته نداريم، ما فقط    فلسفه مى‏بافيم، از خستگى مى‏ناليم و ودكا مى‏نوشيم. پر واضح است كه    براى زندگى در زمان حال، بايد اول از گذشته رها بشويم و اين فقط با رنج و    تلاش امكان‏پذير است و با كار زياد و مداوم، اين را بفهم، آنيا!

 آنيا:   خانه‏اى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم. مدتهاست كه ديگر مال ما نيست. و من مى‏گويم    كه از اينجا مى‏روم.

 تروفيموف:   اگر كليدهاى خانه را دارى، آنها را توى چاه بينداز. مثل باد آزاد باش.

 آنيا:   )مشتاق( چقدر قشنگ حرف مى‏زنى!

 تروفيموف:   باور كن، آنيا، باور كن! من هنوز سى سالم نشده، هنوز جوانم، هنوز دانشجو    هستم، اما چه عذابى كه نكشيدم! به محض اين كه زمستان مى‏آيد؛ من مثل    يك گدا، گرسنه، مريض، نگران، و درمانده مى‏شوم. سرنوشت مرا مثل    سكه‏اى به هوا انداخته است. من همه جا بوده‏ام. همه جا. و با اين حال هر    دقيقه، هر روز، هر شب روح من پر از آرزوهاى اسرارآميزست. من نزديك    شدن خوشبختى را حس مى‏كنم، آنيا. حتى مى‏بينمش كه دارد مى‏آيد.

 آنيا:   )متفكر( ماه دارد بالا مى‏آيد.

    صداى نغمه‏ى غم‏انگيزى كه يپيخودوف با گيتار مى‏نوازد، هنوز به گوش مى‏رسد. ماه بالا مى‏آيد. از جايى پشت درخت‏هاى صنوبر، صداى واريا شنيده مى‏شود: »آنيا كجا هستى؟«.

 تروفيموف:   بله. ماه دارد بالا مى‏آيد. )مكث( خوشبختى آنجاست. دارد مى‏آيد. نزديك و    نزديك‏تر، مى‏توانم صداى پايش را بشنوم. و اگر ما آن‏قدر زنده نباشيم كه آنرا    ببينيم، اگر هرگز با آن آشنا نشويم، چه اهميتى دارد؟ ديگران مى‏بينندش.

 واريا:   )از بيرون صحنه( آنيا! كجا هستى؟

 تروفيموف:   باز اين واريا آمد! )خشمگين( چه سر خرى.

 آنيا:   عيبى ندارد. بيا به طرف رودخانه برويم. آنجا خيلى دوست داشتنى‏ست.

 تروفيموف:   برويم! )مى‏روند(

 واريا:   )از بيرون صحنه( آنيا! آنيا!

    پرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    پرده‏ى سوم

 

 

 

 

    اتاق نشيمنى‏ست كه با يك درگاه از اتاق پذيرايى پشت سرش جدا شده است. چلچراغ‏ها فضا را روشن كرده‏اند. دسته اركستر يهودى مذكور در پرده دوم در سرسرا سرگرم نواختن است. شب است. در اتاق پذيرايى مجلس رقص برقرار است. صداى سيمنوف-پيشيك شنيده مى‏شود كه فرياد مى‏زند:  a un paire!" "Promenadeرقصندگان جفت جفت به اتاق} .  Pبه فرانسوى: گردش با زوج‏ها.  {Pنشيمن وارد مى‏شوند. اول پيشيك و شارلوتا، بعد تروفيموف و رانوسكايا، زوج سوم آنيا و مقام اداره‏ى پست هستند، جفت چهارم واريا و رييس ايستگاه راه‏آهن و الخ. واريا آرام مى‏گريد و به هنگام رقص اشكهايش را پاك مى‏كند. آخرين زوج، دونياشا و همراهش هستند. آنها از اتاق نشيمن مى‏گذرند.

 پيشيك:   ,balances! Les cavaliers a genoux et Grandround

 .  P}به فرانوسى: دور بزرگ، مرتب شويد! آقايان، زانو زده از بانوانتان تشكر كنيد. remerciez vos dames!     {P

    فيرز در لباس شب، در يك سينى ليوانهاى آب معدنى را مى‏آورد. پيشيك و تروفيموف به اتاق نشيمن وارد مى‏شوند.

 پيشيك:   ديوانگى در خون من است، تابه‏حال دو بار حمله‏ى قلبى به من دست داده. رقصيدن    كار سختى‏ست. اما به قول معروف: »خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت    شو«. من مثل يك اسب قوى هستم. پدر پيرم كه خيلى اهل شوخى بود -    خدا رحمتش كند - وقتى راجع به شجره‏نامه‏ى خانواده‏ى سيمنوف پيشيك    حرف مى‏زد، مى‏گفت نسب ما به همان اسبى مى‏رسد كه كاليگولا سناتورش    كرد... )مى‏نشيند( اما از همه بدتر اين است كه من پولى ندارم. يك سگ گرسنه    به هيچ چيز ايمان ندارد مگر به گوشت. )خورخور مى‏كند اما ناگهان دوباره بيدار    مى‏شود( درست مثل من. من به هيچ چيز، جز به پول نمى‏توانم فكر كنم.

 تروفيموف:   اتفاقاً در ظاهر شما، يك چيز اسب مانندى هم هست.

 پيشيك:   خوب، اسب حيوان خوبى‏ست. مى‏شود آنرا فروخت.

    از اتاق مجاور صداى بازى بيليارد مى‏آيد. از زير درگاه، واريا در اتاق پذيرايى ديده مى‏شود.

 تروفيموف:   )واريا را مسخره مى‏كند( مادام لوپاخينا! مادام لوپاخينا!

 واريا:   )خشمگين( آقاى بيدزده!

 تروفيموف:   بله. من يك آقاى بيدزده‏ام و به اين افتخار مى‏كنم.

 واريا:   )به تلخى( ما دسته‏ى اركستر را آورده‏ايم، ولى كجاست آن پولى كه بايد به آنها    بدهيم؟ )بيرون مى‏رود(

 تروفيموف:   )به پيشيك( اگر آن جنب‏وجوشى را كه در تمام عمرت صرف پيدا كردن پول و    پرداخت بهره كرده‏اى، براى هدف ديگرى صرف مى‏كردى، مى‏توانستى دنيا    را زيرورو كنى.

 پيشيك:   نتيجه، اين فيلسوف و اين مرد بسيار برجسته و... بسيار باهوش ، در آثارش    مى‏گويد كه جعل اسكناس كار كاملاً درستى است.

 تروفيموف:   تو آثار نيچه را خوانده‏اى؟

 پيشيك:   خوب، داشنكا برايم تعريف كرده. و من در چنان وضع بدى هستم كه    حاضرم اسكناس جعل كنم. پس‏فردا بايد  310روبل بدهم... و فعلاً     130تايش را دارم. )به جيبش دست مى‏زند، هراسان مى‏شود( پولم رفت! گمش كرده‏ام!    )گريان( پولم كجاست؟ )شاد( اينجاست، توى آستر، تمام جانم داغ شد.

    رانوسكايا و شارلوتا وارد مى‏شوند.

 رانوسكايا:   )آهنگ لزگى را زمزمه مى‏كند( چرا ليونيد اين‏قدر دير كرده؟ در شهر چه كارى    مى‏تواند داشته باشد؟ )به دونياشا( دونياشا از موزيك‏چى‏ها بپرس چاى    مى‏خواهند؟

 تروفيموف:   به احتمال قوى فورش انجام نشده.

 رانوسكايا:   براى آمدن موزيسين‏ها وقت مناسبى نبود، ما نمى‏بايستى اين مجلس رقص    را برپا مى‏كرديم. خب، كاريش نمى‏شود كرد. )مى‏نشيند و با خودش زمزمه    مى‏كند(

 شارلوتا:   )يك دسته ورق به پيشيك مى‏دهد( اين يك دسته ورق است، هر ورقى را كه    مى‏خواهى در نظر بگير.

 پيشيك:   يكى را انتخاب كردم.

 شارلوتا:   حالا ورق‏ها را قاطى كن. خوب شد. حالا آنها را به من بده آقاى پيشيك    بسيار عزيز , !zwei, drei Einsحالا نگاه كن، آن ورق توى جيب شماست.

} .  Pبه آلمانى: يك، دو، سه.  {Pپيشيك:   )ورقى را از جيبش درمى‏آورد( هشت پيك! كاملاً درست است. )حيران( فكرش رإ؛..پ     بكن!

 شارلوتا:   )دسته‏ى ورق‏ها را كف دستش نگاه مى‏دارد. به تروفيموف( زود بگو ببينم ورق    اولى، چه ورقى است؟

 تروفيموف:   خب، بى‏بى پيك.

 شارلوتا:   درست است! )به پيشيك( حالا ورق رويى چه چيزى‏ست؟

 پيشيك:   آس دل.

 شارلوتا:   درست است! )دستهايش را به هم مى‏زند، دسته‏ى ورق‏ها ناپديد مى‏شود( آه، هواى    امروز چقدر دوست داشتنى‏ست. )يك صداى اسرارآميز زنانه كه به نظر مى‏رسد از    زير كف خانه بيرون مى‏آيد به او جواب مى‏دهد: »اوه، بله، واقعاً هواى باشكوهى    است، مادام«.( تو محبوب زيباى منى.

 صدا:   من فكر مى‏كنم شما هم بسيار زيبا هستيد، مادام.

 رييس ايستگاه:   )با تحسين( براوو، دوشيزه ونتريلوكيست!

} Ventriloquist .  Pكسى كه از بطن خود صحبت مى‏كند.  {Pپيشيك:   )متحير( فكرش را بكن! شارلوتاى جادوگر، من يك دل نه صد دل عاشقت    شدم.

 شارلوتا:   عاشق! )شانه بالا مى‏اندازد( تو مى‏توانى عاشق بشوى؟

    !Guter Mensch, a ber schlechter Musikant

 .  P}به آلمانى: آدم خوبى است، اما نوازنده‏ى بدى است.  {Pتروفيموف:   )به شانه‏ى پيشيك مى‏زند( اى اسب پير!

 شارلوتا:   حالا خواهش مى‏كنم توجه كنيد، يك حقه‏ى ديگر. )شالى را از روى صندلى    برمى‏دارد( حالا، اين يك شال است و شال خيلى قشنگى هم هست. من    مى‏خواهم اين شال خيلى قشنگ را بفروشم. )شال را تكان مى‏دهد( چه كسى    آنرا مى‏خرد؟ كى مى‏خرد؟

 پيشيك:   )متحير( فكرش را بكن!

 شارلوتا:   ) Eins, zwei, dreiشال را به سرعت بالا مى‏آورد و آنيا را ظاهر مى‏كند كه پس از    اداى تعظيمى دخترانه به طرف مادرش مى‏دود، او را بغل مى‏زند، بعد در ميان حيرت    همه به اتاق پذيرايى مى‏دود(.

 رانوسكايا:   )با تحسين( براوو! براوو!

 شارلوتا:   يك بار ديگر، ) !Eins, zwei, dreiشال را بالا مى‏كشد و واريا را كه در حال تعظيم    كردن است ظاهر مى‏كند(.

 پيشيك:   )متحير( فكرش را بكن!

 شارلوتا:   تمام شد. )شال را روى پيشيك مى‏اندازد، تعظيمى دخترانه مى‏كند و به اتاق پذيرايى    مى‏دود(.

 پيشيك:   )شتابان به دنبال او مى‏رود( اى حقه‏باز كوچولو... چه دخترى! چه دخترى!    )بيرون مى‏رود(

 رانوسكايا:   هنوز هم از ليونيد خبرى نيست. تا اين وقت، در شهر چه كارى مى‏تواند    داشته باشد؟ تا حالا بايد كار تمام شده باشد. يا بايد ملك فروخته شده    باشد. يا اين كه اصلاً حراج انجام نشده. چرا او مرا اين‏قدر در دلواپسى نگه    مى‏دارد؟

 واريا:   )سعى مى‏كند او را تسلى بدهد( دايى ملك را خريده، من مطمئنم.

 تروفيموف:   )با مسخرگى( حتماً!

 واريا:   مادربزرگ برايش وكالتنامه فرستاده كه ملك را به نام او بخرد و بهره را به او    منتقل كند. او اين كار را به خاطر آنيا كرده. من كاملاً مطمئنم كه خداوند    كمك مى‏كند و دايى آنرا مى‏خرد.

 رانوسكايا:   مادربزرگ ياروسلاولى تو هزاروپانصد روبل فرستاده كه ملك را به نام او    بخرند - او به ما اعتماد ندارد - اما اين پول حتى براى پرداخت بهره هم كافى    نيست. )صورتش را با دست مى‏پوشاند( سرنوشت من امروز تعيين مى‏شود، بله،    سرنوشت من.

 تروفيموف:   )واريا را مسخره مى‏كند( مادام لوپاخينا!

 واريا:   )خشمگين( دانشجوى ابدى! او تابه‏حال دوبار از دانشگاه اخراج شده.

 رانوسكايا:   چرا عصبانى مى‏شوى، واريا؟ حالا اگر به شوخى تو را مادام لوپاخينا صدا    كند، چه مى‏شود؟ تو مى‏توانى، اگر بخواهى، با لوپاخين ازدواج كنى، او مرد    دوست داشتنى و خوبى‏ست. اما اگر مايل نباشى، مجبور نيستى با او    عروسى كنى. هيچكس نمى‏خواهد تو را مجبور كند، كوچولوى من.

 واريا:   من قضيه را خيلى جدى مى‏گيرم، ماما. او مرد خوبى‏ست و من از او خوشم    مى‏آيد.

 رانوسكايا:   پس با او ازدواج كن. نمى‏فهمم منتظر چى هستى؟

 واريا:   اما من كه نمى‏توانم از او خواستگارى كنم، مى‏توانم؟ دو سال است كه همه    درباره‏ى ازدواج او با من صحبت مى‏كنند، همه. اما خودش يا هيچ چيز    نمى‏گويد و يا به شوخى برگزار مى‏كند. البته من مى‏فهمم. او دارد پولدار    مى‏شود. هميشه گرفتار است و وقتى براى من ندارد. اگر من كمى پول    داشتم، فقط كمى، حتى صد روبل، همه چيز را ول مى‏كردم و مى‏گذاشتم    مى‏رفتم، يك راهبه مى‏شدم.

 تروفيموف:   )با مسخرگى( چه لطفى!

 واريا:   )به تروفيموف( يك دانشجو بايد باهوش باشد. )با لحنى آرام، گريان( تو چقدر    زشت شده‏اى پتيا. چقدر پير به نظر مى‏آيى! )به رانوسكايا، ديگر گريه نمى‏كند(    اما من نمى‏توانم بى‏خاصيت باشم. ماما. من هر دقيقه از روز، بايد به كارى    مشغول باشم.

    ياشا وارد مى‏شود.

 ياشا:   )به زور جلوى خنده‏اش را مى‏گيرد( يپيخودوف يك چوب بيليارد را شكسته.    )بيرون مى‏رود(

 واريا:   يپيخودوف اينجا چه كار مى‏كند؟ كى به او اجازه داده كه بيليارد بازى كند؟    من اين آدم‏ها را درك نمى‏كنم )بيرون مى‏رود(.

 رانوسكايا:   مسخره‏اش نكن پتيا، نمى‏بينى كه همين طورى‏اش هم خيلى ناراحت است؟

 تروفيموف:   كاش اين‏قدر نخود هر آش نبود و در كار ديگران دخالت نمى‏كرد. تمام مدت    تابستان، او براى من و آنيا آرامش باقى نگذاشت. مى‏ترسد ما عاشق    همديگر بشويم. اين به او چه مربوط است؟ علاوه بر اين، من هيچ وقت به    او رو نداده‏ام، من از آن‏هاش نيستم. من و آنيا در مرحله‏اى فراتر از عشق    هستيم.

 رانوسكايا:   تصور مى‏كنم من در مرحله‏اى پايين‏تر از عشق باشم. )عميقاً بى‏تاب( چرا    ليونيد نمى‏آيد؟ اوه، كاش فقط مى‏دانستم كه ملك به فروش رفته يا نه؟ چنان    مصيبت بزرگى‏ست كه نمى‏دانم چه بكنم، سردرگم شده‏ام... بايد ناگهان جيغ    بكشم، يك كار ابلهانه بكنم. مرا نجات بده پتيا. چيزى به من بگو. با من    حرف بزن!

 تروفيموف:   چه اهميتى دارد كه ملك امروز فروخته شده باشد يا نه؟ اين كار ديگر تمام    شده. راه برگشتى نيست. راه خيلى طولانى شده است. آرام باشيد مادام    رانوسكاياى عزيز. ديگر نبايد خودتان را فريب بدهيد. يك‏بار هم كه شده    بايد با حقيقت مواجه شويد.

 رانوسكايا:   كدام حقيقت؟ تو مى‏توانى ببينى چه چيزى حقيقى‏ست و چه چيزى حقيقى    نيست، اما من ظاهراً سوى چشمانم را از دست داده‏ام. هيچ چيز نمى‏بينم.    پسر عزيزم، تو هر مسأله‏ى بزرگى را اين‏قدر جسورانه حل مى‏كنى اما به من    بگو پتيا، آيا اين به خاطر آن نيست كه تو هيچ وقت مجبور نبوده‏اى به خاطر    حل مسايل مربوط به خودت رنج بكشى؟ تو خيلى از ما جلوتر به نظر    مى‏آيى. آيا اين به خاطر آن نيست كه تو چيز دردناكى را نمى‏بينى يا در    انتظارش نيستى؟ يا به خاطر آن نيست كه زندگى هنوز از چشمان جوان تو    پنهان است؟ تو از همه‏ى ما جسورتر، صادق‏تر و متفكرترى، اما درباره‏اش    حسابى فكر كن، سر سوزنى توجه به من نشان بده. به من ترحم كن.    نمى‏بينى؟ من اينجا به دنيا آمده‏ام، پدر و مادر و حتى پدربزرگم اينجا زندگى    كرده‏اند، من اين خانه را دوست دارم. بدون باغ آلبالو زندگى برايم معنى    ندارد. و اگر باغ آلبالو حتماً بايد به فروش برسد، پس به خاطر خدا، مرا هم    بفروشيد! )تروفيموف را بغل مى‏گيرد و پيشانى‏اش را مى‏بوسد( پسر كوچولوى من    اينجا غرق شد. )گريان( با من مهربان باش، عزيزم، پتياى خوب.

 تروفيموف:   مى‏دانيد كه احساسات من نسبت به شما بسيار صميمانه و از ته دل است.

 رانوسكايا:   بله. البته، فقط بايد آنرا طور ديگرى بيان مى‏كردى. )وقتى مى‏خواهد دستمالش    را دربياورد، تلگرامى روى زمين مى‏افتد( امروز آن‏قدر درمانده‏ام كه نمى‏توانى    تصورش را بكنى. همه‏ى اين سروصداها توى سرم پيچيده است. با هر    صدايى همين‏طور مى‏شوم. تمام جانم مى‏لرزد. اما نمى‏توانم تنها بمانم.    سكوت مرا مى‏ترساند. نسبت به من بيرحمانه قضاوت نكن، پتيا، من تو را    مثل پسرم دوست دارم. با خوشحالى مى‏گذارم آنيا با تو عروسى كند - قسم    مى‏خورم - فقط، پسر عزيزم، تو بايد كار كنى پتيا. بايد دست كم مدركت را    بگيرى. تو هيچ كارى نمى‏كنى. بى‏جهت از جايى به جايى ديگر مى‏افتى،    خيلى عجيب است، نه؟ قبول دارى، مگر نه؟ و بايد با ريشت هم كارى بكنى    كه قشنگ‏تر بشود. )خندان( قيافه‏ات چقدر خنده‏دار است!

 تروفيموف:   )تلگرام را برمى‏دارد( دلم نمى‏خواهد يك آدونيس باشم.

} .  Pآدونيس در افسانه‏هاى يونان جوان زيبايى بود، مورد علاقه‏ى آفروديت.  {Pرانوسكايا:   اين تلگرام از پاريس رسيده. هر روز يكى مى‏رسد. يكى ديروز آمد. يكى هم    امروز. آن وحشى دوباره مريض است. وضعش بد است... از من مى‏خواهد    كه او را ببخشم و به آنجا بروم و من واقعاً مجبورم به پاريس بروم و با او    باشم. نگاه سختى به من مى‏كنى، اما من چه بايد بكنم پسر عزيزم؟ چه بايد    بكنم؟ او مريض و تنها و غمگين است. كى بايد از او مراقبت كند؟ كى بايد    او را از انجام كارهاى احمقانه بازدارد؟ كى بايد دواش را به موقع بدهد؟ چرا    من بايد از انجام اين كارها خجالت بكشم؟ من او را دوست دارم. اين واضح    است. من دوستش دارم. مثل بختك رويم افتاده است و مرا به پايين    مى‏كشد. اما من اين وزنه را دوست دارم و نمى‏توانم بدون آن زندگى كنم.    )دست‏هاى تروفيموف را مى‏فشارد( نسبت به من بد فكر نكن، پتيا. هيچ چيز    نگو. خواهش مى‏كنم نگو.

 تروفيموف:   )اشك‏ريزان( به خاطر خدا نادانى مرا ببخش، اما آن مرد هست و نيست شما را    دزديده.

 رانوسكايا:   نه، نه، نه! )گوشهايش را مى‏گيرد( نبايد اين را بگويى!

 تروفيموف:   او يك لات است. همه اين را مى‏بينند، جز خودتان. او يك لات پست    است. يك آدم بى‏شخصيت.

 رانوسكايا:   )خشمگين است اما سخنانش را كنترل مى‏كند( تو بيست‏وشش يا بيست‏وهفت    ساله‏اى و هنوز يك شاگرد مدرسه هستى!

 تروفيموف:   كى به اين چيزها اهميت مى‏دهد؟

 رانوسكايا:   تو بايد مرد شده باشى! بايد با كسانى كه عاشق هستند، همدلى داشته باشى.    بايد خودت هم كسى را دوست داشته باشى، بايد عاشق باشى! )خشمگين(    بله، بله! اشكال تو در اين نيست كه خلوص نيت ندارى، اشكالت فقط اين    است كه پرمدعايى غيرعادى و متلون‏المزاج هستى.

 تروفيموف:   )هراسان( او چطور مى‏تواند اين‏طور حرف بزند؟

 رانوسكايا:   »من فراتر از عشقم«. تو بالاتر از عشق نيستى، فقط به قول فيرز، يك آدم به    درد نخور هستى. در اين سن و سال، تو هنوز يك لله لازم دارى!

 تروفيموف:   )مبهوت( شرم‏آور است! چطور مى‏تواند اين‏جور حرف بزند! )به سرعت به اتاق    پذيرايى مى‏رود و سرش را در دست مى‏گيرد( اين شرم آور است! تحملش را    ندارم! من مى‏روم. )مى‏رود ولى يك‏باره برمى‏گردد( ديگر با شما كارى ندارم. )از    صحنه خارج مى‏شود و به سرسرا مى‏رود(

 رانوسكايا:   )صدايش مى‏زند( يك دقيقه صبر كن پتيا! احمق نباش. من فقط با تو شوخى    كردم! پتيا!

    صداى دويدن كسى به طبقه‏ى پايين شنيده مى‏شود و پس از آن صداى يك برخورد شديد ناگهانى مى‏آيد. آنيا و واريا از پشت صحنه جيغ مى‏كشند اما لحظه‏يى بعد، صداى خنده به گوش مى‏رسد.

 رانوسكايا:   چه خبر شده؟

    آنيا دوان دوان وارد مى‏شود.

 آنيا:   )خندان( پتيا، معلق‏زنان به طبقه پايين افتاد. )دوباره بيرون مى‏رود(

 رانوسكايا:   عجب بچه‏ى عجيبى‏ست!

    رييس ايستگاه را مى‏بينيم، در وسط اتاق پذيرايى ايستاده شعر »گناهكار« اثر آلكسى تولستوى را دكلمه مى‏كند. همه مى‏ايستند تا گوش بدهند اما پس از چند خط اول شعر، صداى يك والس از سرسرا شنيده مى‏شود و او شعر خواندن را قطع مى‏كند. همه مى‏رقصند. تروفيموف، آنيا، واريا، و رانوسكايا از سرسرا وارد صحنه مى‏شوند.

 رانوسكايا:   بيا، پتيا. بيا. اى ساده‏دل. من معذرت مى‏خواهم. بيا برقصيم. )با تروفيموف    مى‏رقصد(

    آنيا و واريا مى‏رقصند. فيرز وارد مى‏شود و عصايش را به در كنار اتاق تكيه مى‏دهد. ياشا از اتاق نشيمن مى‏آيد و به تماشاى رقصندگان مى‏ايستد.

 ياشا:   حالت خوب است، پدربزرگ؟

 فيرز:   حالم خوب نيست. در زمان قديم، ژنرال‏ها و بارون‏ها و درياسالارها به    مجالس رقص ما مى‏آمدند و حالا ما دنبال كارمند اداره‏ى پست و رييس    ايستگاه راه‏آهن مى‏فرستيم و حتى آنها هم زياد راغب نيستند كه بيايند. حس    مى‏كنم يك جاى كار خراب است. ارباب سابق، پدربزرگ همين‏ها، براى هر    دردى كه داشتيم به ما لاك مخصوص لاك و مهر مى‏داد. من بيش از بيست    سال يا بيشتر هر روز لاك خورده‏ام. شايد همين مرا زنده نگه داشته.

 ياشا:   تو مايه‏ى دردسرى پدربزرگ. )خميازه مى‏كشد( وقتش شده كه شرت را كم    كنى.

 فيرز:   اه! اى... به درد نخور. )زيرلب غرولند مى‏كند(

    تروفيموف و رانوسكايا در اتاق پذيرايى مى‏رقصند و سپس در حال رقص به اتاق نشيمن وارد مى‏شوند.

 رانوسكايا:   مرسى، من مى‏نشينم )مى‏نشيند( خسته‏ام.

    با تروفيموف مى‏رقصد و هر دو رقصان به اتاق پذيرايى مى‏روند.

 آنيا:   )هيجان‏زده( مردى در آشپزخانه بود كه مى‏گفت باغ آلبالو امروز فروخته شده.

 رانوسكايا:   فروخته شده؟ به كى؟

 آنيا:   نگفت. او رفته.

 ياشا:   پيرمرد وراجى بود. يك غريبه.

 فيرز:   ارباب هنوز برنگشته. كت نازكى هم پوشيده. حتماً سرما مى‏خورد. آه    درختهاى جوان، درختهاى سبز!

 رانوسكايا:   اين دارد مرا مى‏كشد. برو ببين به كى فروخته شده.

 ياشا:   چطور؟ پيرمرد خيلى وقت است كه رفته. )مى‏خندد(

 رانوسكايا:   )كمى آزرده( به چه مى‏خندى؟ براى چه اين‏قدر خوشحالى؟

 ياشا:   يپيخودوف آدم مسخره‏اى است. يك آدم احمق، بيست‏ودو بدبختى!

 رانوسكايا:   فيرز، اگر ملك فروخته شده باشد، تو كجا مى‏روى؟

 فيرز:   هر جا كه شما بگوييد.

 رانوسكايا:   تو چه‏ات شده؟ به نظر مريض ميايى. بايد توى رختخواب باشى.

 فيرز:   )با طعنه( اوه، بله. مى‏روم مى‏خوابم ولى چه كسى كارها را مى‏كند و دستورها    را مى‏دهد؟ در تمام اين خانه غير از من كسى نيست.

 ياشا:   مادام، ممكن است خواهش كنم لطفى به من بكنيد؟ اگر به پاريس مى‏رويد،    لطفاً مرا هم با خودتان ببريد. براى من ماندن در اينجا مطلقاً غيرممكن است.    )به اطراف نگاه مى‏كند و آهسته مى‏گويد( فايده‏ى حرف زدن چيست؟ خودتان هم    مى‏توانيد ببينيد كه اين مملكت، مملكت باسوادى نيست، مردم اخلاق    سرشان نمى‏شود و آدم را دچار ملال مى‏كنند! غذاى توى آشپزخانه    رعشه‏آور است. و از همه بدتر اين كه فيرز هم مرتب به اين طرف و آن طرف    مى‏رود و انواع حرف‏هاى نامربوط را به زبان مى‏آورد. مرا با خودتان ببريد.    خواهش مى‏كنم!

    پيشيك وارد مى‏شود.

 پيشيك:   بانوى قشنگ... افتخار يك والس كوچك را به من مى‏دهيد؟ )رانوسكايا بازوى    او را مى‏گيرد( بانوى شكوهمند، من واقعاً بايد آن  180روبل را از شما قرض    كنم. )در حال رقص(  180روبل. )رقصان به اتاق پذيرايى مى‏روند(

 ياشا:   )زمزمه مى‏كند(

    »آه، خواهى فهميد

    آشوب قلب مرا«؟...

    در اتاق پذيرايى هيكل كسى را با كلاه خاكسترى و شلوار چهارخانه مى‏بينيم كه دست تكان مى‏دهد و به هوا مى‏پرد و فرياد مى‏زند »براوو، شارلوتا«.

 دونياشا:   )از پودر زدن به صورتش دست مى‏كشد( دوشيزه آنيا به من مى‏گويند كه بايد    برقصم - تعداد آقايان زياد است و تعداد خانم‏ها، كم. اما رقصيدن مرا گيج    مى‏كند و قلبم را به تپش و لرزه مى‏اندازد. همين الآن آن آقايى كه در اداره‏ى    پست كار مى‏كند، چنان حرف قشنگى به من زد كه نفسم بند آمد.

    صداى موزيك خاموش مى‏شود.

 فيرز:   به تو چه گفت؟

 دونياشا:   گفت كه من مثل يك گل هستم.

 ياشا:   )خميازه مى‏كشد( چه ابلهى! )بيرون مى‏رود(

 دونياشا:   مثل يك گل! من حالتى خانم‏وار دارم و تربيت شده هستم. من از اين جور    حرف‏ها خيلى خوشم مى‏آيد.

 فيرز:   تو عاقبت خوشى ندارى.

    يپيخودوف وارد مى‏شود.

 يپيخودوف:   تو از ديدن من خوشحال نيستى دونياشا، مثل اين كه من حشره‏اى، چيزى    باشم. )آه مى‏كشد( آه! زندگى!

 دونياشا:   مگر تو چه مى‏خواهى؟

 يپيخودوف:   بدون شك، شايد حق با تو باشد )آه مى‏كشد( اما، البته از يك نقطه نظر، اگر به    خودم اجازه بدهم كه اين را بر زبان بياورم، و با پوزش از رك‏گويى‏ام، تو    بالاخره روحيه‏ى مرا خوار و خفيف كرده‏اى. من كاملاً سرنوشتم را    مى‏پذيرم. هر روز يك بدبختى براى من پيش مى‏آيد و من مدتهاست كه به    آن عادت كرده‏ام و با لبخند با بخت خودم مواجه مى‏شوم. تو حرفت را به    من زده‏اى، اگرچه من...

 دونياشا:   اگر برايت اشكالى ندارد بگذار يك وقت ديگر درباره‏ى اين موضوع حرف    بزنيم. اما حالا مرا تنها بگذار. من دارم فكر مى‏كنم. )با بادبزن دستى‏اش بازى    مى‏كند(

 يپيخودوف:   هر روز يك بدبختى مرا از پا مى‏اندازد و با اين حال اگر جرأت گفتنش را    داشته باشم. بايد بگويم كه با اين بدبختى‏ها با لبخند و حتى با خنده مواجه    مى‏شوم.

    واريا از اتاق پذيرايى وارد صحنه مى‏شود.

 واريا:   )به يپيخودوف( هنوز اينجايى، سيمون؟ ظاهراً به آنچه به تو گفته‏اند توجهى    ندارى. )به دونياشا( برو، دونياشا. )به يپيخودوف( اول بيليارد بازى مى‏كنى و    يك چوب را مى‏شكنى و بعد، طورى دور اتاق پذيرايى رژه مى‏روى كه    انگار مهمان هستى!

 يپيخودوف:   تو واقعاً نمى‏توانى - اين‏طور بگويم كه - به من دستور بدهى.

 واريا:   من به تو دستور نمى‏دهم، فقط نظرم را به تو مى‏گويم. همه‏ى كارى كه تو    مى‏كنى اين است كه بدون اين كه كارى بكنى به اطراف سر مى‏كشى و فقط    خدا مى‏داند كه چرا ما يك كارمند داريم.

 يپيخودوف:   )رنجيده( اين كه من كار مى‏كنم يا راه مى‏روم يا مى‏خورم يا بيليارد بازى    مى‏كنم مسأله‏يى‏ست كه بايد بزرگترهاى من و آنها كه فهمش را دارند    درباره‏اش صحبت كنند.

 واريا:   جرأت مى‏كنى اين‏طور با من صحبت كنى! )برآشفته( تو جرأت مى‏كنى! پس    من نمى‏فهمم، مگر نه؟ تو همين حالا از اينجا مى‏روى! مى‏شنوى؟    همين‏الساعه!

 يپيخودوف:   )از موضع ضعف( بايد از شما خواهش كنم كه حرف‏تان را با زبان ملايم‏ترى    بزنيد.

 واريا:   )بسيار خشمگين( همين لحظه از اينجا مى‏روى. مى‏روى بيرون! )همان‏طور كه او    به طرف در مى‏رود، واريا پشت سرش مى‏رود( بيست‏ودو بدبختى! برو بيرون و    بيرون بمان! نگذار دوباره چشمم به تو بيفتد!

 يپيخودوف:   )بيرون صحنه( عليه تو شكايت مى‏كنم.

 واريا:   چى؟ برمى‏گردى، نه؟ )عصايى را كه فيرز جا گذاشته برمى‏دارد( بيا! بيا! درسى به    تو مى‏دهم! آه، پس دارى مى‏آيى؟ بگير. )در همان لحظه كه عصا را پرتاب مى‏كند،    لوپاخين وارد مى‏شود(

 لوپاخين:   خيلى از شما ممنونم.

 واريا:   )خشمگين و با كنايه( متأسفم!

 لوپاخين:   عيبى ندارد. از استقبال گرم شما متشكرم.

 واريا:   اين‏طور نيست. )از در دور مى‏شود، به اطراف نگاه مى‏كند و با صدايى ملايم    مى‏پرسد( اميدوارم كه به شما صدمه نزده باشم.

 لوپاخين:   اوه، نه. چيز قابل بحثى نيست. فقط سرم به قدر يك تخم غاز ورم مى‏كند.    همين.

    از اتاق پذيرايى اين صداها شنيده مى‏شود: »لوپاخين آمده! يرمولاى اينجاست!«.

 پيشيك:   بگذار با چشم خودم ببينم. بگذاريد با گوشهاى خودم بشنوم! )با لوپاخين    روبوسى مى‏كنند( كمى بوى كنياك مى‏دهى، پيرمرد، به ما هم اينجا خوش    گذشته.

    رانوسكايا وارد مى‏شود.

 رانوسكايا:   تو هستى يرمولاى؟ چرا اين‏قدر دير كردى؟ ليونيد كجاست؟

 لوپاخين:   آقاى گايف هم با من رسيد. تا يك دقيقه ديگر اينجا خواهد بود.

 رانوسكايا:   )بى‏تاب( خب؟ فروش انجام شد؟ بگو. حرف بزن!

 لوپاخين:   )ناراحت و نگران از اين كه شاديش را ابراز كند( كار فروش ساعت چهار تمام شد.    ما به قطار نرسيديم و مجبور شديم تا ساعت نه‏ونيم صبر كنيم. )آه سنگينى    مى‏كشد( من كمى گيج هستم.

    گايف وارد مى‏شود، در دست راستش چند پاكت دارد و با دست چپ، اشكهايش را پاك مى‏كند.

 رانوسكايا:   خب، ليونيد؟ بيا، بگو تا بشنويم؟ )بى‏قرار، گريان( زود باش. به خاطر خدا زود    باش!

 گايف:   )فقط با حرت دستش به او جواب مى‏دهد، به فيرز، گريان( بيا، اين را بگير، كمى    كولى ماهى و شاه ماهى است. تمام روز چيزى نخورده‏ام. خداى من، چه    عذابى كشيدم! )از در باز اتاق بيليارد صداى به هم خوردن توپ‏هاى بيليارد مى‏آيد و    صداى ياشا: »هفت، هجده«. لحن گايف عوض مى‏شود، از گريه دست مى‏كشد( من    بدجورى خسته‏ام. فيرز، بيا كمك كن لباسم را عوض كنم. )از طريق اتاق    پذيرايى به اتاق خودش مى‏رود، فيرز هم به دنبالش(.

 پيشيك:   فروش چى شد؟ بگو!

 رانوسكايا:   باغ هم فروخته شده؟

 لوپاخين:   بله.

 رانوسكايا:   كى آن را خريد؟

 لوپاخين:   من خريدم. )مكث( )رانوسكايا از شنيدن اين خبر از پا درآمده، اگر ميز و صندلى    كنارش نبود، به زمين مى‏افتاد. واريا كليدها را از كمربندش باز مى‏كند و آنها را به وسط    اتاق مى‏اندازد و بيرون مى‏رود( من آن را خريدم. كمى صبر كنيد، به من هجوم    نياوريد،... سرم منگ است. نمى‏توانم صحبت كنم. )خندان( وقتى به محل    فروش رسيديم. دريگانف هم آنجا بود. آقاى گايف فقط  15000روبل    داشت و دريگانف سى هزار روبل به اضافه‏ى بهره را اعلام كرد. خوب من    هم  40000روبل پيشنهاد كردم. او  45000تا، من  55000تا و همين‏طور    ادامه داديم، او پنج هزار، پنج هزار بالا مى‏رفت و من در هر مرتبه ده هزار.    خب، و همين‏طور كار تمام شد. من  90هزار روبل به اضافه‏ى بهره پيشنهاد    كردم و ملك به من رسيد. حالا باغ آلبالو مال من است! مال من! )قهقهه    مى‏زند( خداى بزرگ! باغ آلبالو مال من است! به من بگوييد كه مست هستم،    ديوانه هستم، همه‏ى اين چيزها خواب است. )پا به زمين مى‏زند( به من    نخنديد! كاش پدر و پدربزرگم از قبر درمى‏آمدند و مى‏ديدند! كه چطور    يرمولاى آنها، يرمولاى كتك‏خورده و خوار و خفيف آنها كه زمستانها پا    برهنه مى‏دويد، همان يرمولاى، بهترين ملك دنيا را خريده است! من همان    ملكى را خريدم كه پدر و پدربزرگم در آن برده بودند و در آن حتى آنها را به    آشپزخانه راه نمى‏دادند. من خواب هستم. اين فقط يك خواب است. اين در    عالم واقع نيست... اين تخيل من است كه با نادانى‏ام تركيب شده. )كليدها رإ؛::پ‏پ     برمى‏دارد و با احساس لبخند مى‏زند( او كليدها را به زمين ريخته كه نشان بدهد    ديگر در اينجا كاره‏اى نيست. )مى‏شنويم كه موزيسين‏ها نواختن را شروع كرده‏اند(    هى، مطرب‏ها، بنوازيد! مى‏خواهم بشنوم. همه بياييد و يرمولاى لوپاخين    را تماشا كنيد كه تبرش را به باغ آلبالو مى‏برد، بياييد و افتادن درختان را    ببينيد! ما اينجا كلبه‏هايى مى‏سازيم و نوه‏ها و نتيجه‏هاى ما زندگى نوينى را    خواهند ديد. بنوازيد، موزيك! )دسته‏ى اركستر مى‏نوازد. رانوسكايا در يك صندلى    فرو مى‏رود و به تلخى گريه مى‏كند(.

 لوپاخين:   )ملامت‏آميز( اوه، تو چرا به من گوش نكردى؟ حالا نمى‏توانى آنرا پس    بگيرى، عزيز بيچاره‏ى من. )با اشك( اوه، كه همه‏ى اين چيزها گذشته و تمام    شده! كه زندگى نكبت‏بار و آشفته‏ى ما تغيير كرده است!

 پيشيك:   )بازوى او را مى‏گيرد. با صدايى آرام( آن زن دارد گريه مى‏كند. بيا به اتاق پذيرايى    برويم و او را تنها بگذاريم. بيا )بازوى او را مى‏گيرد و باهم به طرف اتاق پذيرايى    مى‏روند(.

 لوپاخين:   جريان چيست؟ بهترين آهنگ‏هايتان را بزنيد. مطرب‏ها! بگذاريد همه چيز    به دلخواه من باشد. )با طعنه( مالك جديد وارد مى‏شود، مالك باغ آلبالو!    )تصادفاً به يك ميز برخورد مى‏كند و چيزى نمانده كه شمعدانها را واژگون كند( اهميتى    ندارد. مى‏توانم پول همه‏اش را بپردازم!

    با پيشيك بيرون مى‏رود. به جز رانوسكايا كه زانوى غم در بغل گرفته و به تلخى مى‏گريد، هيچكس روى صحنه يا در اتاق پذيرايى باقى نمى‏ماند. اركستر آهنگ ملايمى مى‏نوازد. آنيا و تروفيموف به سرعت وارد مى‏شوند. آنيا به طرف مادرش مى‏رود و در برابر او زانو مى‏زند. تروفيموف در درگاه اتاق پذيرايى مى‏ايستد.

 آنيا:   ماما! دراى گريه مى‏كنى، ماما؟ ماماى خوب و عزيز و شيرينم! عزيزم،    دوستت دارم! تحسينت مى‏كنم! باغ آلبالو فروخته شد، رفت. اين كاملاً    حقيقت دارد، كاملاً حقيقت دارد. اما گريه نكن. ماما! هنوز زندگى پيش روى    توست، تو هنوز روح خوب و پاكت را دارى. با من بيا عزيزم. بيا از اينجا    برويم. باغ ديگرى درست مى‏كنيم، دوست داشتنى‏تر از اين. خواهى ديد،    درك خواهى كرد و خوشبختى عميق و كامل، همچون آفتاب در تاريك و    روشن شفق بر روح تو مستولى خواهد شد. بيا عزيزم. با من بيا!

    پرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    پرده‏ى چهارم

 

 

 

    همان صحنه‏ى پرده‏ى اول. پرده و تابلويى در كار نيست. كمى از اثاثه طورى در گوشه‏يى انباشته شده كه گويى قرار است به فروش برسد. حال و هوايى حاكى از دلتنگى و ويرانى. در كنار در بيرونى و در پس‏زمينه‏ى صحنه چمدانها، كيف‏هاى سفرى و غيره ديده مى‏شوند. در سمت چپ درى باز است و صداى آنيا و واريا از آن شنيده مى‏شود. لوپاخين منتظر ايستاده است. ياشا يك سينى با چند گيلاس پر از شامپاين در دست دارد. يپيخودوف در سرسرا، در جعبه‏اى را مى‏بندد. از پشت صحنه صداى زمزمه مى‏آيد. روستاييان كشاورز براى خداحافظى آمده‏اند.

 گايف:   )بيرون از صحنه( متشكرم دوستان من، متشكرم.

 ياشا:   آدم‏هاى عادى آمده‏اند خداحافظى كنند. من بر اين عقيده‏ام، آقاى لوپاخين كه    اينها آدم‏هاى خوبى هستند ولى نادانند.

    صداى درهم، خاموش مى‏شود. رانوسكايا و گايف از سرسرا وارد صحنه مى‏شوند. رانوسكايا گريه نمى‏كند، اما رنگ پريده است و گونه‏هايش مى‏لرزد، نمى‏تواند صحبت كند.

 گايف:   تو كيف دستى‏ات را به آنها دادى، ليوبا. واقعاً مجبور نبودى اين كار را بكنى.

 رانوسكايا:   نتوانستم جلوى خودم را بگيرم. نتوانستم. )هر دو بيرون مى‏روند(

 لوپاخين:   )در آستانه‏ى در پشت سرشان صدا مى‏زند( موقع خداحافظى با من يك گيلاس    مى‏زنيد؟ خواهش مى‏كنم! فقط يك گيلاس. يادم رفت از شهر بياورم، فقط    توانستم يك بطرى از ايستگاه راه‏آهن بخرم. بياييد. )مكث( چى؟    نمى‏خوريد؟ )برمى‏گردد( اگر مى‏دانستم، نمى‏خريدم. پس خودم هم    نمى‏خورم. )ياشا با دقت سينى را روى يك صندلى مى‏گذارد( ياشا، خودت بنوش.

 ياشا:   به سلامتى رفتن ما! خوش به حال آنها كه مى‏مانند. )مى‏نوشد( اين شامپاين    واقعى نيست. حرف مرا قبول كن.

 لوپاخين:   بطرى هشت روبل. )مكث( اينجا خيلى سرد است.

 ياشا:   امروز بخارى را گرم نكرديم، چون همه‏مان داريم مى‏رويم. )مى‏خندد(

 لوپاخين:   چرا مى‏خندى؟

 ياشا:   از خوشى.

 لوپاخين:   ما حالا در ماه اكتبر هستيم. اما اينجا هنوز مثل تابستان، آرام و آفتابى‏ست.    براى بنايى هواى خوبى است. )به ساعتش نگاه مى‏كند و با صداى بلند مى‏گويد(    يادتان باشد كه فقط چهل‏وهفت دقيقه به حركت قطار مانده است. تا بيست    دقيقه‏ى ديگر بايد به طرف ايستگاه حركت كنيد. عجله كنيد.

    تروفيموف كه يك بالاپوش به تن دارد وارد مى‏شود، از بيرون در:

 تروفيموف:   فكر مى‏كنم وقت حركت است. كالسكه‏ها آماده‏اند. چه بلايى سر گالش‏هاى    من آمده؟ گم‏شان كرده‏ام. )بلند صدا مى‏زند( آنيا، گالش‏هاى من اينجا نيستند.    نمى‏توانم پيدايشان كنم!

 لوپاخين:   من بايد به خاركف بروم. با همان قطار شما مى‏روم. زمستان را در خاركف    مى‏گذرانم. تمام اين مدت وقتم را با شما تلف كرده‏ام و دلم براى كارهايم    شور مى‏زند. من نمى‏توانم بدون كار زندگى كنم، نمى‏دانم با دست‏هايم چه    كار كنم، طورى آويزان مى‏شوند كه انگار مال من نيستند.

 تروفيموف:   خب، حالا ما داريم مى‏رويم و تو مى‏توانى به كارهاى مفيدت برسى.

 لوپاخين:   يك گيلاس بزن.

 تروفيموف:   نه، متشكرم.

 لوپاخين:   خب، پس تو به مسكو مى‏روى؟

 تروفيموف:   بله. تا شهر با آنها هستم، و فردا به مسكو مى‏روم.

 لوپاخين:   خب، خب، گمان مى‏كنم پروفسورها هنوز درس‏هايشان را شروع نكرده‏اند.    منتظرند كه تو برسى.

 تروفيموف:   اين ربطى به تو ندارد.

 لوپاخين:   چند سال توى دانشگاه بوده‏اى؟

 تروفيموف:   فكر يك شوخى تازه باش، اين يكى ديگر كهنه و بى‏مزه است. )دنبال    گالش‏هايش مى‏گردد( نگاه كن، فكر مى‏كنم ما ديگر همديگر را نمى‏بينيم، پس    بگذار توصيه‏اى به عنوان يادگارى به تو بكنم: دستهايت را از دو طرف، شل    و آويزان نكن. اين عادت را ترك كن. ساختن كلبه، با اين خيال كه ساكنان    تابستانى آنها خرده مالك خواهند شد، هم يك نوع شل و آويزان كردن دست    است، خب، حالا كه همه چيزها تمام شده، بايد بگويم كه دوستت دارم. تو    انگشتان باريك و حساسى دارى، مثل انگشتان يك هنرمند. تو روح ظريف    و حساسى هم دارى.

 لوپاخين:   )او را در بغل مى‏گيرد( خداحافظ پسر عزيزم. به خاطر همه چيز متشكرم. بگذار    براى سفر كمى پول به تو بدهم.

 تروفيموف:   براى چى؟ من نمى‏خواهم.

 لوپاخين:   اما تو پولى ندارى.

 تروفيموف:   چرا دارم. خيلى متشكرم. به خاطر ترجمه‏اى كه كرده‏ام، كمى پول گرفته‏ام.    )عصبى( هيچ جا نمى‏توانم گاليش‏هايم را پيدا كنم!

 واريا:   )از اتاق پهلويى( اينجاست. بيا آشغالهايت را ببر. )يك جفت گالش را روى صحنه    مى‏اندازد(

 تروفيموف:   از چى اين‏قدر عصبانى هستى، واريا؟ هوم!... اما اينها گالش‏هاى من نيستند!

 لوپاخين:   بهار گذشته سه هزار هكتار خشخاش كاشتم و چهل هزار روبل استفاده بردم.    چه عكسى! آن گلهاى خشخاش! همان‏طور كه گفتم من چهل هزار روبل    درآورده‏ام و دارم به تو كمى پول تعارف مى‏كنم. چون كه استطاعتش را دارم.    فايده‏ى غرور چيست؟ من يك دهقانم... ما دو تا انسانيم...

 تروفيموف:   پدر تو يك دهقان بود و پدر من يك داروساز، اما اين چيزى را ثابت    نمى‏كند. )لوپاخين كيف پولش را درمى‏آورد( بگذارش كنار. اگر دويست هزار    روبل هم پيشنهاد مى‏كردى، نمى‏گرفتم. من يك انسان آزاده‏ام و همه‏ى آن    چيزهايى كه شماها - اعم از فقير و غنى - اين‏قدر زياد به آن اهميت مى‏دهيد،    بر من كوچكترين تأثيرى ندارد. براى من اين چيزها مثل خاشاكى‏ست كه باد    آنرا مى‏برد. من بدون تو هم كارم را از پيش مى‏برم. از تو هم جلو مى‏زنم. من    قوى و مغرورم. من در صف اول انسانهايى هستم كه به دنبال حقيقت‏اند.    بزرگترين خوشبختى ممكن روى زمين.

 لوپاخين:   آيا به آنجا مى‏رسى؟

 تروفيموف:   بله. )مكث( با خودم مى‏رسم. يا راه را به ديگران نشان مى‏دهم.

    صداى ضربه‏هاى تبر از دور به گوش مى‏رسد.

 لوپاخين:   خب، خداحافظ دوست قديمى. وقت شروع كار است. ما اينجا با همديگر    جروبحث مى‏كنيم و در همين حال، عمر مى‏گذرد. وقتى من ساعتها بدون    خستگى كار مى‏كنم، فكرم آزاد مى‏شود و مى‏فهمم چرا زنده‏ام. اما فقط خدا    مى‏داند بيشتر آدمهايى كه در روسيه‏اند، براى چه به دنيا آمده‏اند، خب، چه    عيبى دارد؟ اين امر روى - به قول معروف - جريان كار تأثيرى ندارد. شنيده‏ام    آقاى گايف شغلى را در بانك قبول كرده - سالى شش هزار روبل. اگرچه او    خيلى تنبل است. اما دست رد به سينه‏ى اين مبلغ نمى‏زند.

 آنيا:   )در آستانه‏ى در( ماما مى‏گويد ممكن است شما قطع درختان را تا موقعى كه او    هنوز نرفته متوقف كنيد؟

 تروفيموف:   واقعاً تو مى‏بايست اين‏قدر ملاحظه داشته مى‏داشتى. )خارج شده، به سرسرا    مى‏رود(

 لوپاخين:   البته. الآن جلويشان را مى‏گيرم. عجب احمقهايى هستند! )بيرون مى‏رود(

 آنيا:   فيرز را به بيمارستان فرستاده‏اند؟

 ياشا:   امروز صبح به آنها گفتم اين كار را بكنند. بايد او را فرستاده باشند.

 آنيا:   )به يپيخودوف كه از اتاق پذيرايى مى‏گذرد( خواهش مى‏كنم ببين آيا فيرز را به    بيمارستان فرستاده‏اند يا نه؟

 ياشا:   )آزرده( امروز صبح به يگور گفتم، چه فايده‏اى دارد كه آدم دوازده بار خواهش    كند؟

 يپيخودوف:   به عقيده‏ى من فيرز پير ديگر ارزش وصله پينه را ندارد. وقتش رسيده كه به    اجدادش ملحق بشود. فقط مى‏توانم بگويم كه به او شك مى‏برم. )چمدانى را    روى يك صندوق مى‏گذارد و چمدان زهوارش در مى‏رود و درش باز مى‏شود( بفرما!    مى‏دانستم كه اين‏طور مى‏شود! )بيرون مى‏رود(

 ياشا:   )با مسخرگى( بيست‏ودو بدبختى!

 واريا:   )از بيرون صحنه( فيرز را به بيمارستان فرستاده‏اند؟

 آنيا:   بله.

 واريا:   چرا يادداشت را براى دكتر نبردند؟

 آنيا:   پس بايد يادداشت را حالا بفرستيم. )بيرون مى‏رود(

 واريا:   )از اتاق مجاور( ياشا كجاست؟ به او بگوييد مادرش آمده با او خداحافظى    كند.

 ياشا:   )با قيافه‏ى بى‏حوصله( تحمل آدم هم حدى دارد.

    دونياشا خود را با اثاثه مشغول داشته است. حالا ياشا را تنها ديده، به او نزديك مى‏شود.

 دونياشا:   يك نگاه به من بكن. ياشا. تو دارى مرا مى‏گذارى و مى‏روى. )گريه مى‏كند و    دستهايش را به گردن او مى‏آويزد(

 ياشا:   گريه چه فايده‏اى دارد؟ )شامپاين را مى‏نوشد( تا شش روز ديگر به پاريس    برمى‏گردم. فردا با قطار سريع‏السير مى‏رويم. به سختى مى‏توانم باور كنم.    زنده باد فرانسه! اينجا به درد نمى‏خورد. نمى‏توانم هضمش كنم... كاريش    نمى‏شود كرد. اينجا به اندازه‏ى كافى نادانى ديده‏ام. ديگر حوصله‏ام سر رفته.    )شامپاين مى‏نوشد( فايده‏ى گريه چيست؟ مراقبت رفتارت باش و ديگر گريه    نكن.

 دونياشا:   )در آئينه‏ى جيبى نگاه مى‏كند و صورتش را پودر مى‏زند( برايم از پاريس نامه‏اى    بفرست. من خيلى به تو علاقمند بوده‏ام، ياشا. خيلى علاقمند! من آدم    حساسى هستم ياشا!

 ياشا:   كسى دارد مى‏آيد. )خودش را با اثاثه مشغول نشان مى‏دهد و زيرلب آواز مى‏خواند(

    رانوسكايا، گايف، آنيا و شارلوتا وارد مى‏شوند.

 گايف:   مى‏توانيم راه بيفتيم؟ تقريباً وقتش شده )به ياشا نگاه مى‏كند( اين كيست كه    بوى شاه ماهى مى‏دهد؟

 رانوسكايا:   تا ده دقيقه ديگر بايد جا بگيريم. )به اطراف اتاق نگاه مى‏كند( خداحافظ خانه‏ى    عزيز قديمى. خداحافظ پدربزرگ! وقتى زمستان تمام شود و دوباره بهار    بيايد، تو ديگر اينجا نخواهى بود، خرابت مى‏كنند. فكرش را بكن كه اين    ديوارها چه ها كه ديده‏اند! )آنيا را به گرمى مى‏بوسد( گنج من، تو درخشانى.    چشمهايت مثل دو الماس برق مى‏زنند. آيا خوشحال هستى؟ خيلى    خوشحالى؟

 آنيا:   بله. ما زندگى نوينى را آغاز مى‏كنيم، ماما.

 گايف:   )با خوشحالى( كاملاً حق با اوست. حالا همه چيز مرتب است. پيش از اين كه    باغ آلبالو فروخته شود، همه‏ى ما نگران و بدبخت بوديم. اما وقتى كارها    انجام شد و به آخر رسيد، همه‏ى ما آرام شديم و حتى خود را خوشحال    حس كرديم. من حالا يك كارمند بانكم، يك ماليه‏چى... شارام قرمز! و تو    ليوبا، هرچه مى‏خواهى بگو، ولى تو بدون شك، حالا سرحال‏تر به نظر    ميايى.

 رانوسكايا:   بله، اعصابم بهتر است. درست است. )كمكش مى‏كنند تا كلاه و كتش را بپوشد(    حالا بهتر مى‏خوابم. وسايلم را بيرون ببر. ياشا. بايد برويم. )به آنيا( ما دوباره    همديگر را مى‏بينيم عزيزم... من به پاريس مى‏روم. مى‏توانم با پولى كه    مادربزرگت از ياروسلاو براى خريد ملك فرستاده زندگى كنم. خدا    مادربزرگت را حفظ كند! فقط نگرانم مبادا اين پول زياد دوام نياورد.

 آنيا:   تو خيلى خيلى زود برمى‏گردى ماما، مگر نه؟ من امتحانات دبيرستان را    مى‏دهم و بعد براى كمك به شما كار مى‏كنم. ما باهم همه جور كتابى    خواهيم خواند، مگر نه، ماما؟ )دستهاى مادرش را مى‏بوسد( در شبهاى دراز    پائيز باهم كتاب‏هاى بسيارى مى‏خوانيم و دنياى نوين و شگفت‏انگيزى به    روى ما گشوده خواهد شد. )متفكرانه( زود بيا. ماما!

 رانوسكايا:   حتما. فرشته‏ى من . )او را بغل مى‏زند(

    لوپاخين وارد مى‏شود، شارلوتا آوازى را زمزمه مى‏كند.

 گايف:   شارلوتاى خوشحال، دارد مى‏خواند.

 شارلوتا:   )بسته‏يى را كه به يك بچه‏ى قنداق شده شباهت دارد، برمى‏دارد( هيش، كوچولوى    من... )بچه پاسخ مى‏دهد: »اوواه، اوواه«( هيش كوچولوى من، هيش، هيش    خوشگل من. )»اوواه، اوواه«( قلب مادرت را مى‏شكنى. )دوباره بسته را روى كف    اتاق مى‏اندازد( لطفاً فراموش نكنيد كه براى من جاى تازه‏يى پيدا كنيد. من    نمى‏توانم همين‏طورى به زندگيم ادامه بدهم.

 لوپاخين:   غصه نخور شارلوتا. برايت جايى پيدا مى‏كنيم.

 گايف:   همه دارند ما را تنها مى‏گذارند. واريا هم مى‏رود. ما ناگهان بى‏خاصيت    شده‏ايم.

 شارلوتا:   در شهر جايى نيست كه من بتوانم در آن زندگى كنم. من بايد بروم. )زمزمه    مى‏كند( براى من چه اهميتى دارد؟

    پيشيك وارد مى‏شود.

 لوپاخين:   شاهكار طبيعت!

 پيشيك:   )نفس‏نفس زنان( اوه... بگذاريد نفسم را تازه كنم! پدرم درآمده!... دوستان    برجسته‏ى من! كمى آب به من بدهيد.

 گايف:   تصور مى‏كنم، كمى پول مى‏خواهى؟ نه متشكرم، من خودم را از جلوى ضرر    كنار مى‏كشم. )بيرون مى‏رود(

 پيشيك:   زيباترين بانوان! روزگارها از آخرين بارى كه من اينجا بوده‏ام گذشته است. )به    لوپاخين( شما اينجاييد. از ديدنت خوشحالم اى مرد هوشمند. بيا... بگير. )به    لوپاخين پول مى‏دهد( چهارصد روبل. با اين حساب بدهى من به شما مى‏شود    هشتصدوچهل روبل.

 لوپاخين:   )متحير، شانه تكان مى‏دهد( مثل اين كه آدم خواب مى‏بيند! اين پول را از كجا    گير آورده‏اى؟

 پيشيك:   يك كمى صبر كنيد... من گرمم است... غيرعادى‏ترين اتفاق ممكن روى داده    است. چند تا انگليسى آمدند و يك نوع خاك سفيد توى زمين من پيدا    كردند. )به رانوسكايا( و اين چهارصد روبل مال شماست عزيزم. بانوى    شگفت‏انگيز. )پول را به او مى‏دهد( بقيه‏اش باشد براى يك وقت ديگر. )آب    مى‏نوشد( همين الآن يك مرد جوان داشت توى قطار مى‏گفت كه... يك    فيلسوف بزرگ به ما توصيه مى‏كند كه همگى از پشت‏بام بپريم. بپريم. او    مى‏گويد كه اين سررشته‏ى حيات است. )با حالتى متحير( فكرش را بكن!    بازهم آب!

 لوپاخين:   انگليسى‏ها كى بودند؟

 پيشيك:   من محوطه‏يى را كه آن نوع خاك را داشت براى مدت بيست‏وچهار سال به    آنها اجاره دادم. و حالا، بايد ببخشيد... به گمانم من دارم يورتمه مى‏روم. من    دارم به خانه‏هاى زنويكوف و كاردامونوف مى‏روم... من به همه پول    بدهكارم. )مى‏نوشد( خداحافظ همگى، پنجشنبه خدمت مى‏رسم.

 رانوسكايا:   ما داريم به شهر مى‏رويم و من فردا عازم خارجه هستم.

 پيشيك:   چى! )مشوش( داريد به شهر مى‏رويد؟ اوه، مى‏بينم. اثاثه، بسته‏بندى‏ها...    كاريش نمى‏شود كرد. )اشك‏ريزان( كاريش نمى‏شود كرد. آن انگليسى‏ها خيلى    باهوش هستند. عيبى ندارد. خوشحال باشيد. خدا كمكتان كند... عيبى    ندارد. همه چيز اين دنيا بايد يك روزى تمام بشود. )دستهاى رانوسكايا را    مى‏بوسد( اگر يك روز خبر مرگ من به شما برسد، درباره‏ى اين... اسب پير    فكر كنيد و بگوييد: »زمانى يك سيمنوف-پيشيك آدمى اينجا زندگى    مى‏كرد. خدا بيامرزدش«. چه هواى خوبى داريم... بله )عميقاً متأثر، بيرون    مى‏رود. اما يك‏باره برمى‏گردد و در آستانه‏ى در مى‏گويد( داشنكا سلام فرستاد.    )بيرون مى‏رود(

 رانوسكايا:   حالا مى‏توانيم برويم. من فقط دو فكر دارم. يكى‏اش فيرز پير بدبخت است    )به ساعتش نگاه مى‏كند( هنوز مى‏توانيم پنج دقيقه‏ى ديگر بمانيم.

 آنيا:   فيرز را به بيمارستان فرستاده‏اند. ماما. ياشا امروز صبح فرستادش.

 رانوسكايا:   نگرانى ديگر من درباره‏ى وارياست. او عادت دارد زود بيدار شود و كار كند و    حالا كه كارى ندارد، مثل ماهى‏يى است كه بيرون از آب باشد. او لاغر و    رنگ‏پريده شده و مرتب گريه مى‏كند، اوه، بيچاره‏ى عزيز. )مكث( خب    مى‏دانى يرمولاى كه من هميشه اميدوار بودم تا با او عروسى كنى و همه‏ى    شواهد هم نشان مى‏داد كه شما با هم ازدواج خواهيد كرد )در گوش آنيا حرف    مى‏زند كه او هم براى شارلوتا سرى تكان مى‏دهد و هر دو بيرون مى‏روند( او عاشق    توست. تو او را دوست دارى. و من نمى‏فهمم شما چرا اين‏قدر باهم    رودربايستى داريد. من نمى‏توانم بفهمم!

 لوپاخين:   راستش را بگويم، من هم نمى‏فهمم. خيلى عجيب است... من حاضرم... اگر    هنوز وقت باشد، بگذاريد ترتيبش را بدهم و همين حالا كار را تمام كنيم. اگر    شما اينجا نباشيد، گمان كنم من هيچ وقت از او خواستگارى نكنم.

 رانوسكايا:   عالى‏ست! بالاخره نبايد بيشتر از يك دقيقه وقت بگيرد. الآن او را صدا    مى‏زنم.

 لوپاخين:   شامپاين هم حاضر است. )لوپاخين، بالاى سر گيلاس‏ها( خالى هستند! يك نفر    آنها را نوشيده. )ياشا سرفه مى‏كند( اين همان چيزى‏ست كه به آن مى‏گويند    لاجرعه بالا كشيدن!

 رانوسكايا:   )سرزنده( پايتخت! همه‏مان مى‏رويم... بيا، ياشا. من او را صدا مى‏زنم. )در    آستانه‏ى در( واريا. كارت را ول كن و بيا اينجا. بيا! )با ياشا بيرون مى‏رود(

 لوپاخين:   )به ساعتش نگاه مى‏كند( آهم. )مكث(

    از پشت در صداى خنده‏اى خفه و صداى زمزمه مى‏آيد.

    بالاخره، واريا وارد مى‏شود.

 واريا:   )بسته‏ها را به دقت بررسى مى‏كند( عجيب است. هيچ‏جا نمى‏توانم پيدايش كنم.

 لوپاخين:   دنبال چى مى‏گرديد؟

 واريا:   خودم آنرا بستم و حالا يادم نمى‏آيد. )مكث(

 لوپاخين:   حالا كجا مى‏رويد، دوشيزه واريا؟

 واريا:   من؟ به خانه راگولين‏ها مى‏روم. آنها از من خواسته‏اند برايشان خانه‏دارى كنم.    خانه‏دار باشم. يا يك همچو چيزى.

 لوپاخين:   اوه، در »ياشنوو«؟ اين كه پنجاه مايل از اينجا فاصله دارد. )مكث( خب، پس    ديگر زندگى در اين خانه تمام شده.

 واريا:   )بسته‏ها را وارسى مى‏كند( كجا مى‏تواند باشد؟ شايد آنرا توى چمدان گذاشتم.    بله. زندگى در اينجا تمام شده. ديگر اثرى از زندگى در اينجا نخواهد بود.

 لوپاخين:   و من هم با همان قطار به خاركف مى‏روم. خيلى كار دارم. يپيخودوف را    مى‏گذارم كه مراقب اينجا باشد. او را سر كار گذاشته‏ام.

 واريا:   جداً؟

 لوپاخين:   اگر يادتان باشد، پارسال اين موقع اينجا برف بود. اما حالا هوا خوب و    آفتابى‏ست. گرچه هنوز سرد است. سه درجه زير صفر است.

 واريا:   واقعاً؟ من نگاه نكردم. )مكث( تازه درجه‏ى حرارت‏سنج شكسته است.    )مكث(

 يك صدا:   )از حياط، در آستانه‏ى در( آقاى لوپاخين!

 لوپاخين:   )طورى كه انگار انتظار اين صدا كردن را داشته( آمدم! )به سرعت بيرون مى‏رود(

    واريا كف اتاق مى‏نشيند، سرش را روى سينه‏اش مى‏گذارد و به آرامى گريه مى‏كند. در باز مى‏شود و رانوسكايا با احتياط وارد مى‏شود.

 رانوسكايا:   خب؟ )مكث( ما بايد برويم.

 واريا:   )چشمانش را پاك مى‏كند و ديگر گريه نمى‏كند( بله، وقتش شده، مادر. اگر به قطار    برسم، امروز به خانه‏ى راگولين‏ها مى‏روم.

 رانوسكايا:   )بلند صدا مى‏زند( چيزهايت را بپوش، آنيا.

    آنيا، سپس گايف و شارلوتا وارد مى‏شوند. گايف بالاپوش گرم كلاهدارى به تن دارد.

    پيشخدمت‏ها و راننده‏ها وارد مى‏شوند، يپيخودوف در اطراف بسته‏هاى اثاثه تقلا مى‏كند.

 رانوسكايا:   حالا مى‏توانيم برويم.

 آنيا:   )خوشحال( مى‏توانيم برويم.

 گايف:   دوستان من، دوستان عزيز و گرانبهايم! حالا كه اين خانه را براى هميشه ترك    مى‏كنم، مى‏توانم ساكت باشم؟ آيا مى‏توانم از بيان احساساتى كه وجودم رإ؛أأپ‏پ     پر كرده است، خوددارى كنم؟

 آنيا:   دايى!

 واريا:   دايى، خواهش مى‏كنم!

 گايف:   )غمگينانه( شارام قرمز. جلوى زبانم را مى‏گيرم.

    تروفيموف و لوپاخين وارد مى‏شوند.

 تروفيموف:بياييد، وقت رفتن است.

 لوپاخين:   يپيخودوف، كتم.

 رانوسكايا:   بايد يك دقيقه‏ى ديگر هم اينجا بمانم. انگار تابه‏حال هيچ وقت متوجه    نشده‏ام كه ديوارها و سقف اين خانه چه شكلى‏اند؟ و حالا حريصانه، با    عشقى سركش به آنها نگاه مى‏كنم.

 گايف:   يادم مى‏آيد وقتى شش ساله بودم، روزهاى يكشنبه‏ى تثليث، روى اين    طاقچه مى‏نشستم و پدر را مى‏ديدم كه به كليسا مى‏رفت.

 رانوسكايا:   همه چيز را برداشته‏ايم؟

 لوپاخين:   فكر كنم )در حالى كه كتش را مى‏پوشد، به يپيخودوف( مراقبت كن كه همه چيز    مرتب باشد، يپيخودوف.

 يپيخودوف:   )با صدايى گرفته( مى‏توانيد به من اعتماد كنيد آقاى لوپاخين.

 لوپاخين:   صدايت چرا اين‏طور شده؟

 يپيخودوف:   داشتم آب مى‏خوردم كه يك چيزى را قورت دادم.

 ياشا:   )با لحنى تحقيرآميز( چه جهلى!

 رانوسكايا:   ما  داريم مى‏رويم - و هيچ كس اينجا باقى نمى‏ماند.

 لوپاخين:   البته تا بهار.

    واريا از لابلاى اثاثه يك چتر را چنان با خشونت بيرون مى‏آورد كه گويى قصد ضربه زدن به كسى را داشته. لوپاخين تظاهر مى‏كند كه ترسيده است.

 واريا:   چه فكرى. من هرگز درباره‏ى چنين چيزى فكر نكرده بودم.

 تروفيموف:   بيا، بهتر است برويم جا بگيريم. وقتش شده. قطار الآن مى‏رسد.

 واريا:   گالش‏هايت آنجا هستند، پتيا. كنار آن جعبه. )اشك ريزان( چه چيزهاى كثيف    كهنه‏اى هستند!

 تروفيموف:   )گالش‏هايش را پا مى‏كند( بياييد، دوستان.

 گايف:   )بسيار متأثر، مى‏ترسد گريه‏اش بگيرد( قطار - ايستگاه شارام قرمز، ووگل سفيد.

 رانوسكايا:   برويم!

 لوپاخين:   همه اينجا هستند؟ كسى جا نمانده؟ )درى را مى‏بندد( اينجا خيلى چيزها انبار    شده، بايد قفلش كنم. بياييد!

 آنيا:   خداحافظ خانه! خداحافظ زندگى قديم!

 تروفيموف:   خوش‏آمدى، زندگى نوين! )با آنيا بيرون مى‏رود(

    واريا به اطراف اتاق نگاه مى‏كند و آرام بيرون مى‏رود.

    ياشا به همراه شارلوتا و سگش بيرون مى‏روند.

 لوپاخين:   پس تا بهار، خداحافظ همگى. به اميد ديدار! )بيرون مى‏رود(

    رانوسكايا و گايف تنها مى‏مانند. گويى منتظر اين لحظه بوده‏اند. دستهايشان را به گردن يكديگر حلقه مى‏كنند و به آرامى و خويشتن‏دارانه مى‏گريند، نگرانند كه مبادا صدايشان شنيده شود.

 گايف:   )نااميد( خواهرم! خواهرم!

 رانوسكايا:   اوه، باغ عزيز من! باغ عزيز و دوست داشتنى من! زندگى من، جوانى من،    خوشبختى من، خداحافظ! خداحافظ!

 آنيا:   )از بيرون صحنه با خوشحالى صدا مى‏زند( مادر!

 تروفيموف:   )خوشحال و هيجان‏زده( اوهوى!

 رانوسكايا:    يك نگاه آخر به ديوارها و پنجره‏ها. مادر عزيزمان در اين اتاق راه مى‏رفت.

 گايف:   خواهرم! خواهرم!

 آنيا:   )از بيرون صحنه( اوهوى!

 رانوسكايا:    آمدم! )بيرون مى‏رود(

    صحنه خالى‏ست. صداى بستن درها و حركت كالسكه‏ها مى‏آيد. آرام مى‏شود. در ميان سكوت صداى تك ضربه‏هاى غم‏انگيز تبر بر يك درخت شنيده مى‏شود. صداى پا مى‏آيد. فيرز در آستانه‏ى در ظاهر مى‏شود. مثل هميشه لباس پوشيده، همان كت بلند، جليقه‏ى سفيد، دمپايى. او مريض است.

 فيرز:   )به طرف در مى‏رود و دستگيره را مى‏كشد( بسته است. آنها رفته‏اند. )روى نيمكتى    مى‏نشيند( مرا فراموش كرده‏اند. عيبى ندارد! كمى اينجا مى‏نشينم. ارباب    حتماً به جاى كت پوستى، كت پارچه‏اى‏اش را پوشيده. )با حسرت آه مى‏كشد(    صبر نكرد تا من ببينمش. درخت جوان، جنگل سبز! )زمزمه‏هاى درهم و    برهمى مى‏كند( عمر طورى گذشته كه انگار من اصلاً زندگى نكرده‏ام. )دراز    مى‏كشد( كمى دراز مى‏كشم. ديگر حال ندارى، يك ذره هم حال ندارى، آه،    اى... به درد نخور! )بى‏حركت دراز مى‏كشد(

    صدايى، گويى از دوردست آسمان به گوش مى‏رسد. صدايى همچون آواى تارى از يك ساز زهى كه كشيده و رها مى‏شود، صدايى كه در مرگ و جنون خاموش مى‏شود. صداى ضربه‏هاى تبر، همچنان از دوردست باغ به گوش مى‏رسد.

    پرده

 

    آنتون پاولوويچ چخوف ) (1861-1904فرزند پيشه‏ورى خرده‏پا بود. پدرش اغلب با مشكلات مالى دست به گريبان بود و از اين رو آنتون پاولوويچ كودكى سختى را گذراند.

    در بيست سالگى براى تحقيق در رشته‏ى پزشكى به مسكو رفت و از همان زمان انتشار داستانها و طرح‏هاى طنزآميزش را با امضاهاى مستعارى نظير »برادر برادرم« يا »طبيب بى‏بيمار« در نشريات آغاز كرد.

    مجموعه داستانى كه در سال  1884به چاپ رسيد آنچنان موفقيت‏آميز از آب درآمد كه او توانست حرفه‏ى پزشكى را رها كند و اوقاتش را به تمامى به كار نوشتن اختصاص دهد. سه سال بعد مجموعه‏يى از داستانهايش كه با نام »در هواى گرگ و ميش« منتشر شد جايزه‏ى پوشكين را برد. با اين همه موفقيت ادبى چخوف در سال  1888و با انتشار داستان بلند »استپ‏ها« كه تصويرى نمادين از زندگانى روسى بود، آغاز شد. در همين حال، چخوف نوشتن در قالب نمايشنامه را نيز آغاز كرد.

    در پايان سده‏ى نوزدهم ميلادى، به دنبال ديدارى از اردوگاه محرومان در جزيره‏ى ساخالين شرحى از اين سفر را منتشر كرد و همين ديدار بود كه علاقمندى او را به مسايل اجتماعى افزايش داد، تا جايى كه رفته رفته از انديشه‏هاى ضد روشنفكرى و طرز تفكر انفعالى ملهم از تولستوى دست كشيد و بالاخره در آغاز سده‏ى بيستم، هنگامى كه به عضويت فرهنگستان علوم روسيه برگزيده شد، با تسليم استعفاى خود، اعتراضش را آشكارتر بيان كرد.

    چه در داستان‏هاى كوتاه - كه چخوف بيشتر شهرت خود را مديون نوشتن آنهاست، - چه در نمايشنامه‏هاى كوتاه و چه در چهار نمايشنامه‏ى بلندش: مرغ دريايى ) (1896سه خواهر )× 1899دايى وانيا ) (1902و باغ آلبالو ) (1904آنتون پاولوويچ چخوف استادى خود را در ترسيم سيماى پرملال و محنت‏بار زندگانى وابستگان به طبقه‏ى فرودست روسيه نشان داده است. در هريك از داستانها و نمايشنامه‏هاى او همدردى عميقش با اين قشرها و اميدش براى بهبود روزگار آنان به چشم مى‏خورد.

    متن حاضر باغ آلبالو برمبناى ترجمه‏يى كه خانم كاتلين كوك در سال  1973از اين اثر و چهار نمايشنامه‏ى ديگر چخوف به انجام رسانده فراهم آمده است. اما تندباد ايام از سال  1904تا سال  1984لاجرم نوشته‏هاى چخوف را نيز بى‏نصيب نگذاشته است. از اينرو در دو مورد كه تركتازى اين توفان، از باغ آلبالو جز شاخه‏هايى موريانه خورده چيزى بجا نگذاشته بد به متن ديگرى مراجعه شد. در دو مورد فوق از كتاب:

  ,The Works of Anton Chekov, One Volume Edition, Black's ReadersService Company

 New York, N.Y. Copyright 1929, By Walter J. Black,INC.

 استفاده شده است.

    بسيارى از منتقدين در طى هشتاد سال گذشته به شكل‏هاى گوناگون درصدد مقايسه ميان سرنوشت باغ آلبالو و سرنوشت روسيه برآمده‏اند و از اين طريق چخوف را داراى ديدى پيشگويانه توصيف كرده‏اند. امروز اين نظريه طرفداران بيشمارى دارد. نگاهى به متن اثر روشن مى‏كند كه باغ آلبالو، ميراث فئودال ورشكسته »رانوسكايا«، سرانجام به »لوپاخين« بورژوا مى‏رسد... و اميد چخوف براى بهبودى به سرانجامى اين چنين انجاميد.

    آنتون چخوف، اندكى پس از نخستين نمايش اين اثر درگذشت.

 

1